زندگی در پیش رو

هیچ وقت در خودم نمی دیدم بتونم تو اون خراب شده بمونم!...اما موندم!...اون هفته قبلیه نیومدم خونه...پیش خودمون بمونه اما پنجشنبه جمعه تو خوابگاه بودن جداً آدم رو دشارژ می کنه...

 

من به یک حقیقت تلخ پی بردم...اونم اینه که قیافه ام جداً لج درآره گویا!!!...آخه چرا؟!...بچه ها هی می گفتن،من زیر بار نمی رفتم!...اما حالا دیگه قبول کردم...تن به تقدیر سپردم!!!...یه موردش اینه که یه آقای آشپز گنده ای هست که ماه رمضونیه واسه سحر و افطارا می اومد خوابگاه غذا می آورد...حالا هم گهگاهی می آد...باور نمی کنید اما من- و دوستان بیگناهم به صرف همراهی با من!- برای این آقا در حکم پارچه ی قرمز برای گاو بودیم!...ما رو که می بینه قاطی می کنه اساسی!!!...ماه رمضونیه همراه افطار بهمون شیر هم می دادن...این عوضی به ما تیکه می انداخت که شیر بخورین بلکه بزرگ شدید...ما بزرگوار و صبوریم...هیچی نمی گفتیم...اون روز فهیم و مینا می خواستن همراه غذا نون بردارن ، نذاشته!!!...گفته برید نون بخرید!...با خانمِ همکارش هم اتمام حجت کرده که مبادا من برم تو به اینا نون بدی ها!!!....این دوتا طفل معصوم هم کوبیدن رفتن سلف پرستاری از اونجا نون بگیرن که مرد گنده زودتر با موتور خودشو رسونده نذاشته نون بگیرن!!!...همه ی اینا به کنار!...من اصولاً گوشت غذاهای دانشگاه رو نمی خورم...هر بار به آشپزه می گم که برای من گوشت نذاره...این بار بدبختانه این آقا تو سلف مسئول غذا دادن بود...بهش می گم من گوشت نمی خوام...میگه نمی خوای نخور!...برو تا یکی دیگه بیاد بگیره...مریض نیستم که سوا کنم!...عوضی!...بمیره!...برای اون چه فرقی داره آخه؟!...ما هم بردیم گوشتا رو دادیم گربه بخوره!...تازه اون روزم هی گفتیم ته دیگ می خوایم به قبل و بعد ما ته دیگ داد به ما گفت تموم شده!...تا حالا صبور بودم ولی از این به بعد در صدد تلافی ام!...بمونید تا حالشو بگیرم!...یه مورد دیگه هم اینه که این جماعت دختران همکلاسی با من بد رفتارند اما با دوستام نه!...همه حکم دادن که اگر هم باهاشون لج بازی می شه به خاطر گل روی منه!...

 

وای!براتون از آمبریج و بیوشیمی عملی بگم...اون روز آزمایشات کامل ادرار داشتیم...باید با پیپت ادرار می کشیدیم...بچه هام اعتراض می کردن که اگه خوردیم چی؟!...زنک برگشته می که اگه بخواین سر و صدا کنید مجبورتون می کنم بچشیدش!...یا بهتون لیوان میدم برید خودتون نمونه بیارید!(ملتفتید که!؟)...ما هم کم نیاوردیم گفتیم بده بریم نمونه بیاریم واست!...خودش رو زد به اون راه...فهیم که باهاش دعوا کرده اساسی!...دمش گرم!...از اون باحال تر مینا بود!...می ترسید ادرار بره تو دهنش هی به من می گفت ببین تو پیپت تا کجا می آد...اون وسط هم این گولِ(غول) گروه بیو می رفت و می اومد پیپت رو از مینا می گرفت دهنی می کرد! می گفت باید اینجوری بکشی!...خنده ای بودها!...مردک خیلی دعواییه!...(لازم به توضیحه که متصدی های آزمایشگاه بیو دو نفرند خانم پرفسور آمبریج و آقای گولِ بیو !)

 

این فهیم کلی از گربه می ترسه...اما من باب نمایش قدرت نفوذ پول در ابناء بشر این عکسو ببینید!من فقط بهش گفتم اگه گربه بگیری 5000 تومن بهت می دم!ببینید چه کرده!...انقدر هم ترسیده بود داشت گربه ی بیچاره رو می چلوند!...فشار دستش تو عکس قابل درکه!...

 

 

 

این هم عکسی که گفته بودم...این همون سویی شرت پروینه!...

 

خیلی حرف داشتم اما حالا نمی دونم چرا تعریفم نمی آد؟!...حالا بعد اگه تو مودش بودم ادیت می کنم این پست رو...فعلاً!!!

 

 

| پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com