زندگی در پیش رو

-فلانی رو میگی؟!اون بهترین پرستاریه که دیدم به اندازه چنتا دکتر حالیشه!

-فلانی سوپروایزر جراحی اعصاب رو میگی؟!بابا هر وقت اون تو بخش بود با خیال راحت مُهرت رو بذار پیشش بیا پاویون خیلی کارش درسته!!...

همین حرف ها...حرف هایی که اینترن های سال بالا تر یه شما می گن...خواهش می کنم هیچ وقت باورشون نکنید!...

صحنه ی اول: کشیکم...از بخش جراحی مردان زنگ می زنن که مریض قفسه سینه اش درد می کنه...مریض رو بگی نگی می شناسم...یه آقای چهل و چند ساله اس که برای ارکیدکتومی بستری شده...سابقه ی بیماری های قلبی هم داره...میگم تا من میرسم یه نوار قلب ازش بگیرید...وقتی می رسم پرستار کشیک یکی از پرستارهاییه که تعریفشو زیاد شنیدم...می گه خانوم دکتر نوار قلبش نرماله می خوای یه زنگ بزنی به آنکال؟ (اورولوژی در بیمارستان ما رزیدنت نداره)...چیزی که من باید بگم اینه که بدید نوارش رو ببینم اما به جاش می گم بذارید من یه شرح حال از مریض در مورد دردش بگیرم زنگ می زنم...شرح حال نه کاملاً تیپیکه و نه درد قلبی رو رد می کنه...زنگ می زنم به استاد می گه این بیمار قبلاً سکته ی قلبی داشته...یه مشاوره ی اورژانسی داخلی براش بذار...مشاوره رو می نویسم و خودم زنگ می زنم به رزیدنت داخلی...اولین سوالی که می پرسه اینه که تغییرات نواری هم داره؟!...چیزی که من باید بگم اینه که نوارشو ندیدم اجازه بدید چک کنم اما با اعتماد به حرف پرستار می گم نه نوارش نرماله...رزیدنت هم می گه پس فعلاً براش سرم تی ان جی بذار تا وقتی سرم خلوت شد بیام...گوشی رو که قطع می کنم نوار قلب مریض رو می گیرم تا خودم هم چک کرده باشم...موج تی معکوس داره!...باز به رزیدنت اطلاع می دم و این بار خودش رو سریع تر می رسونه و همه چیز به خیر می گذره...

صحنه ی دوم: باز کشیک هستم یه مریض هفتاد و هشت ساله داریم که تعویض مفصل هیپ داشته و الآن با خونریزی و بیرون زدن استخوان های شکسته از محل عمل اومده...هموگلوبین 6 داره و چون باز باید جراحی بشه خون براش تزریق خواهد شد و رزیدنتی که اوردر هموگلوبین گذاشته ذکر کرده که حتماً اینترن هر یک ربع ریه های مریض رو سمع کنه...پاویونم که زنگ می زنن...بلند می شم که برم بقیه ی اینترن ها که الان ماه آخرشونه با شوخی و خنده بهم میگن بشین بابا نمی خواد بری مشکلی  پیش نمیاد که!!...به پرستار بگو خودش حواسش هست انقد مثبت بازی در نیار و از این حرفها...پنج دقیقه ای می شینم اما دلم آروم نمی گیره با یه بهانه ای از پاویون میام بیرون و میرم تو بخش...نیم ساعت اول همه چیز خوبه اما بعد پیرمرد به شدت از تنگی نفس شکایت می کنه در حالیکه سمع ریه هاش هیچ مشکلی نداره...پالس اکسی متری وصل می کنم درصد اکسیژنشم خوبه اما کماکان شکایت داره...زنگ می زنم به رزیدنت و بعد از یک ربع که رزیدنت میاد پیرمرده حرفشو عوض می کنه: نه نفسم خوبه پام خیلی درد می کنه!...حس ضایع شدن دارم...بعد از اینکه رزیدنت می ره در حالیکه دارم با خودم حرص می خورم که سایر اینترن ها حق داشتند و دوستم زنگ زده که بیا بریم سلف برای شام پرستار میاد و میگه امشب همه نفسشون تنگ شده!!...اون پسره تخت فلان هم داره فیلم در میاره هیچیشم نیست!...فقط یه سر برو بالا سرش که فردا نگه دکتر نیومد...با بی حوصلگی می رم تو اتاق...یه آقای 21 ساله است که تیبیاش شکسته و بد جور هم جا به جا شده...در حالیکه لبخند محوی رو لباشه می گه انگار کوه رو سینه امه نفسم در نمیاد...معاینه اش هیچی نداره...می گه سرفه هم که می کنم بدتر می شه...چیزی که من باید بگم اینه که کی پات شکسته اما در عوض همه ی اتفاقای افتاده و حرف ها کنار هم جمع می شن و من می گم چیزیت نیست سر تخت رو یک کم بده بالاتر تا راحت تر نفس بکشی و میرم سلف...وقتی برگشتم همه چیز تغییر کرده...خوشبختانه رزیدنت بیهوشی که اومده بوده ویزیت قبل از عمل رو انجام بده حرف بیمار رو جدی گرفته و تو معاینه ی دقیقش متوجه پتشی تو ملتحمه و آگزیلای مریض شده!...بله بیمار آمبولی کرده بود ناراحت وقتی فکر می کنم اگه رزیدنت بیهوشی نمی اومد یا می اومد اما مثل من مریض رو جدی نمی گرفت چه اتفاقی می افتاد از خودم بدم میاد...رفتم بالا سر مریض...این بار بدحال تر از قبل بود و به جای شکایت از تنگی نفس با گریه می گفت که پاش خیلی درد می کنه...رفتم تو استیشن و به پرستار گفتم شاید سندرم کمپارتمان باشه...با بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت و گفت ای بابا خانوم دکتر فیلمشونه اینا همشون دنبال مسکن مخدر هستن!...این بار اما کوتاه نیومدم...گفتم تمام آتل و بانداژ دور پاش رو باز کنید دو سه تا بالشت زیر پاش بذارید و یه کیسه یخ هم بذارید رو پاش...زنگ هم زدم به یکی از رزیدنت ها که بیاد پای مریض رو ببینه و بگه کمپارتمان هست یا نه...خوشبختانه اومد و گفت نه این شکلی نیست...اما پیش خودم خوشحال بودم که این بار دیگه کاری رو کردم که فکر می کردم درسته...

تو رو خدا هیچ وقت تحت تاثیر حرف بقیه قرار نگیرید...خوشحالم که حداقل جایی اشتباه کردم که کسانی بودند که اشتباه من رو اصلاح کنند...اما باید یاد بگیرم که همیشه هم اینجور نیست که کسانی باشند که حواسشون به مریض ها و کارهات باشه...

| جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com