زندگی در پیش رو

١)نشستم و با خودم فکر می‌کنم...به همه چیز!...یاد اون روز می افتم،آخرای شهریور،که با محسن و بابا رفتیم کاشان...که چقد دنبال دانشگاه گشتیم...تو سالن مینا رو دیدیم...سالن بزرگه روبروی آمفی‌تئاتر که توش کلی‌کامپیوتر و میز بود و ما مرحله به مرحله ثبت نام میکردیم...یاد اون موقع که گفتن برید بهمن بیاید...یاد بهمن ماه که با مامان و بابا و زهرا و مهدی اومده بودیم...که هم ثبت نام کنیم،هم بگردیم... من،مامان،انتخاب واحد...جاهایی که نمی شناختم...آدمای‌تازه...یه اضطراب شیرین!...روز اولی‌که رفتیم دانشگاه... که من مانتوی نویی که خریده بودم رو تو خونه جا گذاشته بودم!!...ترم اول...تازگی...رقابت...دوستی...گریه...خنده...یادتونه رفتیم قمصر؟!...مثلاْ اردوی دخترونه بود!...یادتونه وقتی گجت خان اومد چقد حرص خوردیم و حالمون گرفته شد؟!...یاد اون موقع میافتم که دلستر ریخت رو کت و شلوار گجت!!...یاد اونموقع که پسرا حاضر نشدن بیان نمایشگاه کتاب و گفتن آخر هفته عقد یکی از آقایون همکلاسیه!...یاداینکه سرکارمون گذاشتن آوردن الکی شیرینی هم دادن!!...شب بیداری...امتحان...تابستون...یادم میاد که با مهسا رفتیم کفش خریدیم!...که چه کلاه گنده ای‌رفت سرمون!!!...علافی!...کافی شاپ رفتنا...یاد ترم دوم...ماه رمضون تو خوابگاه...افطاری‌و سحری...شب قدر تو مسجد دانشگاه...شیطنت...خنده...شلوغ بازی...نگاه های سنگین...حرف و حدیث!...برف...ترم سوم...خستگی...دلتنگی...دعوا...خنده!...یاد اون روز که تو اوج امتحانا سر خوش رفتیم ناهار رو بیرون خوردیم!...یاد اتاق عوض کردنم...یاد هم اتاقی شلخته ام!...اینکه چقد بهش میگفتم جوراباشو نندازه رو میله ی تخت من!!!...چقد بدم میومد که حوله ی خیسشو به جا رختی‌آویزون میکرد!!!...درگیری ها!...خدای‌من!...چقد زود گذشته!...دارم به عقل خودم شک می کنم!...آخه دلم تنگ شده!...واسه تمام آدمها و جاها!...آدمهایی که دل خوشی‌از من ندارن!...آدمایی‌که همدیگه رو ناراحت کردیم...دلم تنگ شده برای‌دانشکده!...گروه آناتومی!...کتابخونه!...سایت!...سلف!...آمفی‌تئاتر!...مطبوعات...انتشارات...یاد اون روز افتادم که کیف پولم رو گم کرده بودم!!!...چقد تمام دانشکده رو زیر و رو کردم!!!...تو کتابخونه جا مونده بود!!!...لا به لای‌کتابا!!!...خانوما ازم م‍‍ژدگانی‌خواستن منم رفتم واسه همشون بستنی‌خریدم!!!...یاد اون شب که از محمد اصفهانی دعوت کرده بودن بیاد دانشگاه ما!...چقد اونشب اذیت کردیم!!!...چقد خندیدیم!!...گروه بافت!...روز امتحان عملی...قرنطینه...اضطراب!!!...چقد واسه هم دعا خوندیم!!!...بعضی‌وقتا فکر میکنم همه مون بی‌انصافیم!...اونقدرهام بد نبوده...سخت بود...اما انقدر بد نبود...اگر اذیت شدیم،اذیت هم کردیم!...در عوض دوستای‌خوبی‌پیدا کردیم...همدیگه رو داریم...حالا هم دوست دارم دوباره برگردم!...چون دلم تنگ شده!...چون درس خوندن رو دوست دارم!...چون عاشق رشته ام هستم...حتی کاشان رو هم دوست دارم!...

٢)دوستان همکلاسی‌عزیزی‌که اینجا رو میخونن لطفاً با اسم خودشون کامنت بذارن و نظرشونو بگن...بچه ها پایه اید از ششم مهر بریم دانشگاه؟!

| سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com