زندگی در پیش رو

سلام!!!

 

این دو سه هفته اتفاقات زیادی افتاده که خیلی هاش تا حد زیادی غیر قابل باوره!...اصلاً وقتی می شینم اتفاقاتی که افتاده رو مرور می کنم حق می دم به شنونده(در اینجا خواننده!) که باور نکنه!...

 

اول راجع به عنوان پست!!!...روز اولی که رفتیم خوابگاه متوجه شدیم که یه مشت گربه سر قفلی خوابگاه هستند که اصولاً هیچ ترسی از آدمیزاد ندارند و کسی هم کار به خصوصی به کارشون نداره...این ترم اما شدن یه گله گربه!!!...زاد و ولد کردند مثل چی!!!...یعنی اصولاً ما یه مشت دختریم که تو خوابگاه گربه ها زندگی می کنیم!...اما مشکل فقط تعدادشون نیست...این گربه ها شبها تا صبح جیغ و ناله می کنند و به جون هم می پرند و ما از دستشون خواب نداریم...هر شب کیسه زباله ها رو می درند و راهروهای خوابگاه رو به گند می کشند!!!...یکی شون شله ، یکی شون کوره و خلاصه هزار و یک نوع مرض دارند!...جالب هم اینجاست که کاملاً آزادانه تو اتاقهامون تردد می کنند!...اون روز رفتیم که بالاخره از استاد بیوشیمی مون که مسئول امور دانشجویی هم هست(اسمش رو می ذاریم دکتر قوزفیش! که انصافاً شایسته اشه!) بخواهیم برای این گربه ها یه فکری بکنه...قبلش بگم که این آقای استاد سابقه ی چند سال تحصیل ناموفق در کانادا رو در پرونده داره...تا ما دهن باز کردیم که بگیم مشکل مون چیه آقا از کرانه بجستی که می دونم چی می خواید بگید!!!...کت این دِ هاوس دیگه!!!...من نمی تونستم جلو خنده مو بگیرم اما هر چی در توان داشتم بکار بستم تا خودم رو جمع کنم!!!...گذشت و این مسئله هم چنان حل نشده و ما هنوز در میان گربه ها می زی ایم!!!...اون شب از صدای گربه ها از خواب پریدم...به خیال اینکه بقیه خوابند از جا بلند شدم که برم کفشی دمپایی چیزی حواله ی این گربه ها کنم که لا اقل برند سه چهار متر اون ور تر جیغ بزنند!...هنوز به در اتاق نرسیده بودم که داد مینا بلند شد:آقا تو رو خدا درو باز نکن!!!...الآن گربه ها می پرند تو اتاق!!!...نه...درو باز نکن!!!!...هنوز از داد مینا گیج بودم که صدا فهیم هم بلند شد:ای خداااا!!!!...چی می خوان از جونمون!!!...چرا نمی ذارن یه خواب راحت داشته باشیم!!!...من نمی دونستم باید برم گربه ها رو ساکت کنم که اینا راحت بخوابن یا اینا رو ساکت کنم که ملت راحت بخوابن!...

 

این دکتر قوزفیش اصولاً در این مدت حماسه خلق کرده!...اون جلسه داشت تعادل اسید و بازو درس می داد...طبق معمول سوگلی استاد شروع کرد به در کردن افاضات!...از اونجا که قوزفیش هیچ وقت رو حرف سوگلی خانوم حرفی نمی زنه مثل طوطی جملات سوگلی رو تکرار کرد...یه مرتبه داد بچه ها بلند شد که اشتباهه!...استاد شروع کرد به دست و پا زدن!!!...اما طفلک با هیچ استدلالی نمی تونست صحت گفته هاش رو ثابت کنه!...این صحنه در ذهنم حک شده که استادِ بیچاره پا در گِل ، پشت به کلاس ، رو به وایت بورد ایستاده بود و صدای خنده ی بچه ها قطع نمی شد...مسلماً استاد باید یه جوری حیثیت از دست رفته اش رو بر می گردوند!...چند مرتبه ماژیک رو محکم کوبید رو بورد که بچه ها ساکت بشن...هیچ کس نمی خندید جز گجت خان که اصولاً چون گیرایی اش پایینه همه ی پیام های محیطی رو با تاخیر دریافت می کنه...چه کیسه بوکسی بهتر از این!!!...استاد داد زد که: آقای محترم من تا به حال یازده بار...نه...بیشتر...بیست بار این درس رو تدریس کردم!!!...من چقدر توانایی خودم رو تحسین می کنم که دیگه نمی خندیدم!...بیچاره استاد...تا آخر کلاس هی می گفت مواظب باشید شما مثل من تو تله نیفتید وگرنه می بینید که مبحث کاملاً ساده ایه!...

 

تراکم اتفاقات در روز سه شنبه است!...طبق معمول دیر رفتیم سر کلاس حاج آقا...نشسته بودیم و باز هم طبق معمول همهمه ی لوژ نشین ها در بک گراند کلاس پخش می شد!...استاد به آقای کرم چاق که گویا مرکز خرابکاری بود گفت بره جلوی کلاس بشینه...رفت نششست...وسط کلاس یهو صدای رینگ تون کرم چاق در اومد...من چون اون لحظه چرتم پاره شده بود نمی تونم راجع به نوع صدا نظر بدم اما همین قدر می دونم که من و مینا سه متر از جا پریدیم!!!...گویا صدای وَقِ بچه بوده!!!...خنده ی اطرافیان ما که بیشتر به خاطر ری اکشن ما بود تا اصل موضوع...تازه آروم گرفته بودیم که نمی دونم از کجا چطوری برای چی یه کبوتر!!!خودشو کوبید به شیشه کلاس!!!...من دیگه عملاً آب قند لازم شده بودم از ترس!...باز هم به ما خندیدند!...سر کلاس بهداشت بنده سرگرم خوندن کتاب امینه ی مسعود بهنود بودم...متن کتاب انقدر جذاب بود که دلم نمی اومد تنهایی بهره ور بشم...هر چند دقیقه ای بخشی هم می دادم مینا بخونه تا اونم درست کیفور بشه...البته فقط من نبودم که مشغول انجام فعالیت فرهنگی بودم...مینا رمان عادت می کنیم و فهیم دو دنیا رو می خوندند...شیرین هم داشت بیو می خوند...از اون جا که از آسمون واسه آدم بدشانس می باره یه کاره گوشیم پرت شد وسط کلاس!!!...پاشدم گوشیمو بردارم که کتابه هم از رو افتاد کف کلاس!!!...تیتر درشت!!!امینه!!...تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که کاپشنم رو بندازم رو جلد کتاب تا از دید استاد محفوظ بمونه بعدم برم گوشیمو جمع کنم!...دوباره که برگشتم با پررویی تمام کتاب رو گرفتم دست و...یه دفعه ای استاد اومد بالا سرم که داری چیکار می کنی؟!؟...رمان می خونی؟!؟...خب چی بگم؟!...ضایع شدم دیگه!!!...البته بعد استاد گفت که جهت عوض شدن حال و هوای کلاس من رو ضایع نموده و چون فی سبیل الله بوده ابداً ایرادی بهش وارد نیست!...منم نباید خیلی غصه بخورم چون قرار نیست بندازتم!!!...

 

سر فصل ها زیادند...نمی تونم همه وقایع رو تو یه پست بنویسم...همین چند روزه باز آپ می کنم و بقیه ماجرا ها رو می گم...فعلاً!!!

 

| پنجشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٦ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com