زندگی در پیش رو

ای که انشاء الله خدا نسل همه ی استادان دانشجو آزار رو از بیخ و بن بکَنه!!!!...نمی دونید این خانوم دکتر نه چندان محترم سَرِ یه میان ترم بافت شناسی چه پدری ازمون درآورد!...خیر نبینه!!!...اول این که این خانوم از همون لحظه ی اولی که می آد تو کلاس یه نفس جزوه می گه!...واسه همین ما برای مید ترم حدوداً 100 صفحه جزوه داشتیم که بخونیم...بعد پررو پررو اومده می گه باید کتاب جان کوئیرا رو هم بخونید...حالا اون چند صفحه است؟!حدوداً 250-300 صفحه!...حالا تصور کنید کمتر از یه هفته مونده به امتحان...تقریباً 400 صفحه داری که بخونی اونم بافتی که هیچی ازش سرت نمی شه!...تازه درس پرسیدن ها و کوییز گرفتن های سایر اساتید هم به جای خود!...رفتیم به پاش افتادیم...کلاسی التماسش کردیم...اشک ریختیم...آه و ناله کردیم که جان خودت، یه کم کمترش کن!...اضافی هاش رو حذف کن!...زیر بار نمی رفت...ما هم دیدیم دیگه کاری از دست کسی بر نمی آد گفتیم باید بخونیم دیگه!...حالا اینو داشته باشید تا بعد براتون بگم!...

 

 

روز شنبه هفدهم که عرض کردم خدمتتون تو دانشگاه مون جشن روز دانشجو بود...پنجشنبه ی هفته ی قبل یه برگه بهمون دادن(به من و شاگردان دوم و سوم کلاس!) به عنوان دعوت نامه که بیاید می خوایم ازتون تقدیر کنیم...من هم شنبه با هر بدبختی ای بود واسه ساعت نه صبح بلیط گرفتم و سوار یک فقره اتوبوس باقیمانده از دوران مرحوم فتحعلی شاه شدم تا برم کاشان!...قدرتی خدا آقای راننده تمام استان اصفهان رو دور زد تا برسیم کاشان!!!...از یه جاهایی رد می شد که تا بحال ندیده بودم!!...هی می خوابیدم هر نیم ساعت بیدار می شدم از بغل دستی ام می پرسیدم رسیدیم؟؟؟؟...اونم می گفت نه!!!...یاد کارتون شرک1 افتاده بودم که دانکی هی می پرسه: آر وی در یت؟؟؟؟...خلاصه شکر خدا به جای یازده و نیم، دوازده و چهل و پنج دقیقه رسیدم!!!...گِل بگیرن این شانس منو وقتی رسیدم، در آمفی تئاتر دانشکده جای سوزن انداختن نبود!!!...اصلاً نمی شد بری تو سالن ببینی چه خبره!؟!؟...تازه من کلی قیافه نا آشنا هم دیدم که حدس می زنم دانشگاه آزادی بودن!چون زیادی خوش تیپ کرده بودن!...اعصاب برام نمونده بود!...احساس اسکل شدگی حاد می کردم!!!...اما خب!...برای اینجانب درِ بسته وجود نداره...گفتم هر جور شده باید برم تو!...یادم اومد که آمفی تئاتر یه در پشتی هم خارج از ساختمون دانشکده داره...رفتم اونجا دیدم بسته است...البته انتظار هم نداشتم باز باشه!...گفتم حتماً یه راه دیگه هم داره!...تمام سوراخ سمبه های اون اطراف رو گشتم تا یه راه پله جستم که به طرف پایین می رسید به در پشتی آمفی تئاتر!...احساس به خود بالیدگی می کردم!...هر چند که جا برای نشستن نبود و باید گوشه سالن می ایستادم اما خوب بود...یه سری برنامه ی جواد اجرا کردن...بعد هم جوایز اهدا گردید و به من و بقیه ی شاگرد اول ها لوح تقدیر دادن و قراره که یه روزی یه 50000 تومنی هم به حسابمون واریز کنند!...خلاصه این هم از جشن ما!!!...منتها جالب اینجا بود که یکی از دوستامو دیدم که ده سال پیش همسایه مون بودن!...نمی دونم چه حافظه ای داره که منو تو یه نگاه به یاد آورده بود!!!...گذشت و ما آمدیم نشستیم به بافت خوندن...

 

روز یکشنبه بعد از کلاس ترمینولوژی دور استاد حلقه زده بودیم و داشتیم سر میان ترم باهاش مذاکره می کردیم که یهو دیدم مینا با استیصال کامل اومده دست منو کشیده که آقا بدبخت شدم!...بافتمو می افتم!!!...حالا چی شده بود؟!...طفلک مینا رفته بود تو کلاس هشتاد و شیشی ها دو تا از دخترا بودن که یکی شون دوست خودمونه...آقا، این هم شرایط رو مساعد دیده بود شروع کرده بود به بد و بیراه گفتن به این استاد بافته!!!...زده بود و اون یه دختره، دختر استاد بافتمون از آب دراومده بود!!!!...الهی!!!آخه آدم چقد می تونه بد شانس باشه؟؟؟...

 

 

روز دوشنبه بالاخره آخرین کلاس آمبریج هم رفتیم!...تموم شد!...شادم که دیگه هر هفته دوشنبه امو به گند نمی کشه!...

 

سه شنبه هم کلاسامون رو تعطیل کردیم که بافت بخونیم...امتحانمون رو هم از چهارشنبه انداختیم پنجشنبه که بیشتر بافت بخونیم...فکر کنید استاد نادان شب امتحانی برداشته بود به بچه ها گفته بود یه سری بخش ها حذفه!!!...اونم چه بخش هایی؟؟؟...درست همون هایی که ما تا نصفشو خونده بودیم!!!...ما بد بخت ها تا ساعت سه  صبح داشتیم بافت می خوندیم...با کلی بیچارگی رفتیم سر امتحان می بینیم هم از حذفیات سوال داده هم از خارج کتاب و جزوه!...مخلص کلام اینکه گند زده ایم!!!!...یعنی افتضاحححح!!!!...

 

 

حالا هم که اینجام کی بورد رو گذاشتم رو اطلس و جزوه های آناتومی ام!!!...این یعنی اینکه در حال تلاش مذبوحانه برای خوندن آناتومی هستم که این هفته مید ترمشه!!...خدا این یکی رو به خیر بگذرونه!!

 

راستی!!!...این هفته یکی از دختر خانوم های کلاسمون(که شاگرد دوممونه!)عروس شد!!!...اولش کلی براش شادی در کردیم و بهش تبریک گفتیم...اما اون روز تو خوابگاه دیدم داره گریه می کنه...این بنده خدا یزدیه...عقد کرده به امید اینکه انتقالی اش رو می گیره و میره یزد...ولی حالا دانشگاه گفته انتقالی که در کار نیست خیلی لطف کنیم دو-سه ترم بهت مهمانی میدیم...خیلی غصه اش رو خوردم آخه می گفت اگه انتقالی بهم ندن انصراف می دم!...نمی دونستم چی باید بگم؟!...هم مسئولین دانشگاه اشتباه کردن هم اون!...یعنی انقدر تو کاشان بهش سخت می گذشته که سه روزه عقد کرده؟؟؟...البته پسره که پسر خوبی به نظر می رسید اما خب فکر می کنم بی گدار به آب زده...خدا کنه مشکلش حل بشه!...آخه دخترِ خیلی باهوش و استعدادیه...حیفه!!!

 

 

یه چیز جالب!...تازگی ها هر کی می خواد به ناحق حالمو بگیره حالش گرفته می شه!(البته این از ترم پیش شروع شد!)...اون روز سر کلاس بیو خودکارم تموم شد...کنارم یکی از دخترا نشسته بود که آشکارا می خواد سر به تن من نباشه...استاد تند و تند داشت جزوه می گفت...بهش گفتم تو خودکار داری؟!...باورتون نمی شه اما از بدجنسی چشماش برق زد گفت نه!!!...معلوم بود شاده که من دارم از کلاس عقب می مونم...من هم اون ته ته های کیفم یه خودکار پیدا کردم...دو دقیقه نگذشته بود که خودکار حاج خانوم مذکور تموم شد!!!...قیافه اش دیدنی بود ها!!!!...با درماندگی تمام به من گفت خودکار داری؟؟؟...حالا نوبت من بود که چشمام برق بزنه و بگم نه ندارم!!!...البته دروغ نگفتم،نداشتم...اگه داشتم حتماً بهش می دادم تا شرمنده اش کنم!...اون روز هم سر یکی از سوال های امتحان بافت بین علما اختلاف پیش اومده بود...داشتیم از استاد می پرسیدیم...اولش استاد گفت کرم چاق درست نوشته!...اون احمق هم برگشت چه خنده ای کرد رو به من!!!...به ثانیه نکشید که استاد گفت:نه راستی اون یه گزینه درسته!!!...های حال اومدم!!!...کرم چاق کِش آمده بود!!!...

 

نکات اخلاقی:همیشه دور و برت پر از آدماییه که می خوان اذیتت کنن و سنگ جلو پات بندازن...از یه مشت دانشجوی بی مغز بگیر تا یه عده استاد بیکار!...هیچ کدومشون عین خیالت نباشه!...گذشت زمان جواب همه شونو می ده!...درسته که این استاد بافته خیلی ما رو چلوند اما از حق نمی شه گذشت...بافت یکی از اون درسای پایه ایه که اگه یادش بگیری خیلی تو یادگیری بقیه ی درسا کمکت می کنه...اوایل اصلاً دید خوبی نسبت بهش نداشتم...اما اینو بگم که شما اشتباه منو تکرار نکنید...از اول دوستش داشته باشید...خیلی به نفع تونه!...

 

 

| جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com