زندگی در پیش رو

امروز با مریم قرار گذاشتیم که بریم بیرون همدیگه رو ببینیم...ساعت 9صبح قرار داشتیم!...از اونجایی که من خودم کلی فراموشکارم و تا بحال چندین بار دوستان عزیزم رو سر قرار کاشتم و تازه این دفعه هم با کلی یادآور و اینا یادم مونده بود که قرار دارم زنگ زدم به مریم که ببینم یادش هست یا نه!!!...مریم هم گفت فکر کردی انقد شوتم که یادم بره!؟...ما هم رومون نشد بگیم نه بابا شوتی از خودمونه!!!خجالتچشمک...سوار اتوبوس بودم که یهو حس کردم گوشام داغ شده...کم کم احساس کردم که دستام داره سنگین می شه...یخ کردم!...عرق سردی رو تمام تنم نشست...صداهای‌اطراف دور و دورتر میشد...چیزی نمی شنیدم!...جلوی چشمام هم تیره شده بودهیپنوتیزمترسیده بودم...داشتم از حال می رفتم...حالت تهوع داشتمسبز...به زور آب دهنم رو فرو میدادم...با بدبختی از اتوبوس پیاده شدم...پاهام سنگین شده بود...انگار که داشتم تو زمین فرو می رفتم...یه کم ایستادم...نفس کشیدم...حالم بهتر شد و بالاخره خودم رو به مریم رسوندم...کلی با مریم راه رفتیم...حرف زدیم در این باره که چطور اقوام ازمون انتظار تشخیص و درمان دارن!!!یولخیال باطل...کلی‌از سوتی هامون گفتیم و خندیدیم!!!...بعد هم رفتیم تو پارک نشستیم...نشسته بودیم و من یه ساند تراک داشتم با لهجه ی‌ شیرازی‌داده بودم مریم گوش کنه!...سرگرم بودیم که یهو یه خانومه اومد طرفمون...چادر مشکی داشت...پوست خیلی تیره...ناخن هاشو حنا گذاشته بود...رو صورت و دستاش خالکوبی داشت...دستش یه تیکه فلز مربع شکل طلایی رنگ بود که روش ورد و این چیزا نوشته بود و یه نخ سبز رنگ...اومد و چسبید به ما که میخوام فالتونو بگیرم...برای‌خنده گفتیم بگیره!...اول دست مریم رو گرفت!...کولیه:لجوجی...اما مهربون!...با دوستات دوستی با دشمنات هم دوستی...تو غربتی...به رانندگی‌علاقه داری...من:خنده...کولیه:نخند خوشگله!!!...من:زباننیشخند...دو سه روز پیش ناراحت بودی!...تو کارت گره هست...باز من:خنده...کولیه:نخند خوشگله!!...بعد اومد طرف من!!!...دستمو گرفت!!اون مربعه رو گذاشته کف دستم!...کولیه:مهره ی‌مار داری...به مراد دلت میرسی...اما تو کارات عجله نکن...بعضی وقتا خیلی عصبانی میشی...می بینم که تو خیابونای‌خارجه قدم میزنی اما ایمانتو از دست نمی دی!...من:قهقهه...کولیه:نخند خوشگله!!...من:خنده...بعد گفت فالی هزار تومن!!بدید بیاد!!...من که کیف پولم رو جلوش باز کردم گفتم ببین من همین 500 تومن رو بیشتر ندارم...مریم اما همه پولاشو گذاشته بود تو کیف پولش!!...نفری 500 دادیم و باز گیر داد به مریم که می خوام جادوتو باطل کنم!!!...بعد اون نخ سبزه رو گره زد به مریم گفت امتحانش کن که بسته است یا نه!...ظاهراً بسته بود!...بعد گفت یه دو هزاری بگیر دستت!...نترس نمیگیرم ازت!...خلاصه دست مریم رو گرفت و نخه رو گذاشت لای دوهزاریه و یه کم ورد خوند و بعد نخه باز شده بود!...من کماکان:خنده...بعدهم گفت میشه 5000 تومن!...من و مریم:تعجبوقت تمام...بعد گفت هر چی راضی بودی بده!...مریم 100 تومن داد!...آقا اون دو هزاریه رو هم برداشت و برد!!...من که دیگه عضلات صورتم فلج شده بود بسکه خندیده بودم!!...مریم هم هی غر میزد که آخه ما دو تا دانشجوییم خیر سرمون!!...چجورِ‌این همه پول بی زبونو دادیم رفت!!!عصبانی...می بینید!؟...من کمتر پول دادم اما بیشتر کیف کردم!؟از خود راضی...فکر نکنم طفلک مریم دیگه با من بیاد بیرون!!!...دلقک

| پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ | ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com