زندگی در پیش رو

1)دارم "شما که غریبه نیستید" رو میخونمقلب...داستانهاشو بلند برای مامان میخونم و هر دو لذت می بریم و می خندیم!...مامان میگه این "هوشو" هم پاک ما رو از کار و زندگی انداخته!!...داستانهاش منو یاد بعضی از خاطره های مامان و بیشتر حرفای‌مادربزرگم می اندازه!...حتی با بعضی کاراش شبیه بچگی خودم میشه!مژه...وقتی کتابو دست می گیرم و بلند می خونم انگار خود "هوشو" نشسته برامون تعریف می کنه!...کتاب فوق العاده ایه!...اگر تا حالا نخوندینش توصیه می‌کنم حتماً‌بخونید!...تضمین هم می کنم که دوستش خواهید داشت!!!

2)رفتیم شیراز و اومدیم...سفر کوتاهی‌بود اما در کل بد نبود...عروسی‌دختر عمو جونم بود!...من یه سوال اساسی‌ برام پیش اومده!...کی‌گفته الآن در بحران بی‌شوهری‌بسر می بریم؟!متفکر...والله همه اطرافیانمون دارن عروس میشن!!!

3)خیلی‌یکنواخت شدم!...دچار تناقض اساسی‌هم شدم!...از یه طرف هیچ کاری ندارم بکنم(یعنی هیچی ها!!!) و حسابی بیکارم...از طرف دیگه هم دوست ندارم برگردم دانشگاه!...خنثی

| چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com