انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

 

گفته بودم که دیگه غر نمی زنم...دارم تمام سعی ام رو می کنم...اما نمی تونم...خسته شدم...یه بغض گنده داره خفه ام می کنه...از خودم،از تو،از همه ی آدمای اطرافم،از همه چیز خسته شدم...من جایی هستم که همه ی آدماش دل مرده اند...من از اینکه اطرافم پر از مرده ی متحرکه بیزارم...از اینکه هر روز از اول صبح انرژیم رو می گیرن خسته ام...از این تنهایی لامصب خسته ام...از این که تنها چیزی که می بینم بیابونیه که ته نداره خسته ام...از اینکه تو این قفس لعنتی ام خسته ام...از این که مجبورم به خودم بقبولونم که خوبم خسته شدم...من خسته ام...هر روز خسته تر...

/ 2 نظر / 36 بازدید
نیلوفر

سلام دوست جون جیگرممممم خوبیییییییییییی ؟؟؟؟ وای انقدر دلم برات تنگ شده بود .. بابا ول کن اون کتابای لامصبو هر چی بخونیشون که تموم نمیشن کوفتی ها .. رسما منو بیچاره کردن .. نمی دونم از دستشون چیکار کنم .. والا مرضیه جونم این روزا کی خوشه ؟؟!! نه یکی رو به من نشون بده که از ته دل خوش باشه !! همه گرفتارو داغونن ولی چه میشه کرد ؟ چاره چیه ؟ بیخیال بابا .. زور زورکی بخند .. حالا چیکار می کنی با امتحانا ؟ وای تا چند هفته ی دیگه شروع میشه [گریه] خدا کنه زودتر تابستون شه .. دلم تنگ شده برا بی درسی [رویا]