سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم/به کدام دوست گویم که محل راز باشد

دیشب وقتی تازه از بیمارستان برگشته بودم و نشسته بودم زیر نور مهتابی و پیتزای اسفناجِ مامانپزِ تو یخچال مونده می خوردم و همش حواسم بود کسی بیدار نشه احساس می کردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم...برام مهم نیست که چقد مریض داریم...که چقد جوِ اینجا خاله زنکیه...که چقد تو گوشم می خونن که اینجا آموزش نداره...من خوشحالم که خونه م...بدون شک خونه بهترین جای دنیاس...

/ 1 نظر / 198 بازدید
masire-zendegi

سلام خانوم دکتر.فقط یه جمله میگم امیدوارم خیلی زود برگردی اینجا.یا حداقل بهمون بگی کجا مهاجرت کردی.نمیدونم چرا از پرشین سردر نمیارم اخه هرچی زیرو روش میکنم ازش سردرر نمیارم که ایمیلتو پیدا کنم.فوق العاده ای و نیازی نبود که بهن بگم اما بعد ازچن ساعت گذاشتنو تمام پستا رو خوندن تو دلم مونده بود.میدونم الان یه اسظوره ای اما تو هرسنی و هرجایی اونقدری هر اخلاقت زیباس کهکاش بتونم الگو ازت بگیرم.ی پیشنهاد کتاب بنویس .از عادتا و رفتارای خوبت بزا سرمشق بشی امثال تو کم شدنخودتو نشون بده که تو این اوضاع هردم بیل امیدمون به شما هاباشه .نمیدونم شایدم از این وطن که تیکه تیکش کر دن زدی بیرونو حرف الانمونمیفهمی.درهر صورت ارزوم همیشه درخشیدنته