زندگی در پیش رو

اولین اتفاق امسال عوض کردن خونه ام بود و من این واقعیت رو که از شر صابخونه ی اسبق و صد البته احمقم خلاص شدم به فال نیک می گیرم...چیزی که تو اینترتی خیلی خوب یاد گرفتم تطبیق با شرایطه و تازه الان با پوست و استخونم حس می کنم که چرا موجوداتی که با محیط سازگار نمی شدند تو جریان انتخاب طبیعی حذف می شدند...اما بنظرم سازگاری با موندن و زجر کشیدن فرق داره...کما اینکه من تو خونه ی قبلی واقعا زجر می کشیدم...برای همین در اولین فرصتی که به دست آوردم خونه ام رو عوض کردم...خونه ی جدیدم خیلی کوچیک تره و یه سری وسایل مثل تخت و یخچال نداره هنوز...اما در عوض به بیمارستان نزدیک تره و از همه مهم تر صابخونه ی خوبی دارم...

این روزا روتیشن اورژانسم...هر روز صبح سر ساعت هفت و نیم خودتو می رسونی اورژانس...مریض هایی که روی تخت های مربوط به تو خوابیدن و هر روز عوض می شن رو می بینی...آزمایش ها رو چک می کنی...اختلالاتش رو اصلاح می کنی...نوت می نویسی...مریض ها رو به رزیدنت ها و اتندینگ معرفی می کنی...بیمارهای جدید رو پذیرش می کنی...فیکس بالای سر یه مریض بدحال می شینی و علایم حیاتی اش رو هر پنج دقیقه چک می کنی و تو پرونده می نویسی...یا نه...شانس با تو یار بوده امروز مریض بدحال نداشتید مدام ای.بی.جی...سونداژ...ان جی تیوب...گاهی هم سی پی آر...یا مریض پیره و با اولین فشار روی قفسه ی سینه اش شکستن دنده هاش رو زیر دستت حس می کنی و یا جوونه و تو هر چی انرژی میذاری باز نمی تونی فشار موثری ایجاد کنی...همه ی این روزمرگی ها با لبخند پیرزن بیماری که دستت رو می گیره و برای خوشبختیت دعا می کنه یا مرد خسته ای که ازت بابت توضیحاتت تشکر می کنه رنگ عوض می کنه...

درس می خونم...با تمام انگیزه ام اما نه با تمام توانم...شاید اشتباه اما منتظر معرفی رفرانس های جدیدم...

کتاب هم می خونم طبق معمول...جدیدا دختر پرتقال و آرش در قلمرو تردید رو خوندم و بنظرم ارزش معرفی داشت لبخند

علی الحساب همین ها...

| جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com