زندگی در پیش رو

1: آخرین بخش استیجریم پزشکی اجتماعی بود...حدود ده روز تو یکی از روستاهای اطراف کاشان بودیم...با تمام احترامی که برای مردم روستا قائلم اما من طاقت زندگی تو روستا رو ندارم...شاید هم این حس منفی ای که پیدا کردم از بیکار بودنمون بود...ماه رمضون بود و از تفریحات هیچ خبری نبود، لااقل تا بعد از افطار...تازه اون وقت هم تنها تفریحمون دور هم نشستن و گپ زدن و گهگاه فیلمی دیدن بود...بعلاوه فرهنگ مردم اونجا جوری نبود که بعد از ظهری بتونی بری قدمی بزنی و خستگی ذهنت رو با خستگی پاهات عوض کنی...یک زندگی کاملاً یکنواخت، کارهای تکراری خسته کننده ای که هر روز تکرار می شد و استرس مزمن امتحان پره انترنی!...با این حال گروه شش نفره مون الحق خیلی خوب با هم کنار اومدن و جز یکنواختی ای که میگم مشکل دیگه ای نداشتیم لبخند تا حالا شده شب ها که بیدار موندید و پنجره اتاق بازه به صداهای بیرون گوش کنید؟...من عاشق صدای ماشین هام...وقتیکه اون وقت شب صدای ماشین یا موتوری می شنوم از حس اینکه کسی جز من بیداره خوشحال می شم...روستا که بودیم شب ها فقط صدای سگ و شغال می اومد ناراحت نمی دونم چی بگم فقط خوشحالم که گذشت...

2: گذشت...بالاخره پره انترنی هم گذشت...یکی از بدترین امتحانات عمرم بود...فقط یک ماه فرجه اون هم وسط ماه رمضون...بی حالی روزه و استرس امتحان باعث شد یکی از بدترین یک ماهه های عمرمو بگذرونم...اما خدا رو شکر گذشت...بخاطر استرسم سر امتحان بی دقتی زیاد داشتم اما نتیجه اش خوب بود...خداروشکر...فقط همین!...اوه

3: بعضی آدم ها برات آدم های خاصن...همیشه حسابشون رو از بقیه جدا می کنی...هر جا می شینی ازشون تعریف می کنی...به قولی نامبر وان اند برات...اما یه روز همین آدمها همه رو تو مراسم عقدشون دعوت می کنن جز تو...حتی دوستای دورترتون رو هم دعوت می کنه اما تورو نه...بعد من هنوز دارم فکر می کنم الآنِ این آدم رو ببینم و بذارم به حساب بی معرفتی یا گذشته اش رو ببینم و یه جوری که خودم هنوز نمی دونم چجوری از دل خودم در بیارم؟...فقط می دونم دیگه اون آدم سابق نیست برام...معذرت خواهی کرد، بخشیدم، اما دیگه اونقد براش مایه نمی ذارم مثل قبلاًها...

4: بالاخره داداش مشکل پسند ما هم داماد شد!مژه...روزیش به شماها دوستای عزبم ایشالا!...نیشخند

5: یه جورایی احساس می کنم همه چیز تغییر کرده...اتاقم...چنتا از هم اتاقیام...شروع اینترنیم...دوری و ندیدن "تو"...رولم تو بیمارستان...خودم...هدفم برا آینده ام...اما می دونم که از پسش بر میام!...به قولی پرم از بیم و امید...

پ.ن: به تقلید از پدر:

I wanna leave my footprints on the sands of time

Know there was something that, and something that I left behind

When I leave this world, I'll leave no regrets

Leave something to remember, so they won't forget

I was here

I lived, I loved

I was here

I did, I've done, every thing that I wanted

And it was more than I thought it would be

I will leave my mark so everyone will konw 

I was here

I want to say I lived each day, until I die

And konw that I meant something in somebody's life

The hearts that I have touched, will be the proof that I leave

That I made a difference, and this world will see

I just want them to know

I did my all, did my best

Brought someone to happiness

Left this world a little better just because 

I was here

این آهنگ رو می تونید از اینجا دانلود کنید...

پ.ن2: شرح حال روانپزشکی به صفحه ی شرح حال ها اضافه شده...

| دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com