زندگی در پیش رو

چقد تابستون بعد از علوم پایه خوبه ها!!!!قلب...تازه ماه رمضون هم هست همه چیز یه حال و هوای دیگه ای داره!...این چند روزه با دوستهام رفتیم بیرون!...واقعاً هیچکس دوستای دوران دبیرستان آدم نمی شه!قلب...اون روز داشتم واسه افطار سالاد الویه درست می کردم(من آشپزی رو خیلی دوست دارم!!) که سوسکی زنگ زد که ما داریم می ریم بیرون بیا تو هم!!!...من هم زود کارها رو ردیف کردم خودم رو بهشون رسوندم!!...من بودم و "سوسکی" و "بچه سید" و "مهی"!...با پیشنهاد دیکتاتور مآبانه ی بچه سید رفتیم کنتاکی خورون!...البته من و مهی اصرار داشتیم بریم همون جایی که وقتی دبیرستان بودیم ازش ناهار می خریدیم!...اما یه مشکلی بود!!...چون ما همیشه با پیک خرید می کردیم،آدرسش رو بلد نبودیم!!!...رفته بودیم و طبق معمول تا نشسته بودیم که غذامون رو بیاره دوربین رو در آوردیم و شروع کردیم به عکس گرفتن!!!!...ماها عاشق عکسیم!!!!...وای که چقد هم خندیدیم!!!...من تا خرخره خورده بودم اما این سوسکی نمی دونم رو چه حسابی گیر داده بود که من سیر نشدم پیتزا می خوام!!!...اون رو هم گرفتند و یه کمی خوردند...اومدیم نشستیم تو ماشین و من و بچه سید داشتیم جیغ و ویل می کردیم!!!...سوسکی گفت واقعاً بعد از این همه خوردن صداتون هم در میاد؟!...ما هم به خیال این که شیشه ها بالاست و این ماشین سوسکی اصله و صدا ازش بیرون نمی ره تا سه شمردیم و شروع کردیم به جیغ زدن واسه تخلیه انرژی!!!...از بد روزگار شیشه ی طرف مهی پایین بود و اون وقت شب تو اون تاریکی یه پیرمرد بیچاره داشت سلانه سلانه از تو پیاده رو رد می شد!!!!...شانس آوردیم که گوشش سنگین بود بنده خدا حتی برنگشت نگاهمون کنه!!...اما کلی مایه خنده شد!!...اومده بودیم و این پلیس راهنمایی رانندگی سر چهارراه داشت تو بلندگو خوشمزگی می کرد که " کجا داری میری راه همه رو بند آوردی؟؟...وایسا با هم بریم!!"...بچه سید به خیال اینکه ازشون رد می شیم و دیگه نمی بینیمشون سرشو از شیشه کرد بیرون که"خیلی باحالییی!!!"...اومده بودیم پشت چراغ قرمز و از شانسمون ماشین آقا پلیسه کنارمون بود!!!...مهی که همیشه ی خدا می ترسه ا-ر-شاد بگیردش مثل موش خودش رو قایم کرده بود!!(راهنمایی رانندگی رو چه به این حرفا!!؟)...سوسکی هم از شیشه زل زده بود بیرون...مونده بودیم من و بچه سید که واسه رد گم کنی داشت واسه امون از رفتنش به "نمایشگاه قرآن" خاطره تعریف می کرد!!!...پلیسه هم با تعجب داشت نگاهمون می کرد...منم داشتم خنده مرگ می شدم!!!قهقهه...این ماجرای سوتی های اون شبمون بود!!!...چهارشنبه هم قرار شد باز چهار نفری بریم بولینگ ساعت 5!!...مهی نتونسته بود بیاد بنده خدا!!!...سه تایی رفتیم و وقتی رسیدیم نامرد گفت دیر اومدید خیلی شلوغه یه ساعت دیگه نوبتتون می شه!...دست از پا دراز تر داشتیم برمی گشتیم و سعی می کردیم به یه نتیجه ای برسیم که حالا کجا بریم و چیکار کنیم که یه آقایی اومد که"ما 4 نفریم و از بچه های اریکسونیم!!! و اومدیم اینجا بخاطر شما!!!دو تا لاین هم داریم که تا ده دقیقه دیگه نوبتمون می شه می خوایم مهمونتون کنیم و یکیشو بدیم به سه تا خانوم زیبا!!(هوووع!!!سبز)"...ما به هیچ حسابش نکردیم و گفتیم بره کشکش رو بسابه و رفتیم سوار آسمون فراز!!شدیم!!!...اما انقد بهش خندیدیم که حد نداشت!!...آخه"بچه های اریکسون"یعنی چی؟!؟...حالا یعنی اریکسون اسم آدمه!؟...جائیه؟!...شرکتشونه؟!...با اون قیافه اشون!!!قهقهه...وای مادر جان!!!...رفتیم اون بالا رو کوه و یه جا یه غاری تو کوه بود و ما هم گیر دادیم که بریم اونجا عکس بگیریم!!!...فکر کنم انگار جای خطرناکی رفته بودیم چون اون طرف تر تو اون آلاچیقه ملت کلونی شده بودن با تعجب چشم دوخته بودن به ما!!!...فقط شنیدیم که یه آقایی با صدای بلند گفت دارن عکس می گیرن!!!...چقد خنده دار بود!!!...اینا به خیال اینکه می خوایم خودکشی کنیم وایساده بودن اونجا پر پر شدن ما رو بینن!!...این هم اون روز ما!!!...الآن که اینجام داداشیم اومده!!...کلی خوشحالشم!!!...انتخاب واحد هم کردم و علی الحساب همه چی رو غلطکه!!!...

پ.ن:خدا جونم شکرت!!!

| جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com