زندگی در پیش رو

بخش داخلی شروع شده...نمی گم صد در صد به درسام رسیدم اما خدا رو شکر تا حالا که بد نبوده...بخش نفرو که بودیم از ترس اتندمون هاریسون خوندم اما حالا پشیمونم!...چون بیشترش یادم رفته...حس می کنم مطالبی که از رو پارسیان می خونم بیشتر یادم می مونه...حالا هم باید یه برنامه ای بریزم بشینم کلیه رو از رو پارسیان بخونم...

مدت ها بود که می خواستم برم کلاس فرانسوی...اما تو کاشون معمولا کلاس ها به حد نصاب نمی رسیدن...اول مهر فهمیدم کانون زبان یه سری کلاس ویژه داره که فقط پنجشنبه هاست...منم از خدا خواسته...رفتم ثبت نام کردم...از وقتی میرم کلاس خیلی حس خوبی به خودم دارم!...اینکه باید برنامه هام مرتب باشه تا به یه کار اضافه تر برسم...اینکه بهانه ای دارم که به هدفی جز دانشگاه از خونه برم بیرون!!...اینکه آدمای جدیدی رو می بینم...و در نهایت اینکه دارم یه زبون جدید یاد می گیرم و حس مفید بودن دارم...

از طرف دانشگاه اردوی همدان گذاشته بودن...من و دوستام هم برای اولین بار همه با هم پایه شدیم که بریم!...و فقط خدا می دونه که چقد خوش گذشت...جای همه تون خالی!!...من عاشق مسافرتم به شرطی که خیلی طولانی نباشه و این مسافرته چون  سه روز بود بنظرم حرف نداشت!...من تا حالا همدان نرفته بودم...الحق که شهر قشنگیه ولی خیلی خیلی سرد بود!!...برده بودنمون آرامگاه بوعلی...همون نزدیکا یه پرنده که نمی دونم چی بود افتاده بود رو زمین با چشم و دهن یاز!!...همون موقع یه رفتگره اومد گفت اینا از سرما می میرن!...فکر کنید!...تازه اون موقع اواخر مهر بود!...دیگه حساب کنید الان اونجا چه خبره!!...

کاشون هم حسابی هوا سرد شده...این هفته که حتی یه روز آفتابی هم نداشتیم!!...همه اش ابر بود و بارون و یه کم هم برف!!...واقعا نمی دونم هوا بهتر از این هم می شه آخه!؟...عاشق اینم که از دانشگاه که میام یه دوش گرم بگیرم...یه لیوان قهوه یا چایی بذارم کنار دستم و درس بخونم!...یه هفته ای هم میشه که خودم رو عادت دادم ظهرها نمی خوابم...آخه ظهر که می خوابم تا بیدار بشم هوا تاریک شده...اینجوری حس می کنم از زندگی عقب افتادم!!!...

پ.ن: تو و من و جاده و برف!...بیا دیروز رو از زندگیمون پاک کنیم..."بیا برگردیم اون روزام که همدیگه رو داریم"...

| پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ | ۱:٤٦ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com