زندگی در پیش رو

فکرش هم نمی کردم استیجری به این خوبی باشه!...

شنبه: یک جفت از کفش های اسپرت قدیمی ام رو آوردم برای صبح ها که می ریم ورزش...احساس می کنم جنبه ی صبح زود بیدار شدن رو ندارم!!نیشخند...صبح ها از حمام که میام وقتی تو راهرو ملت رو می بینم که خمیازه کشون می رن دستشویی با ملامت نگاهشون می کنم که یعنی مثلاً از من یاد بگیرید تنبل ها!!از خود راضی...حالا انگار که از فتح اورست برگشتم!چشمک...

اتندمون متولد پنجاه و هشته!تعجب...شما که ببینیدش هیچ فرقی با دانشجوها نداره!...تی شرت می پوشه و شلوار کتون و کفش آدیداس!...آستین های روپوشش رو بالا می زنه و دست تو جیب، لخ لخ راه می ره!...یادمه که بار اول که برای سمیولوژی اومد سر کلاسمون فکر کردیم جراحی ها اینترنشون رو فرستادن!...باهاش اومدیم راند...مریض یه آقاییه که با ماشین رفته تو درخت، طحالش آش و لاش شده و حالا اسپلنکتومیش کردن!...اتند مذکور به همراه بیمار می گه که بره بیرون...آقای همراه یه نگاه به سر تا پای آقای دکترمون می اندازه و از جاش جم نمی خوره!...اتند باز می گه آقا گفتم برو بیرون...کاملاً می شه فهمید که آقای همراه فکر می کنه اتندمون یکی از ماهاست فقط یک کم پررو تر!...می گه نمی خوام!...برادرمه!...می خوام بمونم!زبان...اتندمون از اتاق با عصبانیت می ره بیرون و پرستار بخش رو صدا می کنه که بیا همراه مریض رو ببر بیرون!...همراهه تازه وقتی چشم دکتر گفتن پرستارها رو می شنوه می فهمه این استادمونه!خنده...

سر کلاس بعد از ظهر با دکتر ک هستیم...داره جواب سوال یکی از بچه ها رو می ده که یهو می پرسه " معذرت می خوام کی همچین آه و ناله ای سر داد؟!؟"...ما هنوز نفهمیدیم منظورش چیه که شروع می کنه به نعره زدن!...بمیرم برای خودمون!...از ترس نفسمون در نمیاد و در و دیوار داره از نعره های استاد می لرزه که "کی بود گفت آی خدا؟؟؟" و "کلاس دانشگاه از هر مسجدی مقدس تره" و این حرفها که احترام نگه دارید!استرس...ما هنوز اورینته نیستیم که چی شد آخه؟!وقت تمام...فریاد می زنه که جراح پاش بیفته از لات های چاله میدون هم لات تره و یالا مردونگی داشته باشید بگید کی بود!!!...بعد خط و نشون که کاری باهاتون بکنم که اسم خودتون یادتون نیاد که یکی از پسر ها از ته کلاس با یه صدای تو دماغی مظلومانه می گه استاد من از صبح دماغم کیپه دارم با دهن نفس می کشم و اون آه هم از رو استیصال و بدبختی بوده!...همین حرف مثل آب رو آتیش استاد رو آروم می کنه!...پسره باز معذرت می خواد و استاد می گه کلاً گفتم که بدونید!!...آب دهنم رو قورت می دم و فقط دارم تو دلم شجاعت پسره رو تحسین می کنم که اگه من بودم با اون نعره های استاد هیچ وقت وا نمی دادم که من بودم!!...

یکشنبه: راند و مورنینگ تموم شده و تا شروع کلاسمون دو ساعتی وقت داریم...تو راهرو اتند جوونه رو می بینیم...می دوم دنبالش که استاد می شه ما هم همراهتون بیایم؟...می پرسه کجا؟!...می گم نمی دونم هر جا می رید!...می خنده می گه بیاید بریم درمانگاه!...تو درمانگاه یه اینترن هست و آقای رزیدنت سال دوم!...سه تا مریض میان و برامون کامل بیماری هاشون رو توضیح می ده...کی باورش می شه این دوتا اتند و رزیدنت ما هستند!؟...نشستیم رو تخت معاینه و پاهای آویزونمون رو تکون می دیم و خیلی دوستانه باهاشون گپ می زنیم!...چهار تا چایی بد رنگ و یخ و نکبت هم جلومونه که شده مایه ی خنده!...رزیدنته هم مدام تعارف می کنه که بخورید!...بعد هم می ریم اتاق عمل سرپایی رزیدنت جون یه لیپوم در میاره و یه ناخنکتومی انجام میده!!...رو تخت کناری دارن برای یه بچه یک ساله سیرکامسیژن انجام می دن!...پرستاره هی به من و دوستهام می گه دستهای بچه رو نگه دارید!...منم لجم می گیره می گم خانوم ما که نیومدیم اینجا بچه نگه داریم!!...رزیدنتمون خانومه رو دعوا می کنه که چرا استیودنت های ما رو اذیت می کنی و یهشون غر می زنی؟!...چی کارشون داری؟!...ما نیشمون باز می شه انگار که فامیل رزیدنت ایناییم!!نیشخنداز خود راضی...

کلاس با دکتر دیسیپلینه...چقد دلمون تنگ شده بود براش...

بعد از کلاس و یه استراحت کوتاه می ریم اورژانس برای اولین کشیک عمرمون!...اورژانس خلوته...می ریم تو بخش ببینیم خبری نیست؟...رزیدنت جون و رزیدنت سال اول دارن مریض ها رو ویزیت می کنن...ما هم دنبالشون راه می افتیم و اردر هاشون رو می خونیم و ازشون می پرسیم که برای چی فلان اردر رو نوشتن!...عالی بود...

دوشنبه: تعطیله!...این نامردیه!...دوست ندارم به جراحی عزیزم تعطیلی بخوره!...

سه شنبه:بعد از راند و مورنینگ با دکتر ع می ریم اتاق عمل سرپایی...دارن برای یه مریض چست تیوب می ذارن که ما می رسیم!...بعد از اینکه کلی از کل کل رزیدنت داخلی و رزیدنت جراحی می خندیم با خانم دکتر ع. می ریم که شاهد یک عدد سیرکامسیژن باشیم...خانوم دکتر که رزیدنت سال دومه با مهربونی تمام به همه ی سوال هامون جواب می ده!...چه آدمای گلی اند اینا!...

عصر با ریحون می ریم بیمارستان که من شرح حال بگیرم!...همراه مریض رو که می بینم پاهام سست می شه!...یه آقای جوون با قد نزدیک 190 و اینا...هیکل درشت!...پوست آفتاب سوخته با دوتا چشم درشت سبز!!...موهای فرفری!...سر تا پا سیاه پوش!...یه پیرهن تنگ آستین کوتاه...رو بازوش یه خالکوبی "سلطان غم مادر!"...یه شلوار پاچه گشاد!...کفش پوزه دراز سفید که پشتش رو خوابونده!!استرسنیشخند ...بیمار پدرشه...یه پیرمرد هشتاد و یک ساله که شست پاش گانگرنه شده، آمپوته اش کردند...مریض گوشش سنگینه سوال ها رو از پسرش می پرسم...بر خلاف ظاهرش اونقدر ها هم خفن نیست!...تو معاینه دارم برای ریحون توضیح می دم که به حرکات قفسه ی سینه دقت می کنیم که قرینه باشه...پسره با علاقه گوش می ده!...بعد می پرسه خانوم دکتر اگه قرینه نباشه مشکلش چیه؟!...

چهار شنبه: راند و مورنینگ با دکتر د و کلاس با اتند بیهوشی...الان هم خونه ام...

نمی دونم چون بخش اولمه انقد به جراحی علاقمند شدم یا کلا دوستش دارم!...فقط می دونم که اصلاً دلم نمی خواد بخش جراحی به این زودی ها تموم بشه!...

پ.ن: بهش می گم یه جشن کوچولو...یه بهانه برای شاد بودن...می گه موافقم!...اولش خوشحال شدم...اما وقتی گفت مشروب و الکل نفسم بند اومد!...بهم بگو امل!...تو چشمام نگاه کن و بگو اصلاً گروه خونیمون بهم نمی خوره...تلخ شو...اما ازم نخواه مثل تو باشم...مونامی...دوستم باش اما از نخواه عوض بشم!...من از اون خونواده هاش نیستم به جون تو!...خنثی

 

| چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com