زندگی در پیش رو

 

این روزها برام مهم نیست چه ساعتی می خوابم یا چه ساعتی بیدار می شم!...اصلاً ساعت برام مهم نیست!...وای این عالیه!...لازم نیست وقتی نشستم پای پی سی یا تلویزیون مدام به خودم یادآوری کنم که درس ها منتظرم هستند!!...

"در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند" از میچ آلبوم رو تموم کردم...پشت جلد کتاب اینطور نوشته:" ادی سرباز کهنه کاری است که احساس می کند در زندگی بی معنایش،شامل نگهداری از دستگاههای یک شهربازی، به دام افتاده است.در طول سال ها شهر بازی عوض شده و ادی هم همین طور،از جوانی خوش بین و امیدوار، به پیرمردی تلخ و دل خسته مبدل می شود.زندگی اش سرشار از یکنواختی تنهایی و پشیمانی است.

و بعد ادی در روز تولد 83 سالگی اش در سانحه ی غم انگیزی هنگام نجات دادن دختر کوچکی از سقوط یک گردونه می میرد...ادی در زندگی بعد از مرگ چشم می گشاید و درمی یابد که بهشت باغ عدن سرسبز نیست بلکه جایی است که پنج نفر که در زندگی او نقش داشته اند زندگی زمینی اش را برایش توضیح می دهند..."

بعد از اینکه داستان رو می خونی به این فکر می کنی که لینک های زندگی من کدومند؟...راستش رو بخواید من داستان رو دوست داشتم چون منم فکر می کردم جایی هستم که نباید...مطمئنم همه ی ما یه جورایی این احساس رو داریم...من هیچ وقت فکر نمی کردم مجبور بشم برم یه دانشگاه کوچیک...خیلی وقتها از خودم می پرسم من واقعاً اینجا چی کار می کنم؟...این اون چیزی نیست که دوست داشتم...یا اینجا در حد من نیست!...الآن که داستان رو خوندم مطمئنم اونجا بودن منم دلیلی داره که امیدوارم یه روز بفهممش...هر وقت در مورد این مسئله شکایت می کردم اطرافیانم می گفتن قسمتت بوده...من آدم بی ایمانی نیستم اما کانسپت قضا و قدر و اجبار یه جورایی تو کتم نمی ره...دوست ندارم فکر کنم باید تسلیم بشم...نمی خوام از رو اجبار یه چیزایی رو قبول کنم...اما خب حالا که این کتاب رو خوندم دیدم عوض شده...قبول کردم که بعضی وقتا باید یه اتفاقایی تو زندگیمون بیفته که خیلی خوشایندمون نیست...اما حتماً دلیلی داره که یا همین جا می فهمیم یا بعد از مرگ...در ضمن این ایده که زندگی پس از مرگ و بهشت در واقع جایی باشه که ما حکمت زندگی رو درک کنیم رو هم دوست داشتم...باز هم می گم من آدم معتقدی ام اما یک کم به نظرم مسخره است که خدا ما رو آفریده باشه که اگه کار خوب کردیم بریم باغ و گل و بلبل اگه نه بریم بسوزیم!...من معتقدم اینها مثال هستند اما اصل قضیه خیلی مهم تر از اینه...خوندن این کتاب کمکم کرد که یادم بمونه زندگی همه ی ما آدم ها جزیی از یه کله...مواظب کارها، رفتارها یا حرفهامون باشیم چون هرکدوم می تونه بدون این که متوجه شده باشیم رو زندگی کس دیگه ای که حتی ما نمی شناسیم تاثیر بگذاره و اون وقت ما مسئولیم...اگه وقت پیدا کردید حتماً بخونیدش...

امروز "سمفونی مردگان" نوشته ی عباس معروفی رو شروع کردم...اون وقت ها که اسی تو دانشگاه ما بود کتاب رو خونده بود و کلی خوشش اومده بود...کتاب رو به سانی معرفی می کنه اما...سانی از این کتاب متنفر می شه!...می ده به راحیل تا کتاب رو بخونه و نظر بده...و من درست روزی که راحیل کتاب سانی رو پس آورده بود و داشت می گفت چقد مزخرف بوده از راه رسیدم و کتاب رو گرفتم تا بخونم!...تا اینجا که خوندم متن غمناکش رو خیلی دوست داشتم...غمش تو ذوق نمی زنه...خسته ات نمی کنه...بیشتر مثل نوستالژیاست تا غم واقعی...اما حالا بذارید بخونم بعداً نظر نهاییم رو می گم...

فیلم هم می بینم...بیگ بنگ تئوری و فرندز و دکتر هاوس...همه اشون رو هم یه جورایی دوست دارم...

از چرخ ردن بی دغدغه تو یو.ت.یوب و ف.یس بوک هم لذت می برم!...

گهگاهی بیرون هم می ریم...امروز رفتیم بیرون برای ناهار...یه پارک هست که اون موقع ها که اون تویوتا قدیمیه رو داشتیم همیشه آخر هفته ها برای شام یا ناهار می رفتیم اونجا...امروز هم تصمیم گرفتیم برای تجدید خاطرات بریم همونجا...ناهار خورده بودیم و لمیده بودیم گپ می زدیم که بارون شروع شد...اول گفتیم بارون بهار دووم نداره و از جامون تکون نخوردیم اما خیلی زود بارون شدید شد و تگرگ هم همراهش!....وای نمی دونید چقد خوش گذشت!....می خندیدیم و از خوشحالی فریاد می زدیم و می دویدیم تا به ماشین ها برسیم...تا وسایل رو جمع کردیم و جا دادیم موش آب کشیده شده بودیم!...کلی خندیدیم!!!...بعد هم اومدیم خونه چای داغ خوردیم که خیلی چسبید...

احتمالاً جمعه می ریم شیراز...حقیقت اینه که من شیراز رفتن رو مسافرت حساب نمی کنم اما خب تنوعه...خوشحالم که می ریم...تعطیلات عیدانه ی خوبیه...امیدوارم سال خوبی هم باشه...برای همه امون...دوستتون دارم...

| پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠ | ٢:٠۳ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com