زندگی در پیش رو

می خوام پست هام حتماً عکس دار باشه و چون هنوز عکس ندارم نمی خواستم آپ کنم.ولی می خوام من باب ثبت خاطره براتون از جلسه ی تشریح مون بگم. همه می دونن که آناتومی جزء جدایی ناپذیر رشته ی پزشکیه و اگه کسی هست که فکر می کنه دل و جرات با جسد ور رفتن رو نداره باید کلاً قید پزشکی رو بزنه.دوشنبه ی هفته ی پیش<یعنی چهاردهم> قرار شد حالا که استئولوژی اندام فوقانی تموم شده و ما داریم ماهیچه ها رو می خونیم، بریم سالن تشریح تا از نزدیک بافت نرم رو ببینیم.وایستادیم به گروه بندی کردن و قرار شد ما گروه دوم باشیم و ساعت سه بعد از گروه پسرا بریم سر جسد.ساعت سه گروه ما پشت در منتظر بود اما انگار گروه قبلی قصد دل کندن نداشتند.ما هم از روی غریزه رفتیم تو.قبل از اینکه وارد جسد دونی! بشی یه کلاس کوچیک با چهار ردیف<بلکتاً بیشتر> صندلیه. تو این کلاس اول استاد برامون توضیح می ده که باید چی ببینیم و بعد وارد اتاق اصلی می شیم.دیدیم کلاس خالیه و همه ی بچه ها تو جسد دونی هستند ما برای اینکه حضورمون را به استاد اعلام کنیم و بهش بگیم وقتمون داره از دست می ره رفتیم دم اتاق جسد دونی.بطور کامل وارد اتاق نشدم و از همون بیرون نیم نگاهی به اتاق انداختم و سعی کردم یه کوچولو جسد رو ببینم تا آمادگی قبلی داشته باشم.چیز خاصی نبود اما همون صحنه ای که دیدم خیلی تو روحیه ام تاثیر گذاشت! اتاقی نسبتاً کوچیک،با سقف کوتاه ،نور کم و تهویه ی نامناسب...چند تا کمد با سه تا تخت فلزی...یکیش خالی بود...رو یکیش مولاژ تنه بود و سومی اش که اون ورتر بود همونی بود که جسده روش بود...پشت یکی از پسرا<که ما بهش می گیم آرتروز!> به من بود...یکی شون هم کنار استاد ایستاده بود...تو قیافه ی استاد و بغل دستی اش هیچ اثری از ناراحتی دیده نمی شد...ولی بوی فرمالین به شدت آزار دهنده بود... به استاد گفتیم آنچه را که باید...خیلی طول نکشید که گروه پسرا اومدن بیرون...من چهره ی تک تکشونو نگاه می کردم تا ببینم چه حالی دارند...ولی همشون بلا استثنا لبخند می زدن و قیافه ی جراح هایی رو داشتن که یه عمل موفقیت آمیز رو پشت سر گذاشتن!...به خودم گفتم حتماً همه چی قابل تحمله دیگه!...نشستیم...چندتا سوال پرسیدیم...رو اسکلت و مولاژ ماهیچه ها رو دوره کردیم و رفتیم که بریم سر اصل مطلب!...یکی از دوستام که از بچه های ترم مهر بوده و بالطبع یه ترم از ما جلوتره، روز قبلش بهم گفت معطل نکن...فرتی برو سر جسد...برای همین هم من بلافاصله پشت سر استاد رفتم تو اتاق تشریح...ولی بچه ها هنوز نیومده بودن!...دکتر اطلسی یه نگاهی به من انداخت و گفت پس بقیه شون کو؟؟...زود باشین بیاید تو دیگه...بچه ها اومدن...یه کم مولاژ دیدیم و بعد رفتیم بالای سرش...زن بود...سرش رو با یه پلاستیک نارنجی پوشانده بودند...هیچ به آدم شبیه نبود و تنها اعضایی اش که شبیه آدم می کردنش دستا و پاهاش بودند...ناخن هاش زرد و تیره بودند...کاملاً تکه تکه شده بود...پوستش رنگ لواشک شده بود!...از بس تو مواد شیمیایی مونده بود پوستش عین چرم محکم شده بود...بوی خیلی وحشتناک و غیر قابل تحملی می داد...

 

لگن نداشت چون بنابر آنچه شنیده ایم!بچه های رشته ی مامایی بردنش...استاد برامون گفت که تو هیچ کدوم از دانشگاه های ایران این امکان وجود نداره که دانشجو خودش جسد رو تشریح کنه...واسه همین اساتید از قبل تشریح رو انجام میدن و بعد دانشجوها بخش های مختلف رو روی جسد از قبل پاره پوره شده! می بینند...بعضی از بچه ها ماسک آورده بودند...بعضی هام با مقنعه شون جلوی دهن و بینی شونو گرفته بودند...من اما به خودم گفتم بویایی یه حس عادت پذیره...چند دقیقه که بگذره دیگه بویش برام عادی میشه...بالا سرش ایستادیم...استاد ازمون خواست به هیچ وجه دست به جسد نزنیم<چه دل خوشی!!ما به زور نگاهش می کردیم...دست زدن پیش کش!>چون جسد کاملاً ضد عفونی شده و میکرب های دستمون ممکنه خرابش کنند!!!...من گفتم فکر می کردم نگران ما هستید!...گفت حالا در هر صورت مواد شیمیایی اش هم مضره دیگه!!...با پنس پوستش رو بلند کرد و گفت این برسته!<< breast و بعد پوستو کنار انداخت تا زیرش رو نشونمون بده...موقعی که پوستشو کنار انداخت چنان بوی بدی به بینی ام خورد که کاملاً سرم گیج رفت و اگه کنترل نکرده بودم همون موقع نقش بر زمین می شدم!...وسط جلسه استاد کاملاً با جسد کشتی گرفت و به پشت برگردوندش! وقتی ترس بچه ها رو دید گفت بیاید ترس نداره که مگه شما نمی خواید فردا آدم بکشید؟!...به هر ترتیبی که بود جلسه ی تشریح تموم شد و ما شروع به فضولی کردیم...چند سالش بوده؟از کجا آوردنش؟و...دکتر اطلسی گفت: تقریباً جوون بوده...ما هم جسدش رو از پزشکی قانونی خریدیم...یعنی جسد رو می برن پزشکی قانونی...بعد از مدتی که معلوم نشد کی بوده و چه هویتی داشته در ازای 10000000 تومان به دانشگاه ها می  فروشنش...بعد هم بهمون قول داد که بعد از عید یه جسد جدید خواهیم داشت!...کلاس که تموم شد رفتیم کاشان گردی...یه کم خیابون متر کردیم...چند قلم جنس خریدیم...بعد رفتیم کافی شاپ بستنی خوردیم و به هر شکل سعی کردیم از فکرش بیایم بیرون...ولی آدم واقعاً دپ می شه!...همه اش به خودم می گفتم آدم چقدر حقیره اولش که اونه و آخرش هم که این...فکر کن...این زن هم یه روز مثل تو داشته زندگی اش رو می کرده و هیچ وقت حتا به ذهنش هم نمی رسیده که یه روز جسدش به این حال و روز بیافته...شاید برای هر کس پیش بیاد...هر کس ممکنه بمیره و خونواده اش نتونن نشونی ازش بگیرن...اونوقت...تف به این زندگی!!!

 

پ.ن:ایشالا بعد از عید ازش واستون عکس می گیرم اگه استاد اجازه بده!

 

| پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥ | ٧:٢٧ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com