زندگی در پیش رو

هر بخشی که می ریم انقد در تکاپو و رفت و آمدم که اتندا می پرسن چه تخصصی می خوای بری؟...جراحی که بودم دکتر ح ازم پرسید تو می خوای بری جراحی که انقد اکتیوی؟!...اون روز هم دکتر ط می پرسه تو می خوای بری زنان؟!...واقعیت اینه که هیچ کدوم!!...اما یکی از اساتید حرف خوبی زد...گفت تا عمومی هستید باید جوری درس بخونید که انگار می خواید متخصص همه رشته ای بشید!...به همه ی درس ها علاقه نشون بدید...و من نشون دادم!...همین!...

تو راهرو دیدمش...خیلی پکر و به هم ریخته بود...ازش پرسیدم چی شده؟...گفت نمی گم نمی خوام ناراحتت بکنم و رفت...شب رفتم پیشش...گفتم نگو چی شده اما اگه آروم می شی درد دل کن...گفت بهم خبر دادن بابام کنسر کلیه داره...زبونم بند اومد...حقش نیست خدایا...پارسال مامانش، امسال باباش؟...انصاف ات رو شکر...

بهم ریخته بودم...کم آورده بودم...رفته بودم آموزش پیشش که باهاش دعوا کنم...اولین بار بود رو در رو باهاش حرف می زدم...ازم خواست بشینم...گفت اسمم رو زیاد شنیده و دورا دور می شناسدم...رفته بودم باهاش دعوا کنم اما انقد باهاش احساس صمیمیت کردم که همه چی رو براش گفتم...از بچه های دانشگاه...کارمنداش...از آقای حراست و گیر دادناش...از خستگی هام!...از دلتنگی هام!!...من گریه می کردم و اون فقط گوش می کرد...چقد دوستش داشتم...وقتی دلداریم می داد احساس کردم راست می گه...پشتمه...همه کارهام رو اون برام درست می کنه و واقعا دیگه جای نگرانی نیست...

خدایا یه کم قوی تر!...بذار بدونند تو هم هستی!...خودت رو کنار نکش...ازینکه گفتم ازت متنفرم هم معذرت می خوام...خودت می دونی...تنها بودم تو هم هیچ کاری نمی کردی...

| سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com