زندگی در پیش رو

شنبه ها کلاس آمار داریم...همه اش با خودم فکر می کنم چجوری یه زمانی اون همه مسئله ی ریاضی و فیزیک حل می کردم؟؟...چی به سر اون "من" اومده؟...ریاضی و فیزیک مورد علاقه ام نبود، اعتراف می کنم!...اما دل به دلش که می دادم از پسش برمیومدم...از آمار، استادش رو دوست دارم...البته علی الحساب!...می دونید که میزان علاقه ی دانشجو به استادش، با شدت سختی امتحان نسبت عکس داره!...

کنفرانس ام رو ارائه دادم...خوب بود...اما انقد درس و کار داشتم که نشد اون هفته بمونم کشیک...این هفته می رم انشاا...

من این بیمارستانی که هستیم رو دوست دارم...و اون قبل تریه که بیمارستان گوش و حلق و بینی بود...حتی صبح خیلی زود پاشدن برای به سرویس رسیدن رو هم دوست دارم...دلم نمی خواد برگردیم اون بیمارستان قبلیه که جراحی بودیم...از همین الان عزادارش هستم...من عاشق رنگ و نورم...اون بیمارستانه تاریکه...رنگ هاش مرده ان...دوست ندارم برگردیم...

بعضی وقت ها دلم تنگ می شه...واسه یکی که نمی دونم کیه...می شینم کل کانتکت های گوشیم رو بالا پایین می کنم تا بفهمم کیه که دلم تنگشه...اما جواب نمی ده...راحیل می گه این دلتنگی برای خودته...یعنی اینکه عوض شدی...

 بعد نوشت: این رو الان یادم اومد که بنویسم...رفته بودم خانه کتاب که یه دفتر فانتزی بخرم که تشویق بشم درس های بخش زنان رو خلاصه نویسی کنم...تا از در رفتم تو، نزدیک پونزده تا پسربچه ی افغانی دیدم...با موهای تراشیده شده، شلوارهای وصله دار، چهره های خاک گرفته...کنجکاو می شم ببینم دارن چیکار می کنند...رفتن یه کتاب برداشتن به اسم " کوروش کبیر"...پولهاشون رو روهم می ریزند تا بخرندش...بعدهم کتاب رو میارن قسمت لوازم التحریر که من ایستادم به آقاهه می گن برامون کادوش کن...یهو یکی شون با اون صدای مظلوم و لهجه ی دوست داشتنی شون داد می زنه اسم هامون رو ننوشتیم!!...کتابه رو می گیرند و با دست خط های خرچنگ قورباغه اشون صفحه ی اول کتاب، اسم هر پونزده تاشون رو می نویسند و بعد برای آقاهه توضیح می دن که برای معلممون خریدیم!امروز روز معلمه!...بعد هم کتاب رو برمیدارن و می رن...و من به این فکر می کنم که معلمشون چقد خوشحال خواهد شد...و به خودم می گم دفتر فانتزی مال سن این بچه هاست، نه تو!...

| پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com