زندگی در پیش رو

جمعه شب:کوله بارمون رو بستیم و راهی کسب علم و دانش شدیم...خب اونایی که خوابگاهی بودن یا هستن می دونن چه ضد حالیه وقتی تازه از راه می رسی و به هر چی دست می زنی روش یک سانت خاک نشسته!...ما هم چاره ای جز تمیز کردن نداشتیم،چون در غیر این صورت جایی برای خواب وجود نداشت!...مرتب کردیم و شبش با گلپر و میم(هم اتاقی هام!که به ترتیب استیجر و اینترن هستند) هی نشستیم به هم نگاه کردیم،هی بیشتر از زندگی سیر شدیم بس که بیکار بودیم و حرفی هم برای زدن نداشتیم!...تازه مجبور بودیم بشینیم تا وقتی که اون یکی هم اتاقیمون "ر"(که ترم سه می باشد!)(جالب نیست!؟این ترم تو اتاق هر کدوم یه مقطعی هستیم!!دقیقاً از علوم پایه تا اینترنی!) از راه برسه تا نصفه شب که میاد بد خواب نشیم!...رفتم از اتاق بیرون...تو راهرو پره از آدمایی که بعد از یکی دو ماه دوستاشون رو دیدن و از خوشحالی سر از پا نمی شناسند!...من هم دلم دوست می خواد...تو این فکرم که یکی از همکلاسی هام رو می بینم!...با صدایی که سعی می کنم لبریز از شادی باشه بهش سلام می کنم!...جواب من فقط یک کلمه است:سلام!...خشک و خالی!...حتی حالم رو نمی پرسه!...حتی لبخند هم نمی زنه...اینه سهم من از دوستی!...

شنبه:رفتیم دانشگاه!...فقط برای دو ساعت ناقابل پاتولوژی اختصاصی!...البته من هم پاتولوژی رو دوست دارم هم استادش رو...بنابراین قابل اغماضه!...چقد خنده ام می گیره وقتی استادی میاد سر کلاس و می پرسه شاگرد اول کیه یا مثل اون روز بهترین نمره ی علوم پایه مال کی بوده و همکلاسی ها سرشون رو می اندازن زیر و با کلاسور و خودکارشون ور می رن که مبادا یکی شون این ننگ رو بپذیره که اسمی از من بیاره و اون وسط فقط راحیلم با صدای بلند اسم منو می گه...بعدش دلم می گیره...که من هیچ وقت نخواستم از شون جدا باشم،اما شدم...که نتونستم بهشون بگم که با وجود همه ی اختلاف ها و درگیری ها دوست دارم باهاشون دوست باشم...اون روز هم این صحنه ها تکرار شد...همیشه برام عجیبه که چرا استادا با این سوال مسخره فاصله ی بین دانشجوها رو بیشتر می کنند؟...کلاس تموم شد و رفتیم شکرریز بستنی خورون!...می خوام برم به آقاهه بگم هیچ وقت شغلش رو عوض نکنه!...لااقل تا وقتی ما دانشجوییم به بستنی سازی و بستنی فروشی ادامه بده!...بعد رفتیم خانه کتاب و باز خوابگاه...گروه جزوه تشکیل می دیم...راحیل برام کتاب "سه شنبه ها با موری" رو آورده...

یکشنبه و دو شنبه:یکشنبه...اولین جلسه ی کورسِ خون...استادی که فکر می کردم خوب درس نمی ده اصلاً...دوشنبه...پاتولوژی...استاد دوم خون که قهر می کنه و می ره!!...برگشتیم خوابگاه...من دلم گرفته...دو روزه اینجام و حتی تو هم سراغی ازم نگرفتی...تو راهرو ها بدون هیچ هدفی راه می رم...بلکه آشنایی ببینم که بخواد باهام حرف بزنه...مریم دم اتاق راحیل ایناست...دنیا رو به من دادند!!...می رم پیششون!...زهرا می آد به مریم می گه که برن واسه درخواست مهمانی نامه بنویسند...مریم میره...منم و راحیل...داریم حرف می زنیم که مامان راحیل زنگ می زنه...راحیل هم رفته...تو تراس ها راه می رم و به صدای شادی بقیه گوش میدم...از بالا نگاه می کنم...اون پایین دور حوض همه با دوستاشون نشسته اند و حرف می زنن...چقد خوشحالن...دلم گرفته...بهت اس ام اس میدم:می شه بهت زنگ بزنم!؟...و وقتی زنگ می زنی من فقط گریه می کنم...از صدای گریه ی خودم می ترسم...من چه ام شده!؟...

سه شنبه:نوشتن جزوه ی امروز با من و مریمه...کلاس خوبه...مبحث آنمی فقر آهن و یه استاد مسلط...بعد از کلاس برگشتیم خوابگاه...دلم می خواد بخوابم...بلکه حداقل چند ساعت فکرم آروم بشه...یک کم چشمم گرم شده که با صدای جیغ تو راهرو از خواب می پرم...همکلاسی هام اند...مهمانی اشون جور شده...همه ی کسایی که اصفهانی بودند!...حالا دیگه تو کلاس از اصفهان فقط من موندم و پروین...حتی مریم هم رفت...از خوشحالی سر از پا نمی شناسند...من نگاهشون می کنم...کسایی که یه روزی فکر می کردم با من دوست اند...می رم سالن مطالعه تا خودم رو سرگرم کنم...دو تا بچه گربه میان تو سالن...دخترا میرن رو صندلی و جیغ می زنن...گربه های بیچاره با ترس این طرف و اون طرف می دون!...دلم خیلی براشون می سوزه...می رم می گیرمشون و از سالن می برمشون بیرون...وقتی بر میگردم همه شجاعتم رو  تحسین می کنند!!!!...و من دارم فکر می کنم...مگه گربه هم آدم می خوره!!؟؟!...

چهارشنبه:کلاس های خون و من و ذهن درگیر و بغض...

چقدر گاهی اوقات راه رو اشتباه می ریم...یه زمان هایی واقعاً فکر می کردم با یه آدمایی دوست هستم...و حالا...حتی وقت رفتن با من خداحافظی هم نکرد...اومد در کلاس و با اشاره چند تایی از بچه ها رو صدا کرد که برن بیرون...ولی واسه من حتی دست هم تکون نداد...اما مریم...که هیچ وقت فکر نمی کردم دوست خوبی براش باشم،وقتی با گریه ازم خداحافظی کرد...(آخه دوستای بهتر از من داشت!)...

تو اتوبوس موقع برگشت...ماشین گیر نمی اومد و ما چهار نفری نشستیم تو بوفه...هنوز دلم گرفته...از رفتن یکی از چند دوست انگشت شمارم...از خدا گلایه می کنم...که چرا شرایطم بهتر نمی شه...به یکی از بچه ها زنگ می زنن که حال مادرش که سرطان داشته و به ریه اش متاستاز داده خوب نیست و بردنش بیمارستان...دختر بیچاره تمام راه رو گریه می کنه و من دهنم خشک شده...خدایا شنیدی همه اشو!؟...می شه پس اشون بگیرم!؟...اگر دوستام کم اند لا اقل خونواده ام و دوستام همه سالم اند!...شکرت خدا!...غلط کردم!!...

| پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ | ۱:٢٧ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com