زندگی در پیش رو

1>>بالاخره ترم شش تموم شد...در حالی که دو هفته بود که سر کلاس های ترم هفت می نشستیماوه...به این می گن کولاک برنامه ریزی!!!...برای اسفند ماه کورسی ارائه نشد...برای همین کلاس های اسفندِ فارماکولوژی و مهارت های بالینی رو فشرده رفتیم و الآن اومدیم خونه تا بعد از عید دیگه!!!...احساس کسی رو دارم که از زندان آزاد شده!!!...از این مدل درس خوندنِ با تقلا متنفرم!!!زبان...خسته ام و از بعد از امتحان گوارش نتونستم حتی یک کتاب درسی دست بگیرم!...در عوض تا دلتون بخواد فیلم دیدم و چندتا هم کتاب خوندم!...از کتاب ها،چراغ ها را من خاموش می کنم خوندم از زویا پیرزاد...داستان کاملاً زنانه است!!...و بنظرم خیلی به دل می شینه...من که از خوندنش لذت بردم!!!قلب...بعد روی ماه خداوند را ببوس  از مصطفی مستور...کتاب بدی نبود،اما خوب هم نبود...از اون کتاب هایی نیست که بعنوان یه کتاب جذاب به کسی توصیه اش کنی...تنها چیزی که باعث شد بعد از خوندنش احساس پشیمونی نکنم بعضی از جملاتش بود که به دل می نشست وگرنه بنظرم با داستان اصلاً نمی شد ارتباط برقرار کرد...کجا می ریم بابا؟  از ژان لویی فورنیه رو خوندم...غم توی کتاب رو کسی درک می کنه که یک بچه ی معلول رو از نزدیک دیده باشه وگرنه قول نمی دم دوستش داشته باشید...الآن دارم عادت می کنیم رو می خونم، باز از پیرزاد و بنظرم اصلاً به جذابیت چراغ ها را من خاموش می کنم، نیست...البته خوندنش رو توصیه می کنم...

فیلم سنگ.سار ث.ریا رو دیدم...خیلی از دوستام گفتن وقتی این فیلم رو دیدن بشدت گریه کردن...اما من گریه ام نگرفت اصلاً، نمی دونم چرا...اونقدر ها هم جنجالی نبود بنظرم...مغرضانه بودن فیلم خیلی بیشتر تو ذوق می زد تا اصل داستان!!!...فیلم بنجامین باتن رو بالاخره دیدم!!...خیلی دوستش داشتم و از بکر بودن ایده اش خیلی حظ کردم و از بازی و گریم برد پیت، بیشتر!!!!...عالی بود!!!...بعد ترمینال رو دیدم با بازی تام هنکس...اون هم خیلی قشنگ بود!!!...(داستان ها رو نمی گم تا لوث نشه!!!)...فیلم برادرز رو هم به اصرار یاقوت دیدیم و بعد به شدت پشیمون شدیم که چه وقتی ازمون تلف شده!!!...فیلم آواتار هم خوب بود...جلوه های ویژه اش جداً میخکوبتون می کنه اما خود داستان آبکیه...کلاً داستان های تخیلی رو خیلی نمی پسندم!!!...چندتا هم انیمیشن...مثل آپ و کرولاین ...اگر کرولاین بجای انیمیشن فیلم بود خوب فیلم ترسناکی می شد ها!!!...

2>>نشستیم دور هم سر سفره ی شام و "میم"داره غر می زنه که نمی دونه بین کمیته ی تحقیقات و هسته ی علمی بسیج باید طرف کدوم رو بگیره که "ف" خیلی متفکرانه و کمی هم شاعرانه، می گه تو باید مثل سیمرغ فنا بشی این وسط، تا این دوتا پا بگیرن...با دهان باز زل می زنیم به "ف"..."ر" تحسینش می کنه که چطور همچین تعبیری به ذهنش رسیده و بحث شروع می شه که اسم اون لرد نمی دونم چی چی که تو کتاب ادبیات پیش دانشگاهیمون تو درس سیمرغ بود، چی بود!؟...و "ز" مدام می پرسه وجه تسمیه ی مجله ی س.ی.اسیِ سیمرغ که تو دانشگاهمون چاپ می شه چیه و...چند لحظه همه ساکت می شیم و به هم نگاه می کنیم و...خودتون تصور کنید چه خنده ای کردیم وقتی دوزاریِ کج و کوله امون افتاد که اسم اون پرندهه سیمرغ نیست و ققنوسه!!!...کاش ما سعی نمی کردیم اطلاعات ادبیمون رو بروز بدیم!!!نیشخند...

3>>رفتیم آموزش بیمارستان که ببینیم نمره هامون آماده اس یا نه...تو راهرو آقای"ش" رو می بینیم که چند ترمی از ما بالاتره و خیلی از دختر ها به خوش تیپی اش ایمان دارند!..."ر" تو گوشم می گه اسم کوچیک "ش" چیه؟!...و وقتی می گم عباس!با تعجب نگاهم می کنه و میگه:چرا!؟؟!...چقد مادرش در حقش ظلم کرده!!!..."میم" می گه مگه عباس چشه!؟؟اسم دایی خودت هم عباسه!!!...و دو نفری دارند با هم بحث می کنند که بالاخره عباس اسم خوبیه یا نه که می رسیم به در آموزش و آقای"ت" رو می بینیم!...ازش سراغ نمره ها رو می گیرم...می گه آماده است فقط امضای مدیر گروه و یکی از اساتید رو کم داشته که آقای"صاد" رفته پی اش...تا میام ازش بپرسم صبر کنیم یا بریم با خانومی مشغول صحبت می شه..."میم" که فرصت پیدا کرده بر می گرده طرف من و می پرسه:تو بگو!!!...عباس اسم زشتیه!؟...منم بادی تو لپ هام می اندازم و چینی به ابروم می دم و با نارضایتی می گم:عباس؟!؟!!؟...که متوجه می شم آقای "ت" داره چپ چپ نگاهمون می کنه و بعد راه می افته می ره به طرف دفتر آموزش...دنبالش می ریم داخل که یهو "ر" از پشت سر تو گوشم می گه:وااااای خاک به گورم!!!!...اسمش عبااااسه!!!!...سر که بلند می کنم و تابلوی "عباس ت" رو می بینم به خنده می افتم!!!...شونه هام از شدت خنده دارن می لرزن!!...هر جوری هست می زنیم به چاک!!!...اما شما بگید!؟...چقد احتمال داشت این وسط اسم دو نفر عباس باشه!؟...ما از کجا باید می دونستیم!!؟...البته من فهمیدم تو هر خانواده ای حداقل یک نفر به اسم عباس هست گویا!!...آخه برای هرکس تعریف کردم این ضایع کاری رو، بعد از کلی خندیدن گفته که اسم دایی، بابا، عمو یا پدربزرگ خودش هم عباسه!!!...

پ.ن١:پیشاپیش از تمام کسانی که اسمشون عباسه معذرت می خوام که فقط نقل وقایع بود نه توهین...

پ.ن٢:هیجان انگیزترین اتفاق این هفته این بود که تو کلاس مهارت های بالینی تزریقات یاد گرفتیم!!...بنده یک آمپول زن بیدم!!!نیشخند

 

| سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com