زندگی در پیش رو

یه چیزایی، از یه روزهایی یادم میاد که ننوشته بودمشون...اما الآن می خوام بنویسم چون دوست دارم بعدها یادم بیاد:

صحنه ی اول-اورژانس جراحی:یه پسر بچه ی افغانیه...جز اینکه اسمش عارفه چیز دیگه ای در موردش نمی دونیم...بنظر7-8 ساله است...ترک موتورِ پسرِ صاحب کارِ باباش سوار بوده و پاش لای زنجیر موتور گیر کرده و پاشنه اش کامل کنده شده و فقط به یه باریکه ی پوست متصله!!!...همه تا پایش رو می بینن جا می خورن!!!...دارم فکر می کنم طفلک چی کشیده!!!...به پرستار می گن که پایش رو بشوره...با خودم می گم اگه پایش رو ببینه می ترسه...می رم پیشش...می گم:عارف...اونجا رو نگاه نکن...به من نگاه کن...دست من رو بگیر...هر وقت دردت اومد دست من رو فشار بده...دستم تو دستشه و  احساس می کنم که الآن از شدت فشار می شکنه!!!...گریه نمی کنه...حتی یه قطره اشک هم نمی ریزه...کار شستشو تموم شده...اما دستم رو رها نمی کنه...نمی خوام این تنها کاری که از دستم بر میاد رو ازش دریغ کنم...با انگشت شستم پشت دستش رو نوازش می کنم...من اینجام...یه دانشجوی پزشکی...کسی که روزگار باهاش خوب تا کرده...و دست اون تو دستمه...کسی که روزگار باهاش مهربون نبوده...که تو سنی که ماها بی دغدغه ترین روزهای عمرمون رو می گذروندیم شده یه کارگر ساختمونی...چیه حکمتِ پشت این سخت گیری هات که ماها ازش بی خبریم؟!...

صحنه ی دوم:خواب یه محوطه ی بزرگ پر درخت رو می بینم که یه در فلزی سبز بزرگ داره...عده ی زیادی دختر اونجا هستن که هیچ کدوم رو نمی شناسم...اما همه شادن...منم خوشحالم...

سه هفته بعد که رفتیم شیراز برای المپیاد وقتی اتوبوس جلوی در فلزی بزرگ سبز رنگ خوابگاه ارم ایستاد از تعجب نفسم بند اومده بود!!!...اینجا بود اون محوطه ی سرسبز...اون در بزرگ...و اون دخترهایی که نمی شناختم!!!!...چه حس عجیبیه این دژاوو!!!...

صحنه ی سوم-خوابگاه:اوایل اسفنده...راحیل با یه بسته ی کادوپیچی شده میاد تو اتاقم...برام کتاب هزار خورشید تابان رو خریده!!!...انقد که من هرجا نشستم از بادبادک بازِ خالد حسینی تعریف کردم دوست جونم رفته این کتابش رو هم برام خریده!!!...کلی ذوقناکم!!!...

حدود دو هفته بعد،با مینا و مریم قرار می ذاریم که بریم بیرون همدیگه رو ببینیم...کلی هیجان ایجاد می کنن که برام کادوی تولد خریدن!!!...با ذوق و شوق کاغذ کادو رو باز می کنم!!...الآن منتظرن که واکنش من رو ببینن!!!...و من فقط می تونم لبخند بزنم که:بچه ها ممنونم واقعاً!!!...اما این کتاب رو چند روز پیش راحیل برام خریده!!!...

الآن من تو قفسه ی کتابهام دوهزار تا خورشید تابان دارم!!!!...و هر خورشید یعنی دوستی هایی که بی نهایت ارزش دارن!!!...

پ.ن:ماه رمضون داره میاد...ماه رمضون همون شوق و همون انرژی ای رو برام میاره که روز اول مهر!!!...سر سفره های افطار همدیگه رو فراموش نکنیم...به یاد کسایی باشیم که از همه ی خوبی هایی که ما رو احاطه کردن،محرومن...

 

| سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com