زندگی در پیش رو

این پست ادامه ی اون قبلیه...

 

روز شنبه امتحان بیوشیمی رو دادیم که به لطف دکتر یاهو مسنجر انشاء الله که چیز بدی از آب در نیومده...از اونجایی که دیگه ظرفیت کاشانم پر شده بود تا برگه رو تحویل دادم راه افتادم اومدم خونه...تو راه هم حالم بد شد و گلاب به روتون بالا آوردم...اما حالا دیگه از ذکر جزییات می گذرم!...یکشنبه شیش صبح باز برگشتم تا به آناتومیِ ساعت ده برسم...در بدو ورود یکی از بچه ها گفت باید برم دانشکده پرستاری و عکسم رو تحویل یه آقایی بدم که می خوان هفدهم تو جشن روز دانشجو ازمون به عنوان دانشجوی ممتاز تقدیر کنند...ما هم ذوق مرگ شده روانه ی پرستاری شدیم...برگشتنا شرک رو دیدم...از اونجایی که هر وقت تنهام این آقا یه متلکی بهم می پرونه سرمو انداختم زیر و با تمام سرعت از کنارش رد شدم...خوشحال از اینکه به خیر گذشته اومدم یه نفس راحت بکشم که یه صدای مردونه شنیدم:ببخشید خانوم...برگشتم دیدم اون آقای ترسناکیه که تا به حال چند بار تو کافی شاپ دیدمش...دست خودش نیست بیچاره اما ترسناکه خب!...هیچی نگفتم...فقط نگاش کردم...گفت من یه معذرت خواهی به شما بدهکارم...می دونم که اون لحظه رو سرم شاخ سبز شده بود!اما بازم هیچی نگفتم ببینم چی می خواد بگه!...می گه من باید اون روز تو کافی شاپ برای شما حساب می کردم...دیگه نتونستم هیچی نگم!!!...بهش گفتم که منظورش رو نمی فهمم...اما بدبخت کوتاه نمی اومد...به طرز مضحکی سرخ شده بود و مدام تکرار می کرد که شرمنده است و باید اون روز تو کافی شاپ برام حساب می کرده که نکرده و حالا باید ببخشمش!!!...هم خنده ام گرفته بود هم دلم برای خودم سوخته بود...دیگه نایستادم بازم گفتم نمی فهمم چی می گه و رفتم!...به خدا این دانشگاه ما دیوونه خونه است!!!...

 

از دوشنبه ها به خاطر این آمبریج عوضی متنفرم!...این جلسه که دیگه سگی رو تموم کرد و تا می تونست پاچه ام رو گرفت!...اول ساعت که داشتم با بچه ها می خندیدیم عینهو شمر از در اومده صداش رو بلند کرده که سااااااکت!!!!...من هم خب دیگه نخندیدم...بعد نشسته بودیم تا محلول هامون ده دقیقه بجوشه و بریم سر مرحله بعد از راه اومده که خانوما حرمت کلاس رو رعایت کنید رو دسته صندلی نشینید!...خب من هم از جام بلند شدم...بعد هنوز ده دقیقه تموم نشده بود...اومد شروع کرد به زر زر کردن که من قیافه شناسم و از قیافه ها می فهمم کی مرتبه کی شلخته است!...من تو گوش راحیل گفتم:این می خواد به من بگه شلخته!حالا ببین...همین هم شد...عوضی گیر داده که تو شلخته ای چون دکمه های روپوشتو نمی بندی...بعد همون جوری که داشت می خندید یهو سگ شد که یالا دکمه هاتو ببند وگرنه ازت نمره کم می کنم...من هم خب دکمه های روپوشم رو بستم...باز دوباره صدای تایمرم که دراومد عین جن بو داده نمی دونم از کجا سبز شد که:هاااان!!!!برات اس.ام.اس اومده؟؟؟؟...متاسفانه بویی از تکنولوژی نبرده واسه همین وقتمو تلفش نکردم و فقط به این جمله که نه تایمره بسنده کردم!...بعدش یادم نمی آد سر چی برگشته می گه لازم باشه کتک تون هم می زنم!دستش هم قشنگ بالا برده بود...حیف که زیادی مودب ام وگرنه جوابشو می دادم...گذشت...آزمایش تموم شده بود داشتم لوله ها رو می شستم اومده بالا سرم می گه:چه خبرته دختر؟!؟...یواش تر بشور!...دیگه محلش نذاشتم خودم رو زدم به نشنیدن...بعد داشتم با ماشین حساب گوشیم نتیجه رو حساب می کردم عقده ای می گه چقد این گوشیت سر و صدا می کنه؟!؟!...نمی دونم باهاش چیکار کنم؟؟!...تا به حال چند بار به خودم گفتم بی خیال این یه واحد می شم و جوری باهاش رفتار می کنم که حقشه...اما هنوز که عملیش نکردم...نمی دونم زنک چشه؟؟؟...دوستم می گه بهت حسودی می کنهاما خب خیلی هم منطقی به نظر نمی رسه!...در این فقره که دیگه رقیبش نیستم که بخواد این کارا رو بکنه!!!...خدا عقلش بده عوضی!!!...

 

دیگه عجیب ترین چیز ممکن رو پنجشنبه ایه موقع برگشت دیدیم...یه آقای چهل و پنج – پنجاه ساله با یه عالمه ریش و پشم،پستونک گذاشته بود تو دهنش داشت می مکید و واسه خودش تو پیاده رو قدم می زد!!!!...به شدت هم ریلکس بود...ملت هم ری اکشن نشون نمی دادن!!!فقط می دونم که من و مینا هر دومون دیدیمش پس احتمال نداره توهم فانتزی بوده باشه!!!...خدا به خیر بگذرونه!!!....بعضی وقتا جداً فکر می کنم دارم خل می شم!!!

 

پ.ن:امسال اولین سالیه که شونزده آذر می تونه برام با معنا باشه!!!...روز همه تون مبارکه دانشجویان عزیز!!!

 

پ.ن2:فردا برمی گردم تا برم جشن روز دانشجو...ببینیم چی بهمون جایزه می دن!!!...خدا کنه بالاخره این معدل من به یه دردی بخوره!!!

 

پ.ن3:من این دو روز هیچی بافت نخوندم!!!...این هفته هم میدترم داریم...برام دعا کنید جان عزیزانتون!!!

 

| جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦ | ٩:٤۸ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com