زندگی در پیش رو

جونم براتون بگه که بعد از عروسی آبجی خانوم یه مسافرت اورژانسی هم رفتیم به شیراز و یاسوج و بعد هم به قول اجنبی ها بک پک کردیم و روز جمعه رفتیم کاشان...وقتی رسیدم دیدم هم اتاقی هام مخصوصاً جدیده که ترم سه هست زودتر از من رسیدن و همه چی امن و امانه و از تمیزی برق می زنه!!!از خود راضی...منم بسی شادمان شدم و در کمتر از نیم ساعت وسایل شخصی ام رو ردیف کردم و نشستیم دور هم به گفت و گو...

شنبه اولین روز بخش جراحی بود...ساعت هشت صبح مورنینگ شروع شد...هر سی نفر استیجری که در کل به بخش جراحی معرفی شده بودن اومده بودن تا بعد دوباره دوتا گروه جنرال و اختصاصی بشیم...روز قبل گلپر برام توضیح داد که تو کلاس مبادا بری ردیف جلو که همانا ردیف جلو جای اتندینگه!...تازه ردیف های بعد هم به ترتیب جای رزیدنت های سال چهارم، سوم، دوم و اوله!...بعد اینترنها!...آخر از همه هم استیجرهای بدبخت!...اما از اونجا که تعداد زیاد بود و جا نبود اون روز ترتیب ها حسابی به هم ریخته بود!...زیر نگاه از خود راضی رزیدنت ها هر جا می شد نشستیم  و بعد از سخنرانی مدیر گروه جراحی و معرفی رزیدنت های جدید مورنینگ شروع شد...بیمار ها معرفی شدند و  اتندینگ رفتند و ما موندیم و رزیدنت ها!...بعد از اینکه برامون خط و نشون کشیدن که از فردا هر کس باید سر جای خودش بشینه گفتن گروه بندی بشید و اسامی رو تحویل بدید...4-5شب در ماه شیفت وا میستید...دوشنبه ها گراند رانده...سه شنبه ها کنفرانس آناتومی می دید...چهارشنبه ها کنفرانس جراحی...هر روز راس ساعت هشت مورنینگ شروع می شه...تا حدود ساعت نه و نیم یا  ده...بعد راند با اتندینگه و بعد کلاس تئوری...تا ساعت یک...خلاصه برنامه ها اعلام شد و گروه ما رفت جراحی عمومی...گروه ما متشکل است از چهار عدد دختر و نه عدد پسر!خنثی...گفتن امروز استثنائاً نه راند هست و نه کلاس...ما هم برگشتیم خوابگاه و خواب و حرف و حرف و خنده...

یکشنبه صبح ساعت شش من و مریم ر با هم رفتیم پیاده روی و ورزش بالاخره!!!...دور زمین چمن راه رفتیم و از هوای عالی صبحگاهی لذت بردیم!!!...بهتر از این نمی شد!...بعد هم دوش گرفتم و صبحانه رو خوردم همونجوری که همیشه دوست داشتم...بهتون گفتم می شه بالاخره!...شد و کلی فول انرژی ام الآن!...ساعت هشت مورنینگ  بود اما چه مورنینگی!!...فقط دوازده تا استیجر...و دو سه تا رزیدنت...مورنینگ تموم شد و گفتن کلاس نداریم دوباره...من و مریم و راحیل هم پا شدیم سر صبحی  رفتیم شکر ریز بستنی خوردیم!!...بعد هم یک کم خرید کردیم و برگشتیم...تو خوابگاه هم هیچ اتفاقی نیافتاد تا اونجا که یادمه...

دوشنبه باز صبح رفتیم پیاده روی جای شما خالی...ساعت نه گراند راند بود...با موضوع ایسکمی مزانتر...همه ی اساتید و اینترن ها و رزیدنت ها بودند...ما هم در نقش گل گلدون!...یعنی در همین حد خدا شاهده!...از جملاتشون فقط است و بود و شد رو می فهمیدیم!...یکی نمی گفت استیجر جان خرت به چند!!؟...بعد از اون با دکتر ک کلاس داشتیم...کلاس اما عالی بود...تو کلاس ها همه ی استیجرهای عمومی و اختصاصی هستند...من نمی دونم چرا بچه های اون گروه همچینی اند؟!...شنیده بودم خیلی خرخون اند...داخلی که بودن رفتن به چیف رزیدنت گفتن ما می خوایم پنجشنبه ها هم کلاس باشه!!!...امتحان ها رو جلو می اندازن اما خب به چشم خودم ندیده بودم!!!...وای باورم نمی شد استاد که سوال می پرسید دختره با نعره جواب استاد رو می داد!!قهقهه...خیلی باحال بودن!!...بابا بچه های ورودی ما محشر بودن در برابر اینا!خنده...ولی خوبی اون لحظات این بود که استاد حتی ساده ترین اصطلاحات رو  برامون توضیح داد و ما خیالمون راحت شد که اینها می فهمن که ما نمی فهمیم!!...

سه شنبه من فقط سه دقیقه دیر رسیدم!!...بخدا فقط سه دقیقه!...تازه هنوز مورنینگ شروع نشده بود...بعد چیف رزیدنت احمق یه وری بهم گفت که دیر اومدم و غیبت می خورم و اسمم رو از تو لیست خط زد!...مردک عقده ای!...بعد با دکتر ع عزیز رفتیم راند!قلب...همه امون عاشقشیم عجیب!...بعد هم با خود دکتر ع کلاس داشتیم...برای فردا نوبت من بود که شرح حال بگیرم...رفتم پیش دکتر ط رزیدنت سال سوم تا ازش راهنمایی بخوام!...چقد این مرد گل و آقاست!!...هر چی عمر اون چیف رزیدنت عوضیه بقای این مرد باشه!...با کلی صبر و حوصله سوال هام رو جواب داد...بهش گفتم که من سر مورنینگ ها هیچی نمی فهمم!!...خندید گفت تا کجاش رو می فهمی!؟..گفتم تا آخر شرح حالی که اینترن می خونه!...باز خندید گفت همین اندازه بسه!!...روحیه گرفتم...بعد رفتم که اولین شرح حال استیجری رو بگیرم...مریض خواب بود...مونده بودم چیکار کنم که اینترن مون اومد...بهش گفتم مریض خوابه چیکار کنم!؟...لبخند زد گفت با اعتماد به نفس برو تو خانوم دکتر!...بیدارش کن بگو باید به سوال هام جواب بدی!...باز روحیه مضاعف گرفتم و رفتم تو!...آقای بیست و سه ساله، کارگر، که با درد پری امبلیکال بستری شده بود اما الآن از درد اپی گاستر شکایت می کرد و تو معاینه هیچی هیچی اش نبود!!...بنظرم داشت لوس می شد الکی...یا حداکثر گاسترو انتریتی چیزی بود...فرداش هم مرخص شد!...ازش پرسیدم آخرین باری که دفع مدفوع داشتید کی بوده؟...گفت چی؟!...گفتم اجابت مزاج!...گفت یادم نمی آد!!...گفتم یعنی از وقتی اومدید بیمارستان اجابت مزاج نداشتید!؟!؟...گفت نه والا خانوم دکتر خدا رو شکر من بار اولیه که اومدم بیمارستان تا بحال از این چیزها نداشتم!!...خنده ام گرفته بود!!خنده...فهمیدم اصلاً نمی فهمه چی می گم!...مونده بودم چجوری بپرسم!؟...گفتم می رید دستشویی شکمتون کار می کنه؟!...گفت آآآآره!!!...زیاد!!!...بعد از اون همه معاینه انجام دادن تو سمیولوژی نمی دونم چرا انقد هول شده بودم!...ترتیب کارها یادم نمی اومد!...مطمئنم که معلوم بود چقد دستپاچه ام!...آخرش هم کلی از قسمت ها رو جا انداخته بودم مجبور شدم سنتز کنم!!...چشم

چهارشنبه هم مورنینگ و راند با دکتر د!...خیلی استاد باحالیه!...بعد هم کلاس با دکتر ع.ا که ارتوپده...اونم خیلی محشره!...بعد هم اومدم خونه...

اتندینگمون فوق العاده اند!!...اینترن ها مهربون اند اما رزیدنت هامون وحشی اند!!...بجز دکتر ط البته!چشمک...خلاصه عاشق استیجری و بخش جراحی ام!...همه چی عالیه و رو غلطک!...می دونم که بهتر هم می شه!...

 

| پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com