زندگی در پیش رو

سلام...ما امتحانامون شروع شده!!! ...حدود ده روز فرجه بودیم...اون اوایل که وقتی نتیجه انتخابات اومد حالمان گرفته شده بود،گرفتنی!!! نگران...واسه همین درس نخوندم چند روز اول رو...اولین امتحانمون که امروز دادیمش رفت باکتری شناسی بود...خیلی سخت بود خب!!! استرس...یه عالمه باکتریِ احمقِ بی شعور!با خصوصیات رشد،خصوصیات مورفولوژیک،ساختار آنتی ژنیک و ویرولانس فاکتورها،پاتوژنز،تشخیص،درمان و ...!!!!یعنی عمراً اگر می شد به این راحتی ها ازشون سر در آوردها!!...حالا کاش فقط همین بود!!!...من معتاد لاست شدم!! ...تا روزی لا اقل یک ساعت نمی دیدمش نمی شد!!!...خیلی فیلم جذابیه!!!...خلاصه افتان و خیزان داشتیم سعی می کردیم درس بخونیم!...دیروز واسه ساعت شش عصر بلیط داشتم...چون وقت شام نبود و نمی شد هم با خودم ببرم بابایی ام واسه ام همبرگر درست کرد که البته شایان ذکر است که ما در همان اتوبوس کلکش را کندیم!!!...آقا من شدیداً به این اصل که می گه بودن هیچ انسان و هیچ اتفاقی تو زندگی ما بی دلیل نیست اعتقاد پیدا کردم!...می دونید چرا؟...تو اتوبوس کنار مریم بودم...با هم می حرفیدیم که کی چقد خونده...من گفتم اصلاً نمی شد به این راحتی ها حفظ اشون کرد و من برای تک تک اشون جدول کشیدم...بعدم جدول هام رو از کیفم درآوردم نشونش دادم...اون هم گفت منم نوشتم اما نه با این نظم و ترتیب...بعد اون هم خلاصه هاشو آورد که نشون من بده!...بعد می دونید چی شد؟!...وقتی خلاصه هاشو دیدم فهمیدم من کلاً یک جلسه رو جا انداختم و نخوندم!!! ...فکر کنید؟!...چرا باید انقد بی دلیل جدول هایی که کشیدیم رو نشون هم بدیم و چقد جالب که من همون صفحه ای رو ببینم که مطالبش رو نخوندم و برام نا آشناست؟!...بخت آن بود که وقت داشتم و نشستم خوندمش!...این از این!!!...مورد دوم و سوم، مربوط به امروز سر امتحان بود...یادمه که ترم دو بودم تو وبلاگ دکتر کوچولو یه پست خوندم در مورد اینکه یه مریض داشتن با سندروم گیلن- باره...من اون وقتی اصلاً نفهمیدم این مریضی چی هست و اصلاً چجوری باید اسمش رو تلفظ کرد!...الآن هم که الآنه فقط توی ایمنی برامون گفتن که یه بیماری اتوایمنه...همین...امروز استاد سر امتحان سوالی داده بود که سر کلاس بهش اشاره نکرده بود...گفته بود عفونت با کدام باکتری باعث بروز سندروم گیلن- باره می شه؟؟؟...من اصلاً جواب رو نمی دونستم...توی مغزم شروع کردم به زیر و رو کردن بایگانی ها بلکه یادم بیاد این اسم رو کجاها شنیدم شاید یه سر نخی دستم داد...اولین چیزی که یادم اومد همون قضیه ی خود ایمنی بود...  گشتم،گشتم،گشتم،...یهو متن دکتر کوچولو یادم اومد!!!...فکر کنید!!!...جواب رو پیدا کردم!!!...کمپیلوباکتر!!!...مورد بعدم یکی دیگه از سوالا بود...واسه امتحان عملی میکروب من از استادمون یه کتاب قرض گرفتم که بخونم واسه امتحان(هنوزم پسش ندادم!!!)...همون موقع ها بود که این دوست ما گزارش کار هاش روی هم تلنبار شده بود و من برای اینکه کمکش کنم گفتم دو سه تاش رو بده به من تا براش بنگارم...واسه اینکه گزارش هاش با مال خودم تفاوت داشته باشه از اون کتاب استاد واسه نوشتنشون کمک گرفتم...امروز یکی از سوالا دقیقاً جمله ای بود که خودم تو گزارش کار دوستم نوشتم...خلاصه اینکه یادتون نره!!!...یه کم دقیق تر به آدم ها و اتفاقات اطرافتون نگاه کنید!...امتحانمون 84 تا تست بود و 5 تا تشریحی جونمرگ شده!(این تکه کلام استادمونه!!)...سر تشریحی ها دو تا از سوالا رو اصلاً یادم نمی اومد!...کلی فکر کردم...بعد هرچی می دونستم و می شد رو نوشتم...استاد رو صدا کردم که ازش بپرسم  به چند مورد باید اشاره می کردیم...خیلی بی رحمانه گفت من نمی دونم سرکار خانم!!...من قیافه ام شد مثل گربه ی شرک!!...سرم و انداختم زیر و فقط گفتم ممنون! ...طفلک استاد دلش ریش ریش شد برام!!...یه دقیقه بعدش اومد گفت بگو ببینم کدوم سوال رو می گفتی؟!...آخییی!!!...اصلاً بهش نمیومد انقد مهربون باشه ها!!!اصلاً!!!!...بعد هم دید من استرس دارم که سوال ها یادم نمیاد رفت وایستاد جلو بچه ها...گفت بچه ها یه لحظه سرهاتون رو بلند کنید!!!...چشماتون رو ببندید!!...چندتا نفس عمیق بکشید!!!...یادتون میاد!!...نترسید!!!...چقد مهربون آخه؟!...البته روم سیاه!روم به دیوار!...من باز هم یادم نیومد!!!...

| دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com