زندگی در پیش رو

یکشنبه:به جای اینکه بلیط مونو واسه ساعت شش صبح یکشنبه صادر کرده باشه واسه ساعت دوی بعد از ظهر شنبه صادر کرده و ما هم که حسابی دقیق هستیم تازه وقتی رسیدیم ترمینال متوجه شدیم...البته فهمیدیم از نامردی شون بوده...بلیط رو اشتباه کرده بودن اما اسم ما تو لیست مسافرها بوده...این یعنی اینکه ما رو سوار نکردن و چون نیم ساعت قبل از حرکت بود پنجاه درصد از قیمت بلیط رو کسر کردن و دوتا بلیط دیگه برای شش و نیم بهمون فروختن!(کی فهمید چی شد؟!)...عجب نامردهایی!...

 

اینا هیچ رقمه حال یه دانشجو رو درک نمی کنن...در تقویم رسمی دانشگاه فقط سه روز به عنوان فرجه ی پیش از پایان ترم در نظر گرفته شده...همه اعتراض کردن...آقایان ضمن اعتراف به اشتباهی که رخ داده کردنش پنج روز...فقط پنج روز!!!...استاد دیسیپلین اومده سر کلاس...حسابی جو گیره و داره تهدید می کنه که هر کی زودتر از نوزدهم بار سفر ببنده باید تاوان پس بده...قسمتی از نطق آقای دکتر که متاسفانه یه ریاستی هم داره:دانشجوی پزشکی یعنی نظم!نظم یعنی نظام،یعنی نظامی گری!...یعنی اینجا باید مثل یه پادگان باشه!!!...مینا نشسته کنار من...دستش زیر چونشه و تا حدی هم جلوی دهنش...میگه:های هیلتر(منظور همون هیتلره!)...خنده ام می گیره...به مینا می گم اگه راست می گی دستت رو بردار و بلند بگو...باور نکردنیه!مینا دستش رو برداشته و باز هم می گه:های هیلتر!...استاد نشنید...اما کنترل خنده برای کسانی که اون لحظه این عبارت رو شنیده بودن مسلماً کار آسونی نبود!...استاد همچنان در حال ایراد نطق پرشوره!:اصلاً شما حقی ندارید که بخواید تصمیم بگیرید بیاید یا نه!...دولت داره برای هر ساعت اینجا بودن شما هزینه صرف می کنه!...پدر مادرتون دارن مالیات می دن!...باز مینا:اصلاً پول خودمونه!دلمون می خواد نیایم!...و باز هم کرکر بچه های دور و بر!...جداً باید مثل ما بی فکر باشی که وقتی استاد شده گوله ی آتیش بتونی تیکه بپرونی!...

 

دوشنبه:امتحان توراکس(آناتومی مید ترم) داریم...همه خوابیم و خسته...از بچه های ترم قبل شنیدیم که استاد با معرفته و اگه سر جلسه سوالی ازش بپرسی جوابو بهت می گه...ما هم به این امید دلخوشیم...اما وقتی می ریم سر جلسه می بینیم استاد تشریف نیاوردن و مراقب امتحان همان شخصی است که قراره ترم آینده استاد سر و گردن ما باشه...امتحان شروع می شه...استاد ایستاده بالا سر من...متوجه نگاهش می شم و سرم رو بلند می کنم...لبخند میزنه و می گه بذار خوب نگاهت کنم تا برای ترم دیگه قیافه ات تو ذهنم بمونه...(استغفر الله!!)...مسلماً از این برخورد خوشم نمیاد...هنوز پنج دقیقه از شروع امتحان نگذشته که یه صدای پچ پچ که البته به راحتی شنیده می شه می شنوم...سرمو بلند می کنم می بینم مینا و شیرین اند!...دارن سوال ها رو با هم می خونن و جواب می دن...انقد این تقلب آشکاره که برام سواله چرا استاد متوجه نمی شه!...باز مشغول سوال ها می شم!...خیلی بلند پچ پچ می کنن!...با خودم فکر می کنم اگه استاد الآن متوجه نشه و چیزی نگه خودم خبرش می کنم!...این وسط لیدی افرا که مهمان کلاس آناتومی مونه هم بهشون پیوسته و ترایگونی برای خودشون تشکیل دادن...بالاخره استاد میاد...از مینا و شیرین هر دو می خواد صندلی شونو جابجا کنن و جالبه که این جابجایی به هم نزدیک ترشون می کنه تا با دست بازتری تقلب کنن!...البته فهمیدنش کار سختی نیست!...استاد ورژن مذکر آمبریجه!...همون اندازه که آمبریج عاشق پسراست و با ما بده،این آقا عاشق دختراست و توجه چندانی به عناصر ذکور نداره!...

 

چهارشنبه:درس آناتومی رسیده به بخش پ-لو-یس و پری-نئوم...اگه منطقی فکر کنی خب چیزیه که هست و اگه کمی شعور هم چاشنی ماجرا کنی نباید در حین درس دادن استاد به این مسائل بخندی...اما وقتی موجودی مثل آقای گجت تو کلاس داری نمی تونی اینجوری روش حساب کنی!...استاد داره در مورد تشکیل ب-ی-ضه ها در دوران جنینی در شکم می گه...آقای گجت دست گرفته و سیل افاضات رو سرازیر می کنه:استاااد!...ما یه همکلاسی داشتیم...یعنی همکلاسی مون نبود بعداً شد...این وقتی اومد تو کلاس ما دختر بودها اما بعد پسر شد!!!...حتی اسمش هم عوض کرد!...چرااا؟؟؟...این عین جملاتشه!...و خب پر واضحه که این آقا کلمات دختر و پسر رو جابجا استفاده کرده!...این رو به بی ربط بودن موضوع اضافه کنید...اونوقت می شه راحت تصور کرد که کلاس چجوری رفت رو هوا!!!...استاد با تنها یک جمله که این بحث رو بذارید برای بعد درس رو از سر می گیره...باز استاد داره در مورد نحوه ی وا-زک-تومی توضیح می ده...باز گجت می پرسه:استااااد!...چرا وا-زک-تومی می کنن؟!؟!...همه زدیم زیر خنده!...استاد می گه:بعد کلاس تشریف بیارید تا بهتون بگم!...لحن استاد تهدید آمیزه!...جوری که این فکر به ذهن آدم می رسه که بعد از کلاس گجت خان توسط استاد مورد عمل وا-زک-تومی قرار خواهد گفت!!!...عادت استاد اینه که آدم رو غافلگیر کنه...یعنی تا یه لحظه حواست پرت بشه ازت سوال می پرسه...عادت بدترش اینه که همیشه سوال هایی رو می پرسه که می دونه نمی تونی جواب بدی...و خب لازم به ذکر نیست که با شرایط ذکر شده قربانی های استاد اکثراً پسر هستند...این بار هم به خیال خودش برای ضایع کردن طبیبک ازش می پرسه که: آقای ... ، مجاورات حلقه ی عمقی کانال اینگوینال چیا هستند؟!...خودم هم یادم نمی آد!...اما قلباً دلم می خواد جواب بده!...چشمای استاد داره از بدجنسی ملایمی برق می زنه!...طبیبک با خون سردی تمام: اِ...شریان و ورید اینفریور اپی گاستریک!...خدای من!!!...حتی استاد هم شوکه شده!...بچه ها با ناباوری شروع به پچ پچ می کنن...عجب حافظه ای بابا!...انقدر قیافه ی استاد بهت زده است که طبیبک فکر می کنه اشتباه گفته...با تردید می پرسه هایپو گاستریک؟؟؟...استاد:نه نه!!!...همون اپی گاستریک خیلی عالی بود!!!...خب بالاخره یه بار هم استاد غافلگیر بشه چیز بدی نیست!...

 

دوازده تا دوی چهارشنبه هم بافت شناسی عملی داریم...سر درد دارم و شدیداً تشنه ی خوابم!...کرم چاق داره تند و تند می خونه که اگه باز هم استاد ازش سوال پرسید ضایع نشه...مینا هم دلش براش می سوزه یه سری نکته می ده بهش می گه فقط اینا رو بخون...استاد اومده می خواد درس بپرسه...می گه کیا خوندن؟؟؟...من و خانوم عجیب دست می گیریم...کرم چاق هم که حسابی جوگیر شده و با خوندن نکته های مینا دل شیر پیدا کرده دست می گیره...کرم چاق مبنا رو بر این گذاشته که ازش دستگاه تنفس رو خواهد پرسید و وقتی استاد بافت کبد رو ازش می پرسه قیافه اش دیدنیه!!!...و از اون جالب تر ری اکشنیه که نشون می ده!...با اعتراض رو به من کرده می گه تنفس؟!؟...و خب من هم جز خنده کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد!!!...عناصر ذکور کلاس نمی دونم چی شده که همگی طالب علم شدن و باز هم نمی دونم چرا همه از من سوال هاشون رو می پرسن؟؟!...دیگه کفرم در اومده...لام های خودم رو سریع می بینم که هر چی زودتر خلاص شم...وسایلم رو جمع کردم دارم میام بیرون...کرم چاق با التماس:تو رو خدا نرید!!!...من فقط سه تا لام دیگه دارم!...بیاید اینا رو هم برام توضیح بدید تا با هم!!! بریم!!!...ناراحت نباشید!...اینا ذاتاً آدمای پررویی هستند!...

 

پنجشنبه: بر خلاف سایر پنجشنبه ها که برای ساعت دوازده بلیط می گرفتیم بلیط گیرمون نیومده و برای یک و نیم بلیط رزرو کردیم...کلاس که تموم می شه چون وقت اضافه داریم تصمیم می گیریم بریم ریویو آناتومی عملی...دکتر نادریان کلی سفارش می کنه که حواستون باشه جسد رو خراب نکنید!...مبادا رگی ، عصبی ، چیزی قطع کنید که دیگه دانشگاه و این یه دونه جسد!...قول می دیم...با مینا رفتیم و حالا دیگه فقط ما تو سالن تشریح هستیم...کلید دار هم کلید رو سپرده به ما و رفته!...صحنه ی دردناکیه اما متاسفانه جسد به حالت پرونه و خب برای دیدن محتویات توراکس باید به حالت سوپاین برش گردونیم...البته من قبلاً اون جسده رو برگردونده بودم!...اما خب اون کجا و این کجا؟!...اون نصف آدم هم نمی شد!...یه دونه پا داشت ، لگن هم نداشت و مسلماً سبک تر از این بود...مینا خودش رو کنار کشیده و از قیافه اش پیداست که نباید ازش انتظار کمک داشت...اولین تلاش!...خیلی سنگینه خدا بیامرز!...تازه تخت زیرش هم چرخ داره و حرکت می کنه!...با مینا تخت رو تا کنار دیوار می کشیم ، تکیه اش می دیم به دیوار...من دست جسد رو می گیرم و مینا پاشو...یک ، دو ، سه!...موفق شدیم!...برش گردوندیم!...میایم تخت رو برگردونیم به جای اولش که پامون می ره تو مایعاتی که از جسد ریخته!...من و مینا داریم تو آبهای این مرده هه پاتیناژ می ریم!!!...باز جای شکرش باقیه که زمین نخوردیم!...هنوز شروع به کار نکردیم که من البته نه عمداً یه تیکه از دنده اش رو می شکونم!...خب!شروع خوبیه!...خدا به خیر بگذرونه!...توراکس رو می بینیم...مینا می گه کاش ریه و قلب هم داشتیم ببینیم...یادم میاد که طبیبک گفت ریه ها رو از تو سطل در آوردیم...اونجا دو تا سطله...سنگینه...با مینا یکی شو میاریم بیرون...اووووغ!!!...توش چندتا ریه و کبد و... شناورند!...جداً چندش آوره!...ریه ها رو در میارم!...ازش مایع می چکه!...کاری نمی شه کرد...ریه ها رو هم دیدیم و اومدیم...رسیدیم ترمینال و متوجه شدیم که آقای مسئول محترم واسه ما بلیط رزرو نکرده!...ما بلیط نداریم!...ترمینال هم حسابی شلوغه و نمی شه به امید بلیط بود...با مینا می ریم پای اتوبوس ببینیم جای خالی دارند یا نه؟...باید تو بوفه بشینیم!!!...خب دو ساعت که بیشتر نیست...سوار می شیم...شوفره می گه کفشاتونو در بیارید و برید اون بالا بشینید!...مسافرها دارن به ما می خندند!...ما هم کفشامونو در آوردیم و چهار زانو نشستیم...مسافرهای عوضی!...باز هم دارن به ما می خندند!...خب فقط تو بوفه ننشسته بودیم که اونم قسمت شد!...پنجشنبه ی پرماجرایی بود!...

 

دی ماه یعنی اینکه وبلاگم یک ساله شده!!!!

 

| جمعه ٧ دی ۱۳۸٦ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com