زندگی در پیش رو

1: روتیشن هماتولوژی-انکولوژی بودیم...روز اول با اتند جدید...باید می رفتم شرح حال می گرفتم...اتاق پر از همراه های نگران بود و مریض یه آقای سی و شش ساله ی مبتلا به لنفوم غیر هوچکینی...بدحال و تب دار...خیلی سعی کردم یکی از همراه ها رو کنار بکشم و سوال هام رو بپرسم اما نشد...سرخورده از اتاق اومدم بیرون و یکی از  همگروهی های پسرم رو فرستادم شاید موثر باشه...باز هم فایده نداشت...اون روز نشستم جلوی استادم و مجبور شدم بهش بگم شرح حال ندارم...فردا باز رفتم که شرح حال بگیرم...این بار اتاق خلوت تر بود و مریض یک کم بهتر...اما باز حاضر نشدن جواب سوالاتم رو بدن...نیم ساعت بعد باز رفتم اما مریض روی ویلچر بود و می خواست بره بخش رادیولوژی...با ناراحتی از اینکه باز مجبورم به استادم بگم که شرح حال ندارم از اتاق اومدم بیرون...دوستم که حال و روزم رو دید گفت چیه؟...منم با عصبانیت گفتم شرح حال نمی ده...گفت خب مریضه حالش خوش نیست...منم با عصبانیت گفتم همه ی آدمهایی که رو تختهای این بخش خوابیدن مریضن!...اون روز بعد از کلاس رفتم و انقد پررویی کردم تا بالاخره شرح حال گرفتم و معاینه کردم...بخش هماتولوژی تموم شد...نشسته بودیم سر ناهار که دوستم که تازه روتیشن هماتولوژی رو شروع کرده بود گفت آقای ع فوت کرد...باورم نمی شد...چشم های خانوم جوونش که همیشه ماسک داشت و من هیچ وقت صورتش رو ندیدم اما مطمئن بودم چهره ی خوشکلی داره اومد جلوم...یاد اونروز که حالش بهتر بود و به استادمون می گفت بیاید نوش آباد ببرمتون شهر زیر زمینی افتادم...با اینکه من هیچ وقت با خودش یا خونواده اش تندی نکردم اما وجدانم درد می کرد که اونروز در موردش اونجوری با دوستم حرف زدم...هنوز هم درد می کنه...خدا رحمتش کنه...

2:روتیشن قلب بودیم...اولین مریضم یه آقای چهل و چهار ساله بود...یک ماه پیش عمل قلب باز کرده بود و الآن با آنژین ناپایدار تو سی.سی.یو بستری شده بود...آدم با سوادی بود و خیلی خوب همکاری می کرد چون به گفته ی خودش خواهرش که الان متخصص زنان و زایمانه دوره ی عمومیش رو مثل الان من تو همین دانشگاه گذرونده بود...هر روز صبح بهش سر می زدم و پروگرس نت اش رو می نوشتم...اگه در طول روز از جلوی اتاقش رد می شدم یا توی راهروی سی.سی.یو می دیدمش بهش سلام می کردم و حالش رو می پرسیدم...هر روز از نتایج آزمایش های روز قبلش می پرسید و من نتایج و تفسیر نتایج رو بهش می گفتم...روز آخر بستریش بود و من داشتم آخرین نت رو تو پرونده اش می نوشتم که بعد از یک کم مِن و مِن کردن پرسید خانوم دکتر شما همیشه با همه ی بیمارهاتون اینجوری هستید یا...؟!...با تعجب نگاهش کردم...منظورش رو فهمیدم و در حالی که سعی می کردم نشون ندم چقد لجم گرفته گفتم اینها کارهاییه که همه ی ما برای همه ی بیمارها باید انجام بدیم...برای یادگیریه خودمونه!!...بعد پرونده رو برداشتم از اتاق اومدم بیرون و خوشحالم که دیگه بعد از اون روز ندیدمش...

3:سوار تاکسی شدیم...من و مریم و راحیل...من نشنیدم اما مریم گفت وقتی سوار شدیم راننده گفت باید تو این ماشین حجابتون رو رعایت کنید...رو شیشه ی در عقب هم نوشته بود خواهرم رعایت حجاب الزامیست...به شیشه ی جلو هم یه برچسب زده بود که تذکر لسانی وظیفه ی همگانی!!...یک کم جلوتر یه خانوم و آقای مسن می خواستن سوار بشن که باید دو نفری جلو می نشستن...راننده ازشون پرسید محرمید؟!...من آروم به راحیل گفتم پ ن پ!دوست پسرشه!!...سوار شدن و برای راننده تعریف می کردن که خانومه خونه داره و الان دارن می رن دنبال کار بیمه ی قالیبافیش...راننده بلند بلند جوری که ما بشنویم شروع کرد به گفتن اینکه شغل شریف تر از خونه داری برای زن نیست و حضرت فاطمه هم همیشه کنج خونه اش بود و درس خوندن بزرگترین اشتباهه و...هیچ حرفی بهش نزدیم اما با خودم فکر می کردم اسلامی که من بهش اعتقاد دارم اونیه که می گه علم بیاموزید حتی اگر در چین باشه...یا از گهواره تا گور..یا اونکه هر وقت خدا بخواد بنده ای رو خوار کنه از آموختن علم محرومش می کنه...هر وقت هم بحث علم شده زن و مرد رو جدا نکرده...یا اسلامی که می گه امر به معروف کار هرکسی نیست!...اول باید خودت رو اصلاح کنی بعد این حق رو به خودت بدی که تو حریم خصوصی مردم دخالت کنی!...به قول راحیل همین آدم فردا که زنش مریض بشه در به در می افته دنبال دکتر زن!...و در نهایت آرزو می کردم خدا به همچین آدمی دختر نداده باشه!...

4: بخش چشم بودیم...یه خانومه اومد و از اینکه خیلی از چشماش اشک میاد شکایت کرد...استادمون با شک به اینکه مجرای نازولاکریمالش مشکل داشته باشه یه سرنگ(البته سوزن سرش تیز نبود ها اما خب وحشتناک بود) رو وارد پانکتوم پلک تحتانی خانوم کرد و آب مقطر تزریق کرد و خواست بگه آیا آب وارد بینی و حلقش شده یا نه؟!...بنظر من که خیلی وحشتناک بود!...

5: امتحان اپیدمیولوژیمون عقب افتاد...حالا قراره بیست و نهم امتحان اپیدمیولوژی داشته باشیم، سی ام امتحان چشم...وسط این همه کار رفتم کتاب "خندیدن بدون لهجه" از فیروزه جزایری رو خریدم و وسط درسهام که می خوام استراحتی کرده باشم می خونمش...خیلی قشنگه...بخونیدش لبخند

پ.ن: می خوام برم سراغ کارهایی که دوستشون دارم اما همیشه به خودم گفتم الان وقتشو ندارم...می خوام از عکاسی شروع کنم!...

پ.ن 2: می میرم از دیدن رنجت و از اینکه کاری از دستم بر نمیاد...ناراحت

-------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد نوشت:

1: امتحان اپیدمیولوژی باز هم عقب افتاد!...

2: درمانگاه چشم بودیم...بیمار، عموی یکی از همگروهیامه...بنده خدا صبح بیدار می شه برای نماز صبح...خونه شون از این خونه های پر دار و درخت بوده که از قضا سرویس بهداشتی اش هم تو حیاط بوده...همینجور که با چشمهای نیمه باز و خواب آلود داشته می رفته تا وضو بگیره شاخه ی درخت می ره تو چشمش آخ هیچی دیگه!...بنده خدا اندوفتالمیت قارچی می گیره...آخرش هم چشمش رو تخلیه می کنن!!...من هیچ وقت فکر نمی کردم درختها انقد خطرناک باشن!...از اون روز با ترس از کنار شاخه ها رد می شم!...شمام مواظب چشم هاتون باشید...

3: نشسته بودم تو سالن انتظار ترمینال و طبق عادت مالوف چشم دوخته بودم به مردمی که در رفت و آمد بودن و سعی می کردم بیماری های هر کدوم رو حدس بزنم!...گیت همی پارتیک، پتوز، کنژنکتیویت، آکنه ی کنگلوبلاتا!...میون جمعیت یه دختر بچه ی چهار پنج ساله توجهم رو جلب کرد...هیپوتلوریسم...ازوتروپی...اسکافوسفالی...ژنووالگوس...یه بسته ی کلوچه هم دستش بود...محو تماشاش بودم که اومد طرف خانوم بچه به بغلی که کنارم نشسته بود...خانومه با لحن تندی گفت: زهرا؟...این رو از کجا برداشتی؟!...و به بسته ی کلوچه ها اشاره کرد...زهرای بیچاره با صدای تو دماغی و مظلومانه ای گفت: خودش بهم داد...زن تهدیدش کرد که: بذار مامانت بیاد بهش می گم حسابت رو برسه...زهرا هیچی نگفت...بعد از یک دقیقه سکوت بسته رو گرفت طرف خانومه و بهش گفت برام بازش می کنی؟!...زنه نگاه سردی بهش انداخت و گفت نخیر...زهرا دور و برش رو نگاه کرد و من رو دید...اومد طرفم و گفت برام بازش می کنی؟...بسته رو ازش گرفتم اما یه لحظه شک کردم...اگه زهرا واقعا دروغ بگه چی؟!...اینجوری منم تاییدش کردم...بسته رو بهش برگردوندم و گفتم نه عزیزم بده خودش برات باز کنه...بسته رو گرفت و رفت طرف خانومی که مشغول صحبت با تلفن بود...خانومه هم با بی تفاوتی بسته رو با دندون باز کرد و داد دست بچه...زهرا اومد نشست کنارم و به پسر بچه ای که هم سن و سال خودش بود کلوچه تعارف کرد و دوتایی مشغول خوردن شدن در حالی که تهدیدهای خانوم بچه به بغل ادامه داشت...مامان زهرا اومد...خانومه که حالا فهمیدم عمه ی زهراس ماجرا رو به مادرش گفت...مامانه هم با عصبانیت دست زهرا رو گرفت و بردش تو مغازه...بعد که اومدن بیرون مامانه خجالت زده به عمه اش گفت: راست می گفت...خود مغازه دار بهش داده بود...منم خجالت زده شدم...از اینکه اون لحظه شک کردم...و به خودم گفتم هیچ وقت یادت نره...بچه ای به این سن و سال مثل ما بزرگترها نیست...دروغ نمی گه...

| شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com