زندگی در پیش رو

یکشنبه:

همیشه اول مهر یکی از خاص ترین روزای هر سالمه...عاشق تازگی و شوق و شور این روزم...انگار اولای ترم دانشگاه هم همین حال رو داره...ساعت شش صبح بلیط داشتیم تا به کلاس آناتومی ساعت ده برسیم...تو ترمینال که جداً پیرمون در اومد!...قضیه از این قرار بود که مینا روز قبل زنگ زده بود دوتا بلیط دیگه به اسم من رزرو کرده بود...بعد اما بنا به دلایلی کنسلش کرده بود تا با همون ساعت ششی بریم...از اونجا که اینا هیچ وقت نمیذارن آب خوش از گلوی ارباب رجوع پایین بره ، برداشته بودن هر دو سری بلیط رو کنسل کرده بودن...اینکه چقدر بابای من خدا خیرش بده و بابای مینا بنده خدا بدو بدو کردن تا ما ساعت شش و ربع تو اتوبوس یه جا پیدا کنیم قابل ذکر نیست...چرا همیشه باید اینجور باشه؟...چرا تو مملکت ما کارا جز از طریق حضوری تازه اونم با حصول شرایطی! پیش نمی ره؟!...پس این به اصطلاح دولت الکترونیک چی چیه؟؟؟...پس تلفن و اینترنت و این قبیل قضایا به چه درد می خورن؟!...بگذریم!...اتوبوسش که معمولی بود هیچ ، شرایط رو زمانی درک می کنید که بگم دختره روی صندلی جلو حالش بد شد و گلاب به روتون و اینا...واسه من یه چیزی خیلی عجیبه...اکثر افرادی که ورودی جدیدِ هر دانشگاهی هستند هیچ اطلاعی راجع به هیچی ندارند...یک موردش همین دختره بود که میگم...با مامانش بودن...مهندسی شیمی قبول شده بود...بعد از اینکه کلی راجع به جوّ خوابگاه اَزَمون سوال پرسیدن مادره میگه از کجا باید بدونیم هر روز تا چه ساعتی کلاس داره و اینا...گفتیم خب مگه انتخاب واحد نکرده؟...میگه حتماً دانشگاه براشون می کنه دیگه!!!... به هر شکلی که بود رسیدیم...این ترم مثلاً اتاقمونو عوض کردیم رفتیم یه کریدوری که اکثر بچه هاش پزشکی اند و مسلماً ساکت تر و تمیز تر...هر چند که جای گلایه نیست که ما خودمون هم انقدر شلوغیم که همسایه هامون آرامش ندارند معمولاً...وقتی رسیدیم وضعیت اتاق فاجعه بود!...تازه یخچال هم نداشت...فقط وسایلمونو گذاشتیم و رفتیم تا به کلاس برسیم...معمولاً مسئول های خوابگاه بی منطق ترین و بد دهن ترین و بد اخلاق ترین موجوداتی اند که تو هر منطقه ای پیدا می شن!...رفتیم که اطلاع بدیم یخچال نداریم...زنک می گه لابد خودتون گذاشتینش بیرون!...آخه شما تصور کنید چهار تا دختر مردنی! چطور می تونن یه یخچال رو جابجا کنن که هیچ ، ببرن بذارن اون سر کریدور؟؟!...به هر روی راضیش کردیم که کار ما نبوده و دستور بفرمایند که یه یخچال واسمون بیارن...

 دانشگاه غلغله بود!...اول مهر جزو معدود زماناییه که همه خوش تیپ اند و گلاب به روتون بو عرق نمی دن!...دیدن دگردیسی بعضی از دخترا و پسرا بعد از دو ماه جداً خالی از لطف نیست!...تو سالن دانشکده پر جوجه های هشتاد و شیشی(هر چند که فکر نمی کنم جوجه مناسب شون باشه!) و قیافه های آشنای قدیمی بود!...به لطف سهمیه بندی های اعمال شده جمعیت عناصر ذکور دانشگاه یه سیر صعودی رو در پیش گرفته!...کلاس ما طبقه ی دومه...برای مایی که ترم پیش کلاسامون تو تالار تشکیل می شد فضا جداً کوچیکه...هر چند که کلاس آناتومی مون تا اطلاع ثانوی تو گروه آناتومی تشکیل خواهد شد...استاد آناتومی مون همون استاد راهنمای خودمه...انقدر این بنده خدا آروم و خونسرده که بین بچه ها به گاگول بودن معروفه!...جداً انسان خنثاییه...صداش فراز و فرود نداره...کاملاً بی انرژی صحبت می کنه...اما خب... خوبی هایی هم داره...اونم اینه که آناتومی رو خیلی کلینیکال تر درس می ده...

 بعد از کلاس زندگی روی زشتش رو به ما نمایاند!!!...باید اتاق تمیز می کردیم...اونم با زبون روزه(ریا شد الآن!!!)...واسمون یخچال هم آورده بودن مثلاً...تا کلی وقت اتاق جارو می زدیم ، کمد تمیز می کردیم ، تخت جابجا می کردیم و ...بعد هم شیرین و مینا رفتن ظرفای گرد و خاک گرفته رو بشورن ، من و فهیم (هم اتاقی جدید) هم رفتیم که یخچال رو تمیز کنیم...وحشتناک بود...بوووی به این بدی به عمرم نشنیدم!!!...تا کلی وقت درگیرش بودیم و من مصرانه بر این ایده پافشاری می کردم که تو این یخچال گربه مرده!!!...هر چند که جسدش پیدا نشد!...خلاصه هر جوری بود به قول دوستان قمی به هم وَرِش کردیم و تا افطار بیهوش شدیم!...از سفره ی محقر افطارمون هم عکس گرفتم که بذارم اینجا اما کابل یو اس بی مو نیاوردم!...بعد افطار یه ترم اولی اومده تو اتاق می گه بچه ها برای درسام باید دفتر چند برگ بردارم؟!؟!...منم هی داشتم بهش می گفتم که فلان درس جزوه نوشتن نداره ، اصلاً نیازی به خوندن این یکی نیست و...برگشته می گه فکر کنم تو شاگرد تنبل کلاس بودی!!!...باورش نمی شد من شاگرد اول شده باشم!!!

دوشنبه:

 روز زبان اختصاصی و بیو شیمی...یه روز نسبتاً آروم و بی دردسر...چیز خاصی یادم نمیاد که بنویسم!

سه شنبه:

 سر معارف می خواستیم یه اسم پسرونه ی مسخره به لیست اضافه کنیم...اما خب شانس نداریم که!...همون شش-هفت تا پسرمون هم پراکنده نشسته بودن تعدادشون مشخص بود...تازه بچه های منگ کلاس ما به اون مرحله از رشد فکری نرسیدن که توانایی هضم این شوخی ها رو داشته باشن...نشد که نشد...ساعت بعد بهداشت داشتیم...قبل از اینکه استاد بیاد ایستاده بودیم و با هم می گفتیم و می خندیدیم...من دیدم یه آقای کم سن و سال داره میاد به سمت ما...کم مونده بود بهش بگم کلاس هشتاد و ششی ها اون سمته!!!...که سلام کرد و گفت بفرمایید!!!...فکر کنید!...استاد بود!...یه آقای خوش اخلاق و با جنبه...سر کلاسش کلی خندیدیم...ولی همه ی خنده هامون سر کلاس ترمینولوژِی از دماغمون در اومد!!!...این استاد منو مرده با این دیسیپلینش!...خشک ، جدی ، مقرراتی!...بد کلاسی بود...چیز خاصی یادم نمیاد...

چهارشنبه و پنج شنبه مون هم گذشتند...خاص ترین اتفاق این دو روز این بود که واسه افطاری رفتیم بوف...جای غیر قابل انتظاری بود در کاشان...بسی نشاط رفت...جای همه خالی...

پ.ن1:یه بخش جدید از سوتی هامون می خوام به این وبلاگ اضافه کنم...منتها برای حفظ آبرو فعلاً دنبال اسم مستعاریم!

 پ.ن2:بعضی از پرشین بلاگها اصلاً باز نمی شه...واسه بعضی هام اصلاً نمی تونم کامنت بذارم...گفتم بدونید بی معرفت نیستم ها!

| جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com