زندگی در پیش رو

سلام...من از شیراز برگشتم...

جمعه صبح اتوبوس حامل نخبگان دانشگاه!!!!نیشخنداز کاشان به سمت شیراز راه افتاد و من در میانه ی راه(اصفهان)به این جمع ارزنده پیوستم!!!...انقد این جمع نخبگان،ماشالاشون باشه،خنک و دوست نشدنی بودن که حد نداشت!!!...تمام مسیر سعی در برقراری ارتباط داشتم و تنها کسی که سیگنال مثبت نشون داد آقای پنکه بود که ای کاش اونهم نشون نمی داد!!!خنثی...بهر ترتیب رسیدیم به شهر گل و بلبل!!!...مراحل ثبت نام طی شد و بهمون کیف دادن...رو این کیف دادنه تاکید کردم چون بعد از مراسم افتتاحیه دیدیم دو سری کیف بوده و به بعضیا خوچکل ترهاش رو دادن!!!...ما هم در معیت آقای پنکه رفتیم شاخ شدیم که کیف ما رو هم عوض کنید!!!...اون بنده خداها هم مرام شیرازی گذاشتن و کیف ها رو عوض کردن!!!...بچه ایم دیگه چه کنیم!!!...(نمی دونم چرا یهو یاد دکتر قوزفیش استاد بیوشیمی ام افتادم که بهم گفت شما ذهنت در حد دبستانت مونده!!!!یا آشپز چاقه ی سلف که شیر همراه غذا رو داد دست من و مینا گفت بخورید شاید بزرگ شدید!!!)...تو مراسم افتتاحیه اتفاق خاصی نیافتاد جز اینکه آقای دبیر علمی المپیاد داشتن سخنرانی می کردن بعد می خواستن موج مثبت پراکنی کنند بجای اینکه بگن این المپیاد هیچ بازنده ای نداره،فرمایش فرمودن این المپیاد هیچ برنده ای نداره!!...من که شخصاً با این موج انرژی ایشون مستغرق شدم!!!!خنده...بعد از افتتاحیه رفتیم شاهچراغ و بعدم خوابگاه...نیلو هم با اینکه می تونست بره خونه اشون نرفت و تا نصفه شب با هم حرف زدیم...نیلو از اون آدمهاییه که احساس کردم خیلی وقته می شناسمش...از اون تیپ آدمهایی که شدیداً بهشون احتیاج دارم و یکی از بزرگترین شادیهای این المپیاد آشنایی با نیلو بود...شنبه و یکشنبه صبح و عصر چهار مرحله آزمون برگزار شد...روز شنبه بود که با مرمرو دوست شدم...یکی از بچه های فوق العاده ی دانشگاه شیراز...به معنای واقعی کلمه گل!!!!قلب...در کل بچه های تیم بالینی شیراز حرف نداشتن!!...شنبه عصر هم رفتم کارگاه اندنت که البته نیم ساعت دیر رسیدم...کارگاه خیلی خوب بود...یکشنبه شب هم رفتیم حافظیه شب شعر!!!...وای که چه شب تووووپی بود!!!!...بازدید رو برای عموم ممنوع کرده بودن و فقط ما المپیادی ها اونجا بودیم!!!...بابا وی.آی.پی!!!!!عینک...با پپر هم کلی دوست شدم که اینترن شیراز بود و دوست قدیمی نیلو و هویجوری اومده بود که دور هم صفا کنیم!!...

دوشنبه صبح آزمون نبود و من و نیلو رفتیم استخر و دو ساعت تمام خودمون رو خفه کردیم!!!...عصرش هم رفتم کارگاه روش پژوهش کارآمد و وقتی برگشتم نمرات اعلام شده بود...من در کل نفر یازدهم شدم اما چون هم تیمی گلم حاج آقا جیگر با نمره ی ناپلئونیشون سرفرازمون فرمودن تیممون به مرحله گروهی راه نیافت!!!...بعد از اون هم یه جنگ شادی رفتیم که حقیقتاً باعث شد در هوای گرم تابستان با پوست و استخوان خنکی را تجربه کنیم!!!!...

سه شنبه صبح و عصر رفتم کارگاه و با حضور فعالم آبروی دانشگاه رو خریدم!!!!...شب هم بردنمون رستوران دالاهو...انقد به من و نیلو خوش گذشت و انقد با عشق و علاقه از هم عکس می گرفتیم که هرکس ما رو می دید همچین جو زده می جهید طرفمون و دوربین رو می قاپید که بذارید ازتون عکس بگیرم!!!!...یه دوست عزیزی رو که چنان جو اخذ کرده بود که اومده بود هی آشنایی می داد که یادتونه من تو حافظیه ازتون عکس گرفتم!؟؟!...حالا من هنوز نفهمیدم دلیل اصرارشون برای یادآوری این قضیه چی بود آیا!!!!؟...

چهارشنبه هم تا ظهر بیکار بودم اما در اثر غفلت از سرویس سلف جا موندم و با آژانس که رفتم سلف مرکزی گفتن برنامه عوض شده و باید برای ناهار می رفتم باشگاه ولایت...اما در عوض پیشنهاد دادن که با وانت حمل غذا برسونمن!!!...من هم پایه شدم و ثبت شود در تاریخ که من سوار وانت حمل غذا هم شدم!!!!...از خود راضی

چهارشنبه عصر و شب هم تخت جمشید بودیم با برنامه ی نور و صدا...با مزه ترین قسمتش اونجا بود که صدای مثلاً داریوش داشت پخش می شد که مردم ملل مختلف با ریش های حلقه حلقه و موهای مجعد دارند می آیند و دروازه ی ملل روشن شده بود و همون موقع از تو دروازه ملل چهار-پنج تا مامور حراستی داشتن می اومدن!!!!...همه زدن زیر خنده!!!...خیلی بامزه بود!!!...شام دادنشون ولی خیلی بی کلاسی بود!!!ساندویچ چیده بودن پشت وانت و نخبگان عزیز رو سر هم سوار بودن واسه یه لقمه شام!!!...مخصوصاً خانم های عزیز که با عرض شرمندگی کاری کردن که روم نمیشه سر بلند کنم!!!...

شام رو گرفتیم و با نیلو و مرمرو رفتیم که بخوریم!!!...چقد سر خزوکی(خزوک همان کنه است در گویش شیرازی!!!) که رو سر نیلو نشسته بود سر و صدا راه انداختیم و خندیدیم!!!...بعد هم داشتیم با مرمرو ادای زدن سس ساندویچ بجای کرم به دست و صورتمون رو در می آوردیم و فکر می کردیم کسی نمی بینتمون که با نگاه های خیره و دهان های باز چندتا از آقایون تیمی که کمی دور از ما نشسته بودن مواجه شدیم و به شدت شرمنده و از خود وارفته شدیم!!!!...

پنج شنبه هم اختتامیه برگزار شد و جوایز ده نفر اول اهدا شد و اعلام شد که سال دیگه المپیاد در دانشگاه ایرانه...

روزای خیلی خیلی خوبی بود و دوستهای گل و فوق العاده ای از دانشگاههای مختلف پیدا کردم!...تصمیم دارم سال دیگه هم شرکت کنم و رتبه ام رو به زیر ده برسونم...به همه اتون هم توصیه می کنم شرکت کنید...تجربه هایی که تو این المپیاد به دست آوردم جداً به درس خوندنم در آینده مسیر می ده...

پ.ن:دکتر مجیدی سایت جدیدی راه اندازی کرده به اسم فیس طب!...سایت بسیار جالبیه...بازهم از همینجا دستتون درد نکنه می گم به آقای دکتر و از همه ی شما دعوت می کنم که تو این سایت عضو بشید!!!...

| جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com