زندگی در پیش رو

 1: بیمارستان که می رم مدام حال و روز خودم و دوستام رو با فیلم  "گریز آناتومی" مقایسه می کنم...هر وقت این فیلم رو می بینم از علاقه اشون به پزشکی، از حس رقابتی که دارند و از خستگی ناپذیریشون کیف می کنم!...اما جایی که من هستم اوضاع کاملا برعکسه...صبح ها سر مورنینگ اولین چیزی که تو ذوقت می زنه دانشجوهای خسته و خواب آلودی هستند که هنوز روی صندلی ننشسته، سرشون رو روی دسته ی صندلی می ذارن و چشماشون رو می بندند...مورنینگ که شروع می شه اونهایی که خواب هستند به خوابشون ادامه می دن و اونهایی که بیدار هستند شروع می کنند به پچ پچ و صحبت...بعضی وقت ها تذکر اساتید برای فقط چند لحظه ی کوتاه خواب بچه ها رو می پرونه یا حرفشون رو قطع می کنه اما بعد، دوباره تمام قضایا از سر گرفته می شه...مورنینگ که تموم می شه، کسی به فکر رفتن تو بخش و دیدن یه بیمار جدید و یاد گرفتن یه مطلب تازه نیست...دانشجوها بعد از مورنینگ یا هنوز اصرار دارند به خوابشون ادامه بِدن یا اینکه می رن توی تریای بیمارستان که خوراکی تناول کنند...حدودا نیم ساعت تا یک ساعت بعد راندها و برنامه ی درمانگاهها شروع می شه...اگر قبل از اومدن استاد وارد درمانگاه بشی دانشجوهایی رو می بینی که بحث شون در مورد مارک کفش ها یا بینی های عمل کرده یا شوهر نکردنشونه!...اگه تصمیم بگیری سهمی در این حرفها نداشته باشی و بری سالن مطالعه تا زمانی که استاد بیاد، با آدمهایی مواجه می شی که فقط پشت میزها نشستن و کتاب و جزوه جلوشون گذاشتن و به ظاهر مشغول درس خوندن هستن اما واقعا در حال صحبت با بغل دستیشون یا دید زدن سایرین هستند...اگر بعد از ظهر تصمیم بگیری بری کشیک، رزیدنت سال اول و اینترن مدام بهت غر می زنن که برای چی اومدی اینجا!؟...بیا برگه ات رو مُهر می کنیم برو...اگه در نهایت به هیچ کدوم از این صحبت ها اعتنا نکنی و تو بخش بمونی شب که بر می گردی خوابگاه با پوزخندهای هم کلاسی هات مواجه می شی که واقعا تا الان مونده بودی تو بیمارستان؟!...وقتی خسته از همه جا میای تو اتاقت هم اتاقی سال آخریت شروع می کنه که باورت می شه؟!...هفت سال آزگاره عمرم رو حروم کردم و دارم درس می خونم!...و تو هر شب که میری تو تختخواب و چشماتو می بندی مدام به خودت می گی: من کم نمی آرم...من نمی خوام مثل بقیه باشم...

2: امین جواد یه پسربچه ی پنج ساله ی افغانیه که بخاطر یه مشکل مادرزادی، کلیه هاش رو از دست داده و الان متکی به دیالیزه...اسمش تو لیست پیوند هم نیست، چون ایرانی نیست...برای فشار خون بالاش ماینوکسیدیل مصرف می کرده و الان دچار پرمویی شده و تمام صورت و دست پاهاش رو مو پوشونده...آوردنش درمانگاه تا اتندینگ نفرولوژیمون ببیندش...متوجه بغض ات شدم...بارها خواستم بهت بگم اما نمی تونم رو در رو بهت بگم...دوست من...بیمارها به گریه ی تو نیازی ندارن اونا از تو کمک می خوان...و تو فقط با سواد و درایت ات می تونی به اونها کمک کنی نه با اشک و گریه...پزشک باید درد بیمار رو بفهمه درست، اما اگه خیلی هم احساساتی باشه موفق نیست...تو سعی کن پزشک خوبی باشی...

3: فعلا همین...

| جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ | ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com