زندگی در پیش رو

واقعاً دیگه نفسی برامون نمونده...هنوز یه دونه امتحان دیگه هم داریم تازه شم!...من هیچ وقت فکر نمی کردم ماها کلاً انقدر توان درس خوندن داشته باشیم!... اگه پارسال هم این همه درس خونده بودم الآن دندون بهشتی رو استاد کرده بودم!!!...خوش خیال بودم فکر می کردم بیام دانشگاه بساط درس و مشق برچیده می شه...حالا یه حساب سر انگشتی کنی می بینی هر چی تو اون دوازده سیزده سال خوندم یه طرف هر چی هم تو این یک ترم خوندم یه طرف دیگه!!...جونم براتون بگه که ما دوم تیر بیوشیمی داشتیم پنج شنبه ای راه افتادیم بریم کاشون...مامان بابای مهتا زحمت کشیدن بردنمون چون می خواستند کولری که واسمون خریده بودن رو بیارن...کولره رو قاچاقی بردیم تو خوابگاه!!!...منم در نقش تاسیسات، لیدر نصبش شدم!!!...خلاصه نشستیم بیو بخونیم مثلاً...خب خودتون می دونید که آدمیه دیگه!...حرف هم حرف میاره!...گرفتید چی می گم؟!...بله!!!...نشستیم به حرف زدن و پنج شنبه هه سوخت رفت پی کارش!...ولی از اونجا که آدمی با امید زنده اس ما به امید روز جمعه مون بودیم...جمعه ایه هر چی توان داشتیم به کار گرفتیم... ساعت از نیمه شب گذشته بود که من موفق شدم تمومش کنم!!!!!...ولی یه جای کار می لنگید...هر چی اون جزوه ی لعنتی رو ورق می ردم می دیدم هیچی یادم نمیاد!...انگار اولین بار بود که افتخار آشنایی باهاشون رو داشتم!!!...برای همین هم استرس نگذاشت بخوابم نشستم سرش به دوره...حدوداً سه و نیم بود که رفتم خوابیدم...صبحش هشت رفتیم سر امتحان...تف به این شانس من که کنارم پروین نشسته بود...سر جلسه بد فرم رفته بود رو ویبره!(یادتونه گفتم این حرکت چقدر رو نرو منه؟؟!)...سوالا رو هم بلند بلند می خوند!!!...امتحانش سخت بود الله وکیلی!...حدود نود تا تست و ده تا تشریحی!...من تازه رسیده بودم سر تشریحی ها که استاد تپله گفت یه ربع بیشتر وقت ندارید...منم نفهمیدم کی ام؟چی ام؟چیکار می کنم!!!...فقط نوشتم ها!!!...گذشت...فرداش اندیشه اسلامی داشتیم...من همه عمرم ترسیدم از این درس!!!...یعنی این صندلی تو معارف استعداد داره من ندارم!!!...تو کنکور هم 50% زدمش!!!(دقیق یادم نیست!حالا یه کم این ور اون ور فرقی نمی کنه!!!)...واسه اونم شب بیداری کردیم!!!(می بینید تو رو خدا؟!؟!)...ساعت سه-چهار خوابیدیم هشت و اینا بیدار شدیم نشستیم به خوندن...ساعت یک امتحان داشتیم من تا 12:30 کله ام تو جزوه بود!!!...نمی رفت تو مغزم خب!!!...رفتیم دادیمش و بدبختی تازه شروع شد!!!...ششم تیر : زبان عمومی!!!...زبان همیشه نقطه قوت من بوده و رشته اییه که توش خودم رو تاپ میدونم!!(خیر سرم!)...منتها این زبانه کلی کلمه جدید داشت...بعد معارف، همه هم اتاقی ها بار سفر بستند رفتند منزل!!!...من نرفتم اما!...تک و تنها تو اتاق!(آخییی!)...حالا زبان خوندن منو باید می دیدید!!!...فیلمی بودها!...همکلاسی ها می اومدن سوال بپرسن...منم خوابم میومد ناجور!...سوالا رو که می پرسیدن می رفتن من تو هر حالتی بودم چه نشسته چه دراز کش خوابم می برد!!...هی بیدار می شدم دوتا کلمه حفظ می کردم دوباره استند بای می شدم!...اون زمان، یه شبش راحیل اومد تو اتاق پیشم یه شبش هم همچین بیهوش شدم که خودم هم پیش خودم نبودم!!!...شب آخری اما عذاب قبری کشیدم ها!!!...از دوازده تا درس تا حدودای هشت و نه شب پنج شش تا بیشتر نخونده بودم!...واسه همین نتونستم بخوابم خب!!!...تا صبحش یه کله خوندم!!!...ساعت چهار و ربع که بود من تازه رسیده بودم درس یازده!!!...تا شش تمومش کردم یه ساعت تا هفت خوابیدم بعدم رفتم حموم و بعدم امتحان!...سر جلسه گلکاری نمودم یه صفحه سوال رو جا انداختم!!!...تازه وقتی اومدم خوابگاه فهمیدم چی شده!!!...ولی خب!!!کاری از دست کسی بر نمی اومد دیگه!...ما هم واگذار کردیم به خدا!!!!...عدل فرداش کامپیوتر داشتیم...این امتحانه باز بد نبود...صبحش ساعت ده امتحان بود ما زود تر رفتیم دانشگاه که اینترنت آپشنز رو کار کنیم...اسم نمی برم ولی یکی از بچه ها همرامون اومد که من و مهتا رو دچار کبر سن کرد!!!...نمی دونم نمی گرفت چرا؟!؟...بد پیر شدم سرش!!!!...جالبه که اون سیستمی که ما پاش نشسته بودیم ساعتش یه ساعت جلو بود...من موقعی که نگاهم بهش افتاد سکته ناقص زدم!!!...9:30 بود!!!ولی در واقع 8:30 بود!!!(چی گفتما!!!)...آسون هم بود امتحانش!...یه خوبی دیگه هم داشت که هر سوالی از استاد می پرسیدی گزینه درستش رو بهت می گفت!!!...ولی خب خیلی ها این موضوع رو کشف نکرده بودن!...وااای که امتحان بعدیش فارسی عمومی بود!!!...واسه اون که تا خود چهار و نیم و اینا بیدار بودیم...من و مینا البته...شیرین و مهتا می خواستن بخوابن ما رو از اتاق شوت کردن بیرون...ما هم عینهو! گداها تو پله ها چرک خوابگاه ولو شده بودیم فارسی می خوندیم!!!...اونم دادیم و بگذشت...فرداش تاریخ اسلام داشتیم...این، استادش علاوه بر جزوه اش و اینا یه شعر داده بود حفظ کنیم تا دو نمره اضافه بگیریم اگه خواستیم!!!(نظرتون چیه؟؟!؟!؟!)...جزوه اش که یه بیست سی صفحه ای بیشتر نبود...تمومش کردیم و در راستای شعار ایرانی می تواند رفتیم که شعره رو حفظ کنیم با مینا!!!...خیلی شعر سختی بود!!!...الکی نبود که دو نمره داشت...ما برای اینکه رو بوعلی سینا رو کم کرده باشیم چنان ممارستی بروز دادیم که!!!...سپیده دمیده بود که رفتیم بخوابیم!...یعنی ایمان آوردم به گفته ی پیامبر که اگه علم درقعر دریا و تو هفت آسمونو اینا باشه ایرانی ها به دستش میارن!!!...امتحانش شش یا هشت تا سوال بود من واسه اش چهار صفحه و نصفی جواب نوشتم!!(استفراغ اطلاعات!!!)...مراقب جلسه دیگه بهم برگه نمی داد!!!...اومد بهم گفت چه خبرته خواهر من!! رمان می نویسی!؟...بعدم آناتومی دادیم و این آخریه هم فیزیک رو آباد کردیم!...دیشب یعنی اوج بی خوابی کشیدنم بود ها!!!...رو کتاب نگاه می کردم اما دیگه نمی تونستم بخونم...سخت گذشته!...خیلی!...واسم دعا کنید!!!(ببخشید اگه خیلی طولانی شد!!!خیلی وقت بود که این همه چرت و پرت نگفته بودم!)

 

| یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com