رویا...

خواب دیدم استاد دانشگاه هستم...البته دانشگاه که نبود...شبیه کلاسهای دبیرستانمون بود با همون نیمکت ها و یه عالمه دختر و پسر جوون پشت نیمکت ها نشسته بودن و من فکر می کردم اونجا دانشگاهه و باید بهشون درس بدم...نمی دونستم باید چه درسی و چه مبحثی رو براشون بگم و از کجا باید شروع کنم...پیش خودم فکر می کردم باید پوست تدریس کنم...از تو کیفم جزوه هایی که پریروز از انتشارات خریدم رو در آوردم گفتم از رو همین ها رو خوانی می کنم...کاری که اساتید خودم همیشه می کنن!...همش تو فکر بودم چرا پارسیان دانش رو با خودم نیاوردم ؟اونکه بهتر بود که!!...نمی دونم چرا به خودم می گفتم اگه شروع به حرف زدن کنم مثل دکتر ش لکنت زبون خواهم داشت و  بخاطرش استرس داشتم...جزوه ها رو نگاه می کردم اما چیزی ازشون نمی فهمیدم...به بچه ها گفتم سوال می پرسم و هر کس تو کلاس فعال باشه به نمره اش اضافه می کنم!...هر پاراگرافی که پیش خودم می خوندم و نمی فهمیدم رو ازشون می پرسیدم و همه ی سوال ها رو یه دختره که ردیف های وسط نشسته بود جواب می داد...ترسیده بودم...از پسش بر نمیومدم...فکر کردم اگه محکم چشمام رو ببندم و باز کنم بیدار می شم و همه ی این قضایا تموم می شه!!...و بیدار شدم!...و فکر کردم چقد اساتیدم اذیت می شن!!!...چقد سخته آدم چیزی رو بلد نباشه و بخواد تدریس کنه!!!...

/ 13 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
little medic

چقدر خوشحال شدم که اومدی و بازم پست گذاشتی...[لبخند]همیشه بنویس...

mina

[بغل]belakhare umadi? ajab khabe bakelas o dar eyne hal tarsnaki![نیشخند]

غزل

توچقدر خواب های خوبی می بینی ....میدونی چرا؟ چون وقتی از خواب بیدار میشی به یه نتیجه ای میرسی مال من از بس درهمه که............[لبخند]

بهرست

از دیدن پست جدیدت خوشحال شدم. با مطلب آرامش پس از طوفان آپم.از خوندنش ضرر نمی کنی! منتظر نظرت هستم[گل]

پرسان

سلام باهات قهرم ،قهر،قهر،قهر(یاد بچه گی ها بخیر[زبان]) چقدر این نبودن را طولش دادی !میدونی من ، چندبار این کامپیوترمو به این امید که شما حتما اومدید روشن کردم!وبعد میدیدم تو وبلاگت کلاغ هم پر نمیزنه!!!! حالا شلوغیات بر طرف شد؟ سنگ هاتو با خودتت واکندی؟عزیزم من دلم برات تنگ شده بود!!! راستی چه خواب وحشتناکی دیدی!!!؟؟؟؟

سوگل

خواب هم خوابهای خانوم دکترا! والله! [خنده] [چشمک] ولی جدا چه ترسناک بود! این حسی که تو خواب، آدم کاری رو که نمی تونه به ادامش اصرار داره... خیلی بده! اصلا تو خواب به طرز وحشتناکی پر از بی خبریه! آدم همه کارهاشو می کنه بدون اینکه از قبل و بعدش خبر داشته باشه! پر از زمان حاله! [خنده] از بازگشتت خیلی خوشحالم... باشد که بیشتر شود...[ماچ]

علی اکبر

یکم شهریور ماه سالروز تولد بزرگ دانشمند و طبیب ایرانی، بی شک روز پر شکوهی برای قدردانی از سپید جامگانی است که زندگانی خود را بدون هیچ چشمداشتی وقف درمان دردمندان می نمایند. انسان هایی فرشته خو که کرامت انسانی و وجدان را در راه فراهم آوردن سلامت بیماران و بهبودی آلام دردمندان به کار می گیرند و رنگ، نژاد، قومیت ، مذهب، سیاست و ملیت را خارج از اتاق های درمانی نگاه می دارند تا نشان دهند که روح بزرگشان همچون جامه سپیدشان ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است و این ردای سپید شایسته قامتشان است. هر چند زبان به تنهایی توانایی قدردانی از دریای بی کران سخاوت و تعهد پزشکان را ندارد با این وجود، همکار پزشک روزت مبارک.

مریم

این قالبتون یکم مشکل داره انگار.اصلا آرشیو و نمیشه باز کرد. روزتونم مبارک در ضمن

آرزو

سلام من دانشجوی ترم 3 ام.چقد اینجا رو دوس دارم کاش زودتر پیداش میکردم:) این جا از اونجاهایی که آدم وفتش تلف نمیشه واقعا ممنون

مریم

مامان من دبیره. یعنی نصفه خواباش تو کلاس درس می گذره که یه مبحثی رو باید درس بده که بلد نیست...! روزگاری داره طفلک ها...