سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم/به کدام دوست گویم که محل راز باشد

دیشب وقتی تازه از بیمارستان برگشته بودم و نشسته بودم زیر نور مهتابی و پیتزای اسفناجِ مامانپزِ تو یخچال مونده می خوردم و همش حواسم بود کسی بیدار نشه احساس می کردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم...برام مهم نیست که چقد مریض داریم...که چقد جوِ اینجا خاله زنکیه...که چقد تو گوشم می خونن که اینجا آموزش نداره...من خوشحالم که خونه م...بدون شک خونه بهترین جای دنیاس...

/ 0 نظر / 70 بازدید