زندگی در پیش رو

1: زی زی با همه مون فرق داره...با همه آدمایی که تا حالا دیدم فرق داره...وقتی دبیرستان بود و خانه ریاضیات می رفت، ایده هایی به ذهنش می رسید که استادشون به عنوان موضوع پایان نامه می داد به دانشجوهای کارشناسی ارشد ریاضی محض!..بعداً ها کنکور که داد رتبه اش دو رقمی شد...رفت یه رشته ای که پره از خلاقیت و ایده های جدید...کم حرفه، باهات حرف نمی زنه، اما وقتی حرف می زنه  حرفایی می زنه که توش می مونی!!...سه سالش بود!...رفته بود به مامان گفته بود رسول اکرم بالاخره زنه یا مرد؟!...اگه زنه چرا رسوله، اگه مرده چرا اکرمه؟!...نیشخند

سخت می شه خندوندش!...هر وقت جوکی براش تعریف می کنم کلی دلیل و منطق میاره که این اتفاقی که تو می گی شدنی نیست پس خنده هم نداره!...اون روز مامان داشت اون جوکه رو تعریف می کرد که به یارو می گن بابات چه جوری مرد؟...می گه رو پشت بوم خوابیده بود قل خورد افتاد رو کولر، کولر کنده شد افتاد رو تراس، تراس کنده شد دیدیم داره همه جا رو خراب می کنه رو هوا با تفنگ زدیمش!...ما با اینکه تکراری بود زدیم زیر خنده!خنده...زی زی نخندید، گفت خب اینکه زدنش که رو هوا نمی مونه که باز می افته پایین که!!!...ما هم دیدیم خدا وکیلی راست می گه ها!...بازنده

از بیمارستان اومده بودم داشتم برای مامان تعریف می کردم که فرناز گفته یه مریض دارن تو بخش روان که ترم آخر مهندسی برق بوده اسکیزوفرنی گرفته طفلک!...حالا هم چون فکر می کنه می خوان از مریخ بیان ببرنش  رفته تو یه کارتن یخچال!...تو همین کارتن می خوابه و حتی با همین کارتن تو بخش این ور اون ور می ره!...زی زی خیلی متفکرانه گفت وااا...حالا مثلا اونها که از مریخ میان اگه تو کارتنه باشه پیداش نمی کنن؟!؟...قهقهه

2: بالاخره امتحان آمار کوفتی  رو دادم!...این امتحان رو باید یکی دو ماه پیش می دادیم!!...از بس ملت بهانه آوردن هی عقب افتاد!...من نمی گم دانشجو پزشکی شاد نباشه، اما اگه می خوای شاد باشی خودت بهاش رو بده چرا برنامه همه رو بهم می زنی!؟...نمی تونیم امتحان بدیم چون خانوم می خواد بره شمال!!...نمی تونیم امتحان بدیم چون عروسی دختر پسر خاله ی زن عموشه!!!...بابا، ملت!!...اگه می رید گردش و تفریح، از اون ور روزی دو سه ساعت بیشتر درس بخونید تا جبران بشه!!!...برای همه ی این دلیل ها امتحان عقب افتاد!...اما وقتی گفتم امتحان رو نندازید شهریور که من اصفهانم، استاد خان فرمودن کاری نداره بشین تو ماشین بیا!...اون نکبت خان هم گفت ملت سه چهار سال مهمانی می گیرن انقد پز نمی دن که تو برای یک ماه مهمانی!!!...تعجب یعنی دلیل من واقعاً ضایع تر از شمال رفتن یا عروسی رفتن بود؟؟...بابا گروه پوست اصفهان برای غیبت حذف می کنن خب!!!...تقصیره خودمه که کوتاه اومدم چون می ترسیدم که ملت باز بشینن بگن فلانی که تو کلاس هشتاد و پنجی هاس نمی ذاره امتحان جابجا کنن!!!...

برگشتن با شیما اومدیم...انقد ترمینال شلوغ بود که کلی مسافر اضافی سوار کرده بود نشسته بودن کف اتوبوس!!...یه آقای گنده ای هم وایساده بود!!ما تحتشو کرده بود طرف ما هی می گفت ببخشید جسارت نباشه ها!!!خنده... دیگه جسارت از این بیشتر برادر من؟!...بعد هم نشست پایین پای شیما هی هم خودش رو می خاروند خنده...تو همون اتوبوس هم با هم افطار کردیم خیلی خوش گذشت...

3: تو کتاب "طاعون"، وقتی بالاخره یه شرایطی جور می شه که خبرنگاره از شهر طاعون زده فرار کنه، لحظه ی آخر جا می زنه...دکتره بهش می گه برو...اما خبرنگار می گه نه، شرمم می شه از رفتن!...دکتر می گه خوشبختی، خجالت نداره...اما اون جواب می ده چرا...وقتی تو تنها آدم خوشبختی، خوشبختی خجالت داره!...

منم همین حس رو داشتم...بیشتر دوستام درخواست دادن که شهریور مهمان بشن شهر خودشون که کاشون نباشن اما فقط درخواست من قبول شد...حالا که برگشته بودم وقتی ازم می پرسیدن خوش می گذره جداً احساس شرمندگی می کردم افسوس

4: از شنبه درمانگاهها شروع می شه...بشینم این چند روزه یک کم پوست بخونم لااقل...عید همه تون هم مبارک راستی...قلب

 پ.ن: به اینجا و اینجا هم یه سری بزنید نیشخند

| چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com