زندگی در پیش رو

"...من همیشه یه مشت بچه ی کوچک را توی ذهنم مجسم میکنم که دارن توی یه مزرعه ی چاودار بازی میکنن.چند هزار نفر بچه ند،و هیچ کی هم غیر از من اون جا نیست-منظورم آدمهای بزرگه-و من درست روی لبه ی یک پرتگاه خیلی بلندی وایسادم.کاری که بایست بکنم اینه که هر کدوم از بچه ها رو که بخوان به طرف پرتگاه برن،بگیرمشون-منظورم اینه که اگه دارن میدون و جلوشون رو نگاه نمی کنن تا بفهمن کجا دارن میرن،من باید از جای خودم بیام بیرون و اون ها رو بگیرم.این کاریه که از صبح تا غروب باید بکنم.می شم مراقب توی مزرعه ی چاودار،همین.خودمم میدونم که این کار،کار آدم های عاقل نیست،اما تنها چیزی است که دلم میخواد بشم..."

ناطور دشت رو خوندم...معرکه بود!!!...جداً‌معرکه بود!!!...از اون کتابهاییه که آدم دلش براشون تنگ می‌شه!...اما کتابش برای‌من یه جذابیت ویژه داشت!...تا بحال ندیده بودم هیچ شخصیتی تا این اندازه به من شبیه باشه...تعجب میکردم که حرفای ناگفته ی‌دلم رو می خوندم!...غر زدن هاش،تردیدهاش،ترس هاش،سرگردانیش،گریه کردن های وقت و بی وقت بی دلیلش!!دلزدگیهاش!!...همه چی!!!...هولدن کالفیلد حرفایی‌رو میزنه که من میخوام بگم اما گفتنش رو بلد نیستم!!...اگر نخوندینش حتماً بخونید!...از دستش ندید!...جدی‌میگم!!

| یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com