زندگی در پیش رو

١)روی کاناپه دراز کشیدم...لیوان شربت آبلیمو جلویم است و من غرق "شما که غریبه نیستید" هستم...با نوک انگشتم یخ را در لیوان می چرخانم...صفحه ی‌آخر کتاب را می خوانم...چشمهایم را می بندم...در خیالم "هوشو" راتصور می‌کنم...دلم می‌خواهد روزی آقای‌مرادی‌کرمانی‌ را ببینم و از بابت این کتاب و از بابت تمامی‌داستانهایی که با آنها کودکیمان را رنگ میزد از او تشکر کنم...برایشان آرزوی سلامتی دارم...از کتابش انرژی‌گرفتم...چیزی‌که تو خوب می دانی مدتی‌است سخت محتاجش بوده ام...!

٢)دیروز امتحان علوم پایه بود!...خدا رو شکر تا اینجا همه ی‌دوستامون خوب از عهده اش بر اومدن!...دسته جمعی‌خسته نباشید!!!...قلب

| جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com