زندگی در پیش رو

تصمیم داشتم این یکشنبه که از دانشگاه برمی گردم تمام وقایع هفته ی قبل و روز آخر رو با هم بنویسم...اما این یکشنبه و دوشنبه ی بعدش انقدر پر ماجرا بودند که دیگه تمایلی برای نوشتن وقایع هفته ی قبل ندارم...

 

یکشنبه:دکتر دیسیپلین نامرد ما رو برای تنها شش ساعت کلاس کشونده دانشگاه...شنبه شب هنوز خوش خیالیم که می ریم و تا یکشنبه شب همه بر می گردیم...من خودم جز دو سه تا جزوه چیزی با خودم نبردم...لباسام ، شارژر موبایل و... را نمی برم چون قراره تا شب خونه باشم...مینا زودتر از من برای ساعت شش صبح بلیط گرفته تا به امتحان تربیت بدنی برسه...من اما چون تربیت بدنی ندارم برای ساعت هفت بلیط گرفتم که تا ساعت ده به کلاس بافت شناسی عملی برسم...اوایل همه چیز معمولیه...جز اینکه مه رقیقی تو جاده است...یه کم که می گذره مه شدید تر می شه طوری که چراغ های عقب ماشین های جلویی رو تازه موقعی که کمتر از ده متر باهاشون فاصله داری می بینی...یه حسی بهم می گه که نباید می اومدم...اصولاً همیشه مه برام دلهره آور بوده...سعی می کنم با گوش کردن آهنگ و بعد خوابیدن خودم رو بیخیال نشون بدم...خوابیدم که بچه ها زنگ می زنن که اتوبان تهران-قم رو به خاطر برف بستن و خیلی از تهرونی ها نتونستن بیان...بچه های قم هم بعضاً با بدبختی سوار اتوبوس هایی هستند که به خاطر بسته بودن راه دارن از تهرون بر می گردن...پیش خودم میگم حداقل جام گرمه تو برف هم گیر نیافتادم!...باز جای شکرش باقیه!...بازم چشمامو می بندم و این بار راحت تر می خوابم...نزدیکی های کاشان بیدار می شم...داره برف میاد...می رسیم کاشان ...برف عجیبیه!...به جای اینکه رو سرت بباره به صورتت سیلی می زنه و تو چشمات می کوبه!!!...می رسیم دانشگاه اما هنوز هیچ خبری نیست...فقط پنج-شش نفر از بچه ها اومدن...با بچه هایی که تو راه بودن تماس می گیرم...می گن تا ده و نیم برسن احتمالاً!...می ریم با استاد صحبت می کنیم که کلاس کمی دیرتر شروع بشه تا بچه ها هم برسن...قبول می کنه...میریم سر کلاس...بعد از کلاس بافت باز بچه ها می رن برای امتحان تربیت...من و شیرین و چندتا دیگه از همکلاسی ها می ریم تو محوطه ی دانشکده...برف بازی می کنیم ، آدم برفی درست می کنیم و کلی خوش می گذره!...برف اما هنوز می باره و اون طوری که بوش میاد حالا حالا ها ادامه داره...برمی گردیم که بریم تو کلاس...تو راه پله ها یکی از بچه ها رو می بینیم...من:استاد اومده ؟...اون: نه هنوز...شیرین: بی خود...!...حرفش نیمه تموم می مونه چون...نظرتون چیه که وقتی بر می گردیم می بینیم استاد پشت سرمونه؟!...می گه مگه می شه من نیام؟!...با بچه ها نگاه هایی رد و بدل می کنیم که یعنی خوب شد هنوز زبان به دشنام نگشوده بودیم!!!...کلاس دکتر دیسیپلین تموم شده و آدم احمقی که تهدید کرده بود هر کس غایب باشه صفر خواهد گرفت حتی به خودش زحمت حضور و غیاب نمی ده ببینه کیا هستن و کیا نیستند!!...بچه ها می گن برف شدید تر شده و احتمالاً تا ساعت دو راه های کاشون تماماً بسته می شه...اطلاعت راه اما هنوز می گه راه ها بازند!...می ریم سر کلاس آناتومی و بعدم تشریح...با بچه های اصفهانی برای ساعت سه و ربع جلوی دانشکده قرار می گذاریم تا بعد بریم ترمینال...هنوز امید داریم که راه اصفهان باز باشه...من بر می گردم خوابگاه تا لباس گرم بردارم...تو راه خوابگاه برف خیلی بیش تر از اون چیزیه که فکر می کنم...هم چنان هم داره می باره!...دو تا ژاکت ، مانتو و بعد پالتو می پوشم...چون بوت ندارم سه تا جوراب! می پوشم که پاهام گرم بمونه...بر می گردم...بچه ها جلوی دانشکده اند...اما وضع داره کم کم خراب می شه...هیچ تاکسی ای گیر نمی آد...ماشین های تک سر نشین هم به خودشون زحمت ایستادن نمی دن!...یه سمند برامون می ایسته...راننده اش یه آقای میون ساله و دخترش که هم سن و سال خودمونه تو ماشینه...شش نفر آدم به زور رو پاهای هم می نشینیم...آقای مهربونیه...تا ترمینال می سوندمون!...اما جداً تضعیف کننده است که وقتی می رسیم می بینیم هیچ اتوبوسی حرکت نخواهد کرد...مجبوریم باز برگردیم خوابگاه...با اتوبوسی که تا داخل شهر بر می گرده میایم...نمی دونم کی تو اتوبوس وسوسه ی با قطار رفتن رو می اندازه تو دل مردم!...شماره ی راه آهن رو می گیرم...اما پر واضحه که مسئولین محترم حتی زحمت جنباندن زبان مبارک رو به خودشون نمی دن!!!...جداً تاسف آوره که هیچ وقت هیچ کس پاسخگو نیست!...یه مینی بوس گیر میاریم و باهاش تا خوابگاه میایم...تو خوابگاه اما همه چیز رو به راهه!!!!...برق نیست ، آب قطع شده و احتمالاً به خاطر افت فشار گاز تو موتور خونه ، شوفاژها هیچ گرمایی ندارند!...هیچ کاری نمی شه کرد جز اینکه خودتو بزنی به بی خیالی!...می ریم برف بازی!...یه مقدار هم برف جمع می کنیم میایم تو اتاق با چند تا از هم کلاسی ها زیر نور شمع می شینیم و برف و مربای آلبالو می خوریم!(این جوری نگاه نکنید!...شیره نبود خب!!!)...تنها تهرونی ای که تونسته بود بیاد رفته ایستگاه راه آهن که با قطار برگرده...بهش زنگ می زنیم تا ببینیم برای اصفهان هم قطار هست یا نه؟!...می گه دوتا قطار هستند یکی ساعت حرکتش 1 نیمه شب و اون یکی هشت صبح فرداست...طفلک خیلی برامون پرس و جو می کنه و با اینکه موبایلش شارژ نداره هر بار باهامون تماس می گیره و بهمون خبر میده...جداً دمش گرم و سرش خوش باد!...برق مدام قطع و وصل می شه...موبایل هامون دارن شارژ تموم می کنن...شام تن ماهی و نیمرو می خوریم...همه می خوان به هر ترتیبی شده از این خراب شده خارج بشن...مرمر زنگ می زنه به گجت که اگه می تونه بلیط قطار بخره...و باز هم نیازی به گفتن نیست که می گه نمی تونم!!!...البته من اینو امروز صبح فهمیدم که اگه زودتر فهمیده بودم نمی ذاشتم به همچین آدمی رو بندازه!...تازه حدود ساعت ده شب اعلام می کنن که همه تعطیل اند جز اینترن ها و رزیدنت ها!...قیافه ی بچه های ترم یک و سه که برای کلاس های دوشنبه و سه شنبه مونده بودن دیدنیه!...قرار می گذاریم که ساعت پنج و نیم صبح بریم ایستگاه راه آهن تا برای ساعت هشت تو قطار جا پیدا کنیم...

 

دوشنبه:جداً چقدر عجولانه رفتار کردیم!...صبح ساعت شش شده و ما هنوز هیچ تاکسی ای پیدا نکردیم!...سه تا از بچه های ترم سه هم دارن می رن راه آهن و می گن که به 133 زنگ زدن و الآن یه تاکسی جلوی بیمارستان بهشتی منتظرشونه...ما هم تماس می گیریم...اما می گه دیگه ماشین نیست اگه تونستید با همون برید!...اون وقت صبح ، تو اون برف و یخ و سوز و سرما می رسیم و سوار تاکسی می شیم...راننده نامرد قبول نمی کنه دوتا از همکلاسی هامون هم سوار شن!...وحشتناک احساس نامردی می کنم که من سوار تاکسی شدم و اون دو نفر تو اون هوا اون وقت صبح جلو بیمارستان جا موندن!...بد فرم از خودم بدم اومده!...هر چند که نه تقصیری دارم و نه کاری از دستم بر میاد!...می رسیم راه آهن!...خنده داره اما قطاری که روز قبل ساعت شش عصر باید می رفته کرمان هنوز تو ایستگاهه و با این حساب نمی شه انتظار داشت که قطار اصفهان به این زودی ها برسه!...می ریم تو نمازخونه ی ایستگاه و چون تا صبح نخوابیده بودیم چرتی می زنیم...عده مون حالا بیشتر شده: من و مینا ، سه تا از بچه های ترم سه ، سه تا از بچه های ترم یک و چهار تا از همکلاسهای خودمون...از قطار هیچ خبری نیست...اما بچه ها خبر می دن که جاده باز شده و اتوبوس ها در حال ترددند!...چطوری باید تا ترمینال بریم؟!؟...نامردی موج می زنه...هیچ کس حتی کسایی که به اصطلاح دوست هستند حاضر به ذره ای از خود گذشتگی نیستند!...می رسیم ، سوار می شیم ، و بعد از چهار ساعت بالاخره می رسیم اصفهان!...

 

پ.ن:مرده شور ممل-کتی رو ببره که با بارش برف فلج می شه!...

 

پ.ن2: تو اون لحظات عجیبی که تو کاشان مونده بودیم و راه گریزی هم نداشتیم یاد کتاب "طاعون" از آلبر کامو افتاده بودم...جداً دلواپسی ها و اضطراب ها و فداکاری ها و بی غیرتی و نامردی اطرافیانم رو به چشم دیدم!...در این مواقع آدم اطرافیانش رو می شناسه و تاسف می خورم که بگم انگشت شمار بودن آدم هایی که حاضر به فداکاری بودن!...جداً دمشون گرم و شرم بر اونهایی که فکر کردن با نامردی در حق دیگران راه خونه براشون باز می شه!

 

| سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com