زندگی در پیش رو

 

ترم یک هستم...تازه کشف کرده ایم اطلس آناتومی را...با دوستانم در کتابخانه ی دانشکده ایم و با ذوق و شوق از قفسه ها اطلس زوبوتا را بر میداریم که ببینیمش!...صفحه ی اولی که باز می کنیم تصویری است از یک زن و مرد تمام ل*خ*ت که ایستاده اند و به دوربین لبخند می زنند...ما بچه ایم!...چشم و گوشمان هنوز آک بند است!!...جیغی می کشیم و سریع کتاب را می بندیم!...اطرافیانمان که همه ترم بالایی اند به سمت مان بر می گردند...ابتدا با تعجب و بعد با تمسخر نگاهمان می کنند!...هنوز این مسائل برای ما عادی نشده است!...

اواخر ترم یک هستم...از نمایشگاه کتاب تهران اطلس نتر خریده ام و آمدم که با ذوق نشان مامان بدهم!!...نمایش کتاب تمام که می شود مامان می گوید:"این کتاب را جایی دم دست نگذاری که کسی بردارد ببیند ها!!...شکل های خوبی ندارد!!"...

ترم دو هستم...واحد آناتومی تنه داریم و درسمان رسیده به مبحث پر طرفدار ب*ر*س*ت!...بعد از کلاس از استادمان فایل های عکس و پاورپوینتش را می گیرم و آخر هفته که آمدم خانه همه را در یک فولدر روی دسکتاپ کامپیوتر منزل تخلیه می کنم!...

چند هفته گذشته است...خواهر بزرگم وارد اتاقم می شود و با کمی شرمساری می گوید که باید با من صحبت کند...ابتدا کمی من و من می کند و بعد می پرسد:"این عکس های مس*ته*جن را از کجا آورده ای!؟"...چشمانم گرد شده اند!!...می پرسم کدام عکس ها!!!؟...مرا کنار می زند و می نشیند پای کامپیوتر و فولدر مذبور را باز می کند و با عصبانیت می گوید اینهاااا!!!...چقدر هر دو می خندیم وقتی می فهمد که اینها عکس درسی!!هستند و ابزار آموزشی و وقتی می فهمم خوام چه فکرها که در مورد من نکرده است!...

برای من و تویی که پزشکی می خوانیم یا خوانده ایم این رفتار عجیب است...به مرور یاد می گیریم که هیچ نگاه ج*ن*س*ی ای به بیمارمان نداشته باشیم...ساده بگویم همه چیز عادی می شود...جایی خواندم:"هر زنی رازی است...علم طب سربستگی مریض را پاره می کند و او را ل*خ*ت می کند.برای همین پزشک عاشق مریضش نمی شود..."

من این دیدگاه را قبول دارم...پزشک عاشق مریضش نمی شود چون محبت و تعهدی که پزشک به بیمارش دارد ذاتاً از جنس دیگری است...

روزتان مبارک!

 

| دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩ | ٦:٤۳ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com