زندگی در پیش رو

جمعه بیست و ششم عروسی خواهرم بود...با اینکه خوش گذشت اما نمی دونم چرا تا این حد از جشن عروسی متنفرم!....واقعا نمی فهمم این همه بریز و بپاش و این همه رسم و رسوم مسخره برای چیه؟...تو این جشن هیچکس شاد نیست!...عروس و داماد و افراد نزدیک خونواده اشون که دیگه نا ندارن...بقیه هم فقط اومدن که ایراد بگیرن و برای غیبت هاشون سوژه پیدا کنن!!...

داماد جدید اصفهانیه...پسر خوبیه اما از همینجا بگم که اگه یه وقت به سرتون زد که ازدواج کنید هیچ وقت با اصفهانی ها وصلت نکنید چون تا دلتون بخواد رسم و رسوم دارن و شدیداً هم به همه اشون پایبندن...

من که شخصاً دلم جشن عروسی نمی خواد!...با پولش راحت می شه یه ماشین خرید!...یا یه کاری کرد که آدم اول زندگیش از نظر اقتصادی یه کم جلو بیفته...نه اینکه بدی شام و شیرینی و کوفت و زهر مار که مردم بخورن و هنوز پاشون رو از مجلس بیرون نذاشته شروع کنن به حرف مفت زدن!...

الآن که دارم این مطالب رو می نویسم چهار شنبه است و من شیرازم...خدا کنه تا فردا برگردیم اصفهان...باید برم خرید مایحتاج!و کتاب ها و وسایلم رو جمع کنم...آخه تیر ماه که اومدم خونه هرچی داشتم و نداشتم بار کردم و آوردم!...این جمعه که داره میاد هم برای کاشان بلیط دارم...جداً از تصور رو برو شدن با اتاقم وحشت دارم!...همه اش فکر می کنم اتاق الآن زیر خاک و آشغاله!...تازه استرس شروع استیجری رو هم دارم!...هرشب خواب می بینم که تو بیمارستانم و همه جا شلوغه و من گیجم و دارم دور خودم می چرخم!...من که از فیزیوپاتولوژی خیری ندیدم!...اساتید عقده ای و سخت گیر و مسئول آموزش نامرد و همکلاسی های نامرد تر و درس هایی که وقت نداشتم برای خوندنشون و مطالبی که یادشون نگرفتم!...اتندینگی که سرکلاسشون جرات نفس کشیدن نداشتیم و فقط با ترس و لرز عرق کف دستمون رو پاک می کردیم و دزدکی به ساعت هامون نگاه می کردیم و خدا خدا می کردیم کلاس زودتر تموم بشه...مسئول آموزشی که سر اعتراض بچه ها به نمره ها با ورودی ما لج شد و سر هر امتحانی گوشت تن بچه ها رو آب کرد که همه اتون رو می اندازم...همکلاسیهای نامردی که سر نمره ی کاردیولوژی و گروه بندیهای استیجری بهم یادآوری کردن که هنوز همون آدمها هستند...خلاصه دوران خوبی نبود...اما از ته دلم امبدوارم که استیجری بهتر باشه...امیدوارم که روزهای بهتری بیاد...من دیگه طاقت سختی و بدبختی رو ندارم...

در ضمن هنوز نه ساعت مچی خریدم و نه استتوسکوپ!...از وقتی که کنکور دادم دیگه ساعت مچی بستن رو گذاشتم کنار...همیشه هم ساعت موبایلم در دسترسم بود برای همین نیازی به ساعت نداشتم...اما از اون روز که رزیدنت اطفال گفت ریت تنفس این بچه رو بگیرید و من ساعت نداشتم به این نتیجه رسیدم که دیگه وقتشه یکی بخرم...فکرکنم برای ثبت پالس ریت و ریت تنفس و اینجور چیزا لازم بشه...

*همین الآن که این جملات رو می نوشتم مامانم بهم زنگ زد و گفت که برام یه ساعت مچی خریده که سورپرایز بشم!...کاش یه چیز دیگه خواسته بودم :دی...

برای استتوسکوپ هم می خوام صبر کنم که وام خرید لوازم از دانشگاه بدن با اون خرید کنم...فقط امیدوارم به موقع به دستمون برسه...

خبر دیگه اینکه قرار شده روز معارفه ی ورودی های جدید دانشگاه برم و براشون یه کم در مورد روش های درس خوندن و اینا حرف بزنم...اگه چیز خوبی از آب در اومدم متنش رو می نویسم اینجا هم می ذارم...شاید تجربه ای توش بود که  به درد شما هم خورد...فعلاً دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه که بگم...فقط این که شروع پاییز مبارک!...

پ.ن: اینها رو تو وورد تایپ کردم تا وقتی که برسم به خونه و اینترنت...

| پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com