زندگی در پیش رو

بچه که بودم فکر می کردم تمام وسایلم جون دارن!...واسه همین روزهای زمستونی که می خواستم برم مدرسه جوری کتابهام رو تو کیفم می چیدم که وقتی کیفم رو می اندازم رو کولم کتابهای لاغرتر نزدیک کمرم باشن که گرمای بدنم گرمشون کنه و کتابهای قطورتر را جوری می گذاشتم که رو به بیرون باشن!!!...فکر می کردم هر کس چاق تر باشه کمتر سردش می شه!!!...

بچه که بودم،روزهایی پاییزی که شیفت بعد از ظهر بودیم،مدام از پنجره ی کلاس بیرون رو نگاه می کردم تا ببینم هوا ابریه یا نه!!!...وای!!!...چه لذتی داشت وقتی می دیدم یه ابر تپل خاکستری آسمون رو پوشونده!...عقل از سرم می پرید!...هوایی می شدم!!!...صدای خانوم معلم دور و دورتر می شد!...دیگه هیچی مهم نبود!!...جز اینکه وقتی می رم بیرون باز اون ابره تو آسمون باشه!...بعد رعد و برق بشه!!...بعد بارون بیاد!!...نمی تونستم چشم ازش بردارم!!...انقد از پنجره ی کلاس به بیرون زل می زدم تا بالاخره زنگ آخر می خورد و می دویدم که زودتر زیر بارونا خیس بشم!...

بچه که بودم عاشق بوی لوازم التحریر نو بودم!...کتاب،دفتر،مداد رنگی،...همه اشون!!...

الآن دیگه بچه نیستم اما هنوز هیچی عوض نشده!...هنوز مدادهام نفس می کشن!...هنوز جزوه هام رو بغل می کنم...آخر هر ترم که می شه با کتابایی که یک ترم با هم بودیم خداحافظی می کنم...هنوز اگر پاکنم بیفته زیر صندلی،می شنوم صداشو که کمک می خواد...اگر خودکارم گم بشه گریه ام می افته!...آخه اون کسی جز منو نداشته،من هم مواظبش نبودم!...هنوز هم روزهای پاییزی که سر کلاس های خشک و بی مغز دانشگاه می شینم بر می گردم و دقیقه به دقیقه از پنجره بیرون رو نگاه می کنم که ببینم ابره هست یا نه!؟...وقتی دارم از کلاس برمی گردم اگر بارون بیاد لذت می برم از خیس شدن!...از اینکه جفت پا بپرم تو چاله چوله های خیابون و ببینم قطره های آب چجوری پرواز می کنن!...من هنوزم خجالت نمی کشم از اینکه روزهای بارونی دهنمو رو به آسمون باز کنم تا یکی دو قطره بارون بخورم!...

نمی شه چیزهای خوب رو دوست نداشت!...نمی شه از ابر و بارون متنفر بود!...نمی شه صدای خش خش برگها رو شنید و لذت نبرد!!!...نمی شه به پاییز خوش آمد نگفت!...چون همه ی چیزهای خوب،خوب است!

| پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ | ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com