زندگی در پیش رو

اینجا که من هستم کورس خون تموم شده...اومدیم فرجه برای امتحان که پنجشنبه ی اون هفته اس!...من سعی کردم با برنامه ی کلاس پیش برم و الآن جز چهار جلسه ی آخر ، بقیه رو خوندم...فقط امیدوارم فنر حافظه ام تا اون هفته دووم بیاره و چیزایی که تا الآن خوندم فعلاً همون جا که هستن بمونن!!!...روز شنبه علاوه بر دو ساعتی که از ده تا دوازده کلاس خون داشتیم ، مجبور بودیم سر کلاس یک تا سه هم بریم!...من از کلاس های بعد از ظهرهای دانشگاه متنفرم!!!...نه دیگه استاد ملتفته چی می گه ، نه دانشجوها چیزی می فهمن!!...برای همین تا رسیدم یه برگه از کلاسورم در آوردم ، گذاشتم جلوم و روش نوشتم "راحیل!من حوصله ام سر رفته!بیا حرف بزنیم!"...لازم نیست که بگم ما تا آخر کلاس مثل دخترهای دبیرستانی داشتیم برای هم نامه نگاری می کردیم و اصلاً هم از نگاههای دکتر ا.د خجالت نمی کشیدیم!!...بعد از کلاس ، دوستم که حالش بد بود و نتونسته بود بیاد سر کلاس ، زنگ زده بود که کسب اخبار کنه...نمی دونید چقد شرمنده شدم وقتی پرسید:مبحث امروز چی بود و من هر چی فکر کردم دیدم حتی یک کلمه هم از حرفای استاد یادم نمیاد!!!..من حتی نفهمیده بودم موضوع درس چیه!؟...

شما می دونید اکیموز چیه؟!...برای اونایی که نمی دونن عرض کنم که به زبون ساده ، همون کبود شدگی های معمولی هستند!...حالا این توضیح رو از من داشته باشید...اون روز سر کلاس ، استاد پرسید تظاهرات پوستی در بیمارانی که ترومبوسیتوپنی(کاهش تعداد پلاکت ها) دارند به چه شکله!؟...بچه ها هم یا می گفتن پتشی یا پورپورا...شب که دوستم داشت ام.پی.تری گوش می کرد تا جزوه رو پیاده کنه یه کشف بسیار مضحک کرد!!!!...اون وسط ، بین صدای دانشجوهایی که جواب استاد رو می دادن فریاد گجت خان شنیده شد که می فرمودن:میکی موز!!!!...من الآن چی بگم؟؟...یعنی چی دارم که بگم؟؟...یعنی واقعاً این بشر به چی فکر می کنه!؟!...اصلاً فکر می کنه!؟...چقد داغونی تو پسر!!!!...

خدا بگم چیکار کنه اون آرشیتکتی که طرح این تالارهای ما رو کشیده!!...تا نری تا وسط راهروی تالار و روتو بر نگردونی ، نمی فهمی حالا استاد سر کلاس هست یا نه!؟...اون روز دیر رسیدیم سر کلاس...من و فهیم و یاقوت...دم در ، دیدم بچه ها تو کلاس مشغول حرف و پچ پچ و خنده ان...من هیچ وقت از این کارا نمی کردم...نمی دونم اون روز هم انگیزه ام چی بود از این حرکت؟!...از در رفتم تو و با صدای بلند گفتم:اوه!!!هنوز نیومده!؟...یاقوت و فهیم هم گفتن:ایییییی!!!...اون لحظه رسیده بودم وسطای راهرو...وقتی برگشتم دکتر ا.د رو پای لپ تاپ دیدم داشتم پس می افتادم!!!...تمام خون بدنم یهو هجوم برد به سمت سر و کله ام و من شدم عین لبو!!!!...استاد هم جوری نگاهم می کرد که یعنی ای بچه پررو!!!...چنان حالی ازت بگیرم!!!...رفتم نشستم...بدون حتی یه کلمه معذرت خواهی!...موافقید که!؟...من اون لحظه هر چی می گفتم فقط لجن کاری بود که وضع رو بدتر می کرد!...استاد یه نگاه به کلاس انداخت و گفت:بقیه کجان!؟...چرا من اون لحظه حرف می زدم!؟!...با پررویی داشتم می گفتم:آقای دکتر ، ما امروز فکر می کردیم دکتر ا.ح میان سر کلاس ، بعد نیست ایشون همیشه دیر میان ، همه بچه ها با تاخیر میان!!...باز همون نگاه و باز استادی که تو دلش می پرسید این بچه چی خورده انقد حاضر جوابه!؟...

مدام با خودم فکر می کنم این دکتر ا.د چه تصویری از منِ بدبخت تو ذهنش نقش بسته الآن؟!...روز آخر کلاسش ، سعی کردم آخرین تصویر لا اقل آبرومندانه باشه...رفتم ردیف اول ، دست به سینه نشستم ، تو چشماش زل زدم...هر چی هم گفت سر تکون دادم!...بعد از کلاس هم رفتم پیشش تا اسلایداشو ازش بگیرم...پشت سرش ، بالای کیفش ، پای لپ تاپ ایستاده بودم که یهو فلشم ول شد از دستم صاف افتاد تو کیفش!!!...مونده بودم حیرون!!...یعنی می گید چیکار می کردم!؟...خم می شدم دست می کردم تو کیف استاد!؟!؟...صداش کردم گفتم آقای دکتر فلشم تو کیف شماس!!!...چنان نگاهم کرد!!!...بعد هم با حرص فلشو برداشت داد دستم!!...بعد از کلاس هم گفت بریم بیمارستان یه مریض لنفومی ببینیم...پیرمرد بیچاره!!!...بیست و چندتا دانشجو تک تک می رفتن تا گره های لنفاویش رو لمس کنن!!...خدا از تقصیرات همه امون بگذره!...

دیروز رفتم استخر دانشگاه!...جوجو برام کلاه شنا خریده!!...به قول خودش سبز قورباغه ای!...که به مایوم هم بیاد!...چقد شنا خوب بود!!...اما الآن بدنم درد می کنه!...

پشت مچ دستم یه برجستگیه...از ترم پیش ور قلمبیده بیرون!...دیروز تو کتاب ارتوپدی آدامز کشف کردمش که چیه!؟...گانگلیون ساده!...احتمالاً یه جور تومور خوش خیم تاندون!!!...یه کیسته با دیواره فیبروس و توش هم مایع است!...از اونجایی که هم دامنه ی حرکتم رو محدود کرده ، هم درد داره ، باید یه فکری براش کرد!...

چند روزه که وقتی گوشیم رو بعد از کلاس ها چک می کردم یه شماره ی ناشناس باهام تماس گرفته بود...امروز گفتم شاید کسی کار مهمی داره!...بهش زنگ زدم!...می دونید کی بود!؟...مادر یه آقای متشخص که استاد دانشگاه بوده  و قصدشون امر خیر بود!!!...آقاهه متولد پنجاه و هفت اند!!!...من چی بگم الآن!؟...مامانش هم همچین شاد و سرخوش بود که نگو!!!!...خدا بهشون ببخشه!!!...

این وبلاگ منم شده قوز بالا قوز!!...شرمنده همه دوستایی که قدم رنجه کردن و اینجا همچین بهم ریخته بوده!...در اسرع وقت درست می شه انشاا...

| سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com