زندگی در پیش رو

سه شنبه کلاس های پوستمون شروع شد...تو گروه، با من پونزده نفریم...بهترین اتفاق ممکن اینه که بعد از پنج سال باز با آذین همکلاسی ام...

دیروز باید می رفتیم مرکز صدیقه طاهره که اونطرف شهره...هیچ کدوممون هم بلد نبودیم کجاست...سوار اتوبوس واحد شدیم، ایستگاه آخر از راننده پرسیدیم کجا باید بریم؟...گفت بشینید تا یه جایی ببرمتوننیشخند...بعد هم هی می پرسید سه تاتون دکترید!؟...ما هم گفتیم که دانشجوییم گفت فرقی نداره فردا دکتر می شید!...تا حالا انقد برای پزشکی خوندن از طرف مردم تحویل گرقته نشده بودمچشمک...

برگشتنا به آذین گفتم که چقد بهش غبطه می خورم که انقد همکلاسی هاش دوستش دارن...که انقد راحت می تونه جاش رو تو دل بقیه باز کنه...همه می گفتن می خوان تو گروهی باشن که آذین هست، اما برای من همیشه برعکس بود...همه وامیستادن ببینن من تو کدوم گروه ام که برن تو یه گروه دیگه دل شکسته...کاش می فهمیدم اشکال کار کجاست!...

امروز با رزیدنت رفتیم راند...چه آقای دکتر پایه و با سوادی  بود...

سه شنبه هفته دیگه باید برم کاشان امتحان آمار بدم...این آمارم شده قوز بالا قوز برا من!!...یعنی تموم بشه ها یه نفس راحت می کشم!!...

فعلاً همینا...فقط نوشتم که بگم زنده ام...نیشخند

| پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com