زندگی در پیش رو

من برگشتم خونه...چقد این فیزیوپاتولوژی مقطع عجیبیه!...تمام هفته وقتم صرف خوندن خون و گهگاهی پاتولوژی می شه...برای من که تا ترم پیش علوم پایه ای بودم و هر هفته انواع و اقسام درسای مزخرف رو سرمون سوار بود یک کم سخته...خون انصافاً کورس پیچیده ایه...قشنگه اما نمی تونی ادعا کنی که فهمیدیش!!...دو تا استاد داریم برای کورسمون...من دکتر ا.ح را ترجیح می دم!...اون یکی استاد ، دکتر ا.د ، مدام در حال تعریف کردن خاطره است...تازه وقتی کلاس تموم می شه می فهمی در خلال همین خاطرات چه درسا که نداده!!...اون روز سر کلاس ، چندتا اسلاید آورده بود که با عکس نشونمون بده کسایی که تالاسمی ماژور دارند و خون دریافت نمی کنند ظاهر "موش خرما" پیدا می کنند...توی عکساش، تصویری از دو تا خواهر دو قلو بود که یکی خون گرفته بود،یکی نه...گجت خان می گه استاد فکر نمی کنید این همون آدم قبل و بعد از دریافت خون باشه!؟!؟...منم نتونستم طاقت بیارم!!!...گفتم مگه عمل بینیه که قبل و بعد از عمل داشته باشه!؟...خندیدیم و استاد گیر داده بود که از روی مدل مو و ابروهای این دوتا خانوم ثابت کنه اینا دو نفر متفاوت اند!!!...بعد دیدیم استاد داره می خنده!...با دیدین قیافه های متعجبمون فهمید بایدبرای خنده اش یه توضیحی ارائه کنه...گفت: "اون روز داشتم از جلوی زایشگاه رد می شدم یه ماشین عروس اومده جلوم!!...عروس رو نگاه کردم!!...انقد زشت درستش کرده بودن که...اصلاً پکر شدم!!!"...می تونید تصور کنید بچه ها چقد از این اعتراف صادقانه ی استاد به هیز بودن خندیدند!!!...و من نفهمیدم که حالا چه دخلی به این آقا داشته که پکر شده!؟...هم دردی با داماد!؟...

دکتر ا.ح آدم خشک و رسمی ایه...از اون آدمایی که نمی شه بهش نزدیک شد...وقتی می خوام از کلاس بیام بیرون با هزار ترس و لرز می گم:خسته نباشید استاد!...با محبت می گه:سلامت باشی خانوم دکتر!!...خیلی ذوقناک شدم!!...منم که بی جنبه!!!...فکر کنم دارم باهاش روابط عاطفی برقرار می کنم!!!...دِله دیگه!!!...

تو کلاسمون از دانشگاههای مختلف مهمونای زیادی داریم...یکی شون یه پسر شیرازیه...حالا می فهمم اون آدمایی که میرن خارج و یه هم وطن می بینن چه حالی پیدا می کنن!!...وقتی با لهجه ی شیرین شیرازی حرف می زنه روحم تا شیراز پر می کشه و بر می گرده!!!...ای داد!!...به قول حافظ:به یاد یار و دیارم چنان بگریم زار!/که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم!(یه کم "پشت کامیونی" شد انگار!!)...

هوا داره کم کم سرد می شه...خیلی از همکلاسی ها و هم خوابگاهیها سرما خوردن...به نظرتون این همون آنفلوانزای خوکیه!؟...من نمی خوام تو کاشون بمیرم!!!!...

میم ، هم اتاقی اینترنم ، مثل مرغ می مونه بنده خدا!!...سر شب می خواد بخوابه!...ما هم مجبوریم بخوابیم دیگه!!...اما شبایی که شیفته ما تو اتاق جشن داریم!!!...دیشب هم تا کلی وقت نشستیم به حرف زدن!...گلپر بهم دق کردن و معاینه طحال و کبد و یاد داد و نشستیم رو هم تستای بررسی اعصاب کرانیال رو انجام دادیم!!...بچه بودیم یه جور دکتر بازی می کردیم حالا که بزرگ شدیم یه جور دیگه!!...قسمته دیگه!!!...باید تا آخر عمرمون دکتر بازی کنیم گویا!!!...

پنجم دبستان که بودم خاله ام واسه ام کتاب بابا لنگ دراز رو خرید...تا حالا صدها بار خوندمش و هر بار بیشتر دوستش داشتم!...یه مدت این کتابه مفقودالاثر شده بود...بعد دیگه شما می دونید واسه من که کتابام همه اشون زنده اند چه مصیبت عظمایی بود!!...امروز از راه که رسیدم خواهرم گفت پیداش کرده!!...بهترین اتفاقی بود که این هفته می تونست برام بیفته!!...انقد کتابه رو بوسش کردم که نگو!!!...حالام اینجاس!!!...مثل این عاشقا نمی تونم ازش چشم بردارم!!!...

رفتم استخر ثبت نام کردم!...می خوام برم آموزش شنا!!...هر کی الآن بهم خندید که شنا بلد نیستم امیدوارم غرق بشه!!...

پ.ن1:کلی اتفاق افتاد این هفته...اما الآن هی فکر می کنم یادم نمی آد...آلزایمر رو شاخمه!...

پ.ن2:مادر اون دوستم که گفتم سرطان داشت همون روز فوت کرده بود...خدا رحمتش کنه...ممنون می شم اگر لطف کنید یه فاتحه براش بخونید...

| چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ | ٧:۱۳ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com