زندگی در پیش رو

علوم پایه تموم شد ...با من و راحیل که سه شنبه بعد از امتحان بهداشت رفتیم بیرون...سر امتحان که بودیم یقه ی پیرهن استاد تا خورده بود رو یقه ی کتش...از اون حالت ها که دلت می خواد دست ببری درستش کنی...از اونایی که آدم عصبی می شه تا نگاهش می کنه...امتحان تموم شده بود و استاد می خواست بره...اومد گفت اگر امتحان مشکلی داشت اعتراضتون رو همین امروز بنویسید از زیر در بندازید تو گروه پزشکی اجتماعی...می خواست بره که گفتم استاد!!!...ببخشیدا یقه اتون رو درست کنید!!! ...شوکه شد...یک کم نگاهم کرد،یقه اش رو درست کرد،تشکر کرد و رفت!!!...به راحیل که گفتم می خندید...می گفت بچه ها حدس زده بودن که کار من بوده!!!...که به راحیل گفته بودن من یقه ی استاد رو درست کردم!!! نیشخند...امتحان تموم شده بود و می خواستم برم آرایشگاه راحیل هم همراهم اومد...بعد گفت که می خواد بره جایی که چون هوا گرمه من رو نمی بره!!!...منم که سیریشم!!!...کلی آویزون شدم تا منم برد!!!...بُردم امامزاده ابراهیم تو راه باغ فین!!!...جای قشنگی بود...رفتیم ده دقیقه ای نشستیم و راحیل نماز خوند و اومدیم...بعد من نمیدونم این وسط چه ضایع بازی ای در آوردم که راحیل بهم گفت تو زیاد امامزاده نمی ری،نه!؟!...خب من اصلاً تا حالا امامزاده نرفته بودم!!...فقط رفتم شاهچراغ!!...بعد اومدیم تاکسی گرفتیم که برگردیم تو راه تا چشممون افتاد به شکرریز با پیشنهاد بی شرمانه ی راحیل پیاده شدیم و رفتیم بستنی جون خوردیم!!! خوشمزه...بعد داشتیم می اومدیم که راحیل گفت خسته ای؟!...من هم گفتم نه!!!بریم خانه کتاب!!!...چی فکر کردید؟!...من و راحیل ذهن هم رو می خونیم!!!...رفتیم غرق شدیم تو کتاب ها!!!...منم "نخل"ِ هوشنگ مرادی کرمانی رو خریدم...همین امروز صبح تمومش کردم...و مثل همیشه ذوق کردم از خوندن متن روان داستان...از خوندن تک تک کلماتش!!...این مرد فوق العاده است!!!...بعد هم پیاده اومدیم...من تا همیشه از حرف زدن با راحیل سیر نمی شم!!!...عصرش با مریم و راحیل رفتیم کافی نت عکس هایی که طبیبک تو آزمایشگاه انگل شناسی از انگل ها گرفته بود رو دیدیم...چهارشنبه رفتیم ریویوی انگل شناسی عملی...استادِ من تکه!!!! ...انقد گل،انقد آقاست که حد نداره!!! قلب...اومده بود و تک تک سوالاتمون رو با چنان محبتی جواب می داد که دلت می خواست ماچش کنی!!! بغل ماچ...رفته بودیم و زهرا ازش در مورد تفاوت دو تا انگل سوال پرسید...گفت الآن نمونه اش رو میذارم زیر میکروسکوپ ببینید...گذاشته بودش و می خواست به زهرا بگه بیاد ببینه!!!...هی می گفت:خانومه...خانومه...اما فامیل زهرا رو یادش نمی اومد....من بهش اشاره کردم گفتم زهرا تا متوجه استاد بشه...استاد هم گفت زهرا!!!...بعد احساس کرد ضایع است!!!...گفت خانومِ "ز..."زهرا گفت من "ب..."هستم!!!...چقد خندیدیم با بچه ها!!...چهارشنبه عصر باز با هم رفتیم بیرون عکس ها رو دیدیم...شب که برگشتم هم بچه ها گفتن اگر لپ تاپ ندا قاطی نکنه بریم که اونا هم ببینند عکس ها رو...باز هم دیدیم...همه ی دانشجوهای دانشگاه ما با ترس خاصی از امتحان عملی انگل شناسی حرف می زنن...من پنجشنبه که روز امتحان بود داشتم از ترس می مردم!!! استرس...25 تا میکروسکوپ گذاشته بودن...سر 40 ثانیه می گفتن بعدی و دانشجوها باید جابجا می شدن!!!...واسه حشره شناسی یه شفیره ی آنوفل گذاشته بودن که ما بگیم چیه!!!...استاد بالا سرم بود...من اول نوشتم شفیره ی کولکس...بعد خط زدم نوشتم آنوفل...حدود 7تا میکروسکوپ بعدش استاد اومد بالا سرم خودکارش رو گذاشت رو اسم آنوفل!!!...من گفتم لابد اشتباه کردم...خطش زدم و باز نوشتم کولکس...بعد از امتحان فهمیدم اشتباهش کردم!!!...به استاد گفتم!!!...بهم خندید...گفت می خواستم خیالم راحت بشه که درست نوشتی!!!!...البته من اصرار کردم و استاد جون قبول کرد که نمره اش محفوظ باشه!!...اما حالا حتماً پیش خودش می گه عجب شاسکولی ها!!!...دانشجو جماعت بهش محبت نیومده!!...امتحان خوبی بود...هرچند که من استرس مرگ شدم ...اما اون غولی که می گفتن نبود...فردا نمره هامون رو می زنند تو سایت آموزش...خدا کنه خوب بشه...بعد از امتحان یادم اومد که واسه کارت علوم پایه عکس ندادم...مریم گفت گفتن بریم سمعی بصری...رفته بودیم و مسئولش نبود...یه دختره بود که اون هم نمی دونست چی به چیه!!...به من گفت ممتاز بودی؟...گفتم آره...عکسم رو پیدا کرد...ریخت رو فلش بردم آموزش گفتن نه!!!...ما عکس راست راستکی می خوایم!!!...هر چی گفتم مگه چه فرقی داره؟!!...شما که می خواید اسکن کنید آخرش،تو کَتشون نرفت!!!...گفتن برو خونه عکست رو پست کن!!...دیدم نمی ارزه...گفتم باز میرم تا مسئولش بیاد!!!...اما قبلش رفتم کتابخونه...کتاب تست گرفتم که بخش آناتومیش رو کپی کنم...رفتم انتشارات دانشکده...زنک می گه ما کتاب گنده کپی نمی کنیم سنگینه!!!...منم داغ کردم...بهش پریدم که خسته نشید انقد کار می کنید و ...طبیبک اومد کتاب رو برد بیرون دانشگاه بده کپی...منم رفتم تا مسئول سمعی بصری بیاد...اومد و گفت بایست تا عکست رو بگیرم...استاده بودم بیخ دیوار و به این فکر می کردم که الآن شدم مثل این جنایتکار ها که تو اداره ی پلیس از تمام رخ و نیم رخشون عکس می اندازن!!!...عکس و گرفت و کپی ها هم رسید به دستم و رفتم خوابگاه...تمام وسایلم رو جمع کرد گذاشتم تو کمد و با زهرا و مریم اومدیم خونه...تو اتوبوس کلی حرص خوردم که چون نمی خوام بعداً باز هم یادم بیاد اینجا نمی نویسم!!! نگران...امروز دیدم بین کپی ها تست های آناتومی ابدومن و پلویس نیست...یه نفر که امیدوارم گند بزنه به امتحانش اومده بوده از کتاب کنده بودتش!!! ...

پ.ن:بچه که بودم بین کتابای جور واجوری که بابایی واسه ام می خرید یه " قصه های خوب،برای بچه های خوب" داشتم با جلد نارنجی...یادم می آد که تلفظ کلیله و دمنه رو بلد نبودم!!!...اما داستان هاش رو دوست داشتم...دیروز مهدی آذر یزدیِ عزیز فوت کرده...روحش شاد!

| جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com