زندگی در پیش رو

سلام!!!...من برگشتم که بنویسم!...اون روز که تصمیم گرفتم دیگه این وبلاگ رو تخته کنم فکرش هم نمی کردم بازم بیام و اینجا بنویسم...همینجوری رفتم چون شک نداشتم که بود و نبودم اینجا واسه هیچکس هیچ فرقی نداره...حالا که برگشتم فقط واسه اینه که دل خودم تنگ شده!...حتی رفتم و یه جای دیگه یه وبلاگ جدید درست کردم اما به دلم نمی نشست!...دیگه اصلاً برام مهم نیست که چهار تا خاله زنک بیان اینجا رو بخونن و بشینن هر چی لایق خودشونه به من بگن!!!...دیگه فقط واسه خودم می نویسم...

ترم جدید مون از این شنبه شروع شده...این ترم،ترم آخر علوم پایه ام...چقد زود گذشته،نه؟!...پونزده واحد دارم همه اشون رو هم عاشقم!!!قلب...پاتولوژی عمومی،باکتری شناسی،انگل شناسی(هر سه تا هم عملی هم تئوری)،با بهداشت خانواده!!!...این ترم چهارشنبه و پنجشنبه تعطیلیم...درسها فوق العاده جذاب و دوست داشتنی شده اند...همه چیز هم عالیه...هم اتاقی هام،دوستام،استادام!...هر چند که هنوز هم چیزایی هست که دوستشون ندارم...اما دیگه بزرگ شدم...یاد گرفتم اگر هم چیزی رو دوست ندارم باید باهاش کنار بیام...حالا با خیلی چیزا کنار میام...تمام سعی ام رو هم می کنم که غر نزنم...خودم رو سرگرم می کنم...گهگاه بیرون میرم،کتاب یا مجله می خونم،مشغول درس می شم،با کسایی که دوستشون دارم می حرفم...خلاصه بالاخره سازگاری حاصل شده!!!...

اون روز از دانشگاه برگشته بودم که ناهار بخورم و باز برم واسه کلاسی که ساعت دو داشتم...شنیدم که دارن من و هم اتاقیم رو پیج میکنن که بریم دفتر خوابگاه...رفتیم و زن گندههسبز بهمون گفت که باید هم اتاقی اینترنمون بره و به جاش دو تا ترم یکی بیان...میخواست نظر ما رو بدونه...وقتی دید مِن و مِن می کنیم گفت:این دوتا خیلی خانوم،متین،با فرهنگ،...من فکر کردم ما رو میگه!!!...گفتم:لطف دارید!...زنک زل زد تو چشمام گفت نه!!اون دو تا ترم یکی رو میگم!!!!تعجبزبان...یه کم حرف زدیم...آخرش گفتم حالا باز اگر خبری شد به ما هم اطلاع بدید...زنه گفت چشم!...باورتون نمی شه اما من برگشتم گفتم رو چشمتون!!!...وای!!!...وقتی دیدم زنه بهم خیره شده تازه فهمیدم چی گفتم!!!خندهنیشخند

بعد از ظهر یکشنبه با هم اتاقیم رفتیم بیرون یک کم بگردیم...بهش گفتم بیاد بریم کافی شاپی که سابقاً پاتوق من و دوستام بود...اول پیداش نکردیم...من هم ناهار نخورده بودم گفتم بیخیال بشیم و بریم یه اسنک سرپایی بخوریم!!!عینک...رفتیم اون طرف خیابون،اسنک رو سفارش دادیم و تا رو برگردوندیم دیدیم کافی شاپه درست رو به رومونه!!...از رو نرفتیم!...اسنک رو که خوردیم هیچ،در مقابل نگاه حیرت زده ی آقاهه که اسنک می فروخت یه راست رفتیم تو کافی شاپ!!خوشمزه...اونجا هم یه دل سیر خوردیم!!!...رومون زیاده،نه؟؟...بعدهم برگشتیم...نزدیکای خوابگاه داشتیم پیاده گز می کردیم که یه پرشیا جلومون وایساد...چندتا جوون جقله توش بودن...پرسید اگر بخوایم بریم استخر باید از کدوم طرف بریم؟!!...آدرس رو گفتیم...گفت حالا اگر بخوام قربونتون برم از کدوم طرف برم؟؟!...ما هم گفتیم مستقیییم!!!دلقک...تو محوطه ی خوابگاه همچین چیزی جداً شرم آوره،نه؟!کلافه

پ.ن : سانی خوبم،من اینجا هر روز دلم برایت تنگ تر می شود و هر بار از عشق حرف می زنم این خوان گابریل دلاسرنای عوضی حسابی می خندد...اینجا عشق حرمت ندارد سانی...مدتی است که به این نتیجه رسیده ام که با عشق من و تو همه بد هستند جز من و تو!...(بخشی از حرفهای خیلی مهم-نوشته ی ابراهیم رها-مجله ی "و"/شماره ی 47)

| سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com