زندگی در پیش رو

بعد از مدت ها به دلایل نامعلومی تصمیم گرفتم یه چیزی بنویسم...

اینترنی شروع شد و تقریباً همه ی چیزایی که بهشون عادت کرده بودم تغییر کرده...بالاخره از خوابگاه رفتم و خونه گرفتم...حالا تنها زندگی می کنم و عادت کردم به ندیدن کسایی که عادت کرده بودم ببینمشون...تنهایی سخت هست نه اینکه نباشه اما وقتی آرامش و استقلالی که پیدا کردم رو میذارم تو کفه ی مقابل می بینم جداً ارزشش رو داره...صبح ها وقتی از خونه می رم بیرون تو کوچه فقط منم و رفتگرا!...اما وقتی می رسم بیمارستان و می بینم خیلیها خیلی زودتر از من رسیدن اونجا و کارشون رو شروع کردن یکم آرامش می گیرم که آدم های دیگه ای هم هستن که زودتر از من بیدار شدن حتی نیشخند 

بخش اطفال تموم شد و الآن بخش جراحی هستم...دقیقاً روز اول اینترنیم بایست کشیک نوزادان وامیسادم...هم ترسیده بودم هم ذوق داشتم...اولین باری که بهم زنگ زدن بیا مریض آوردن وقتی از راهروهای خلوت و نیمه تاریک بیمارستان رد می شدم حس یه قهرمان رو داشتم که در حالیکه اکثر افراد تو خونشون هستن مونده تو بیمارستان و داره یه کار مفید انجام میده مژه بخش اطفال بخش سختی نبود...فقط سر و کله زدن با بچه ها اعصاب فولادین می خواد...یکی از شبهایی که کشیک بودم یه بچه آورده بودن با بیقراری شدید که اجازه ی هیچ معاینه ای نمی داد...منم که کلافه شده بودم تصمیم گرفتم داد بزنم سرش بلکه بترسه حسابی ببره...داد زدم اما برخلاف انتظارم آروم که نشد هیچی شروع کرد به جیش کردن و کل ادمیت رو مزین فرمود!!...اونجا بود که فهمیدم سلاح من در برابر این بچه ها اصلا کارایی نداره!...

یه بار دیگه هم یه بچه آورده بودن با گاستروانتریت...همینطور که داشتم از مادرش در مورد رنگ و حجم و قوام مدفوع بچه سوال می کردم متوجه شدم از پاچه ی دوستمون اسهال روون شده خنثی و خب البته جای سوالی باقی نموند چون همه رو عیناً دیدم...

یا اون بار که رفتم بستری زایمان نوزاد تازه به دنیا اومده رو معاینه کنم به مادربزرگه گفتم پوشک بچه رو باز کنه تا پرینه و ژنیتالیا رو هم معاینه کنم و تا رفتم دستکش بپوشم و بیام دیدم تا مادربزرگ بخت برگشته پوشک بچه رو باز کرد بچه ادرارش گرفت و دیگه نگم که چی به روز مادربزرگ اومد!!...

البته همش اینا نبودن و مسلماً بچه هایی هم بودن که کنترل اسفنکتری داشته باشن نیشخند تو یکی از کشیک های 48 ساعته ام یه دختر فوق العاده مظلوم به اسم معصومه بستری کردیم با درد شکم...دردش کولیکی بود بین اپیزودهای درد حالش خوب بود اما وقتی درد شروع می شد بچه واقعا بدحال می شد...سونوگرافی شده بود و انواژیناسیون رد شده بود و هنوز تشخیصی براش نداشتیم...هر بار که دلش درد می گرفت مادرش با استیصال می اومد سراغ من و می خواست کاری براش بکنم...منم که هیچ کاری ازم بر نمیومد اما دلم می سوخت و الکی می رفتم بالا سرش یه معاینه شکم می کردم و یک کم باهاش حرف می زدم و بر می گشتم سر کارهای خودم...نزدیک صبح شده بود و من حسابی خسته شده بودم اما درد معصومه هنوز ادامه داشت...رفتم بالا سرش و قبل از اینکه بخوام کاری بکنم با اینکه از درد به خودش می پیچید بهم گفت خاله خیلی دوستت دارم...همین جمله اش تمام خستگی دو روز رو از تنم در برد...

یا پدر و مادرهایی بودن که دعات می کردن و می گفتن خدا خیرت بده دستت شفاست در حالیکه می دونستی تو هیچ کاری هنوز برای بچه اشون نکردی جز اینکه  یه سرم اوردر کردی!...

اطفال رو بخاطر اتندینگ فوق العاده اش، رزیدنت های مهربونش و هم گروهی های پایه ام خیلی دوست داشتم...

از اول دی جراحی شروع شد...جوی که تو جراحی بین رزیدنت های سال بالا و سال پایین تر و البته بین رزیدنت ها و اینترن ها هست تو رو یاد رابطه ی ارباب و رعیتی می اندازه...که مجبوری خلاف میلت کار کنی وگرنه درجات مختلفی از تنبیه از توشه رکتال بیماران تا کشیک اضافه یا حتی تجدید دوره در انتظارته!...

از همه بدتر اینکه رزیدنت های سال یک فقط سه نفرند و مسلماً قسمتی از مسولیت هاشون به ما محول شده...نه اینکه بدم بیاد، نه!...بلد نیستم خب!...دلم واسه مریض بیچاره می سوزه که باید برم دبریدش کنم و نمی دونم دارم درست کارم رو انجام می دم یا نه!...اگه بار اول یکی بیاد بالا سرت بهت یاد بده غمی نیست اما وقتی می فرستنت بالا سر مریض و می گن کاری نداره انجام بده هم به ضرر تو تموم می شه هم بیمارت!...

اتفاقای عجیب غریبی هم تو این جراحی می افته لامصب!!...کشیک بودم گفتن مریض خونریزی گوارشی داره بیا براش NG tube بذار...یه مریضه حدوداً 70 ساله، که بخاطر پپتیک اولسر پرفوره جراحی شده بود و وقتی رسیدم بالا سرش مرتب لخته ی خون بالا می آورد...بهش توضیح دادم که این لوله می رسه ته حلقت سعی کن قورت بدی زور نزن!...به محض اینکه لوله به حلقش رسید به شدت شروع کرد به اوغ زدن...وقتی اوغ می زد احساس می کردم یه صدای عجیبی مثل وقتی که خون و هوا با فشار از چست بیماری که نوموتوراکس باز داره، خارج می شه، می شنوم...یه آن چشمم افتاد به پانسمان روی شکمش دیدم خونابه ای شده...گازها رو که زدم کنار چشمتون روز بد نبینه دیدم سوچورها باز شده و روده ها و امنتوم با هر اوغ زدنی از لای زخم می آند بیرون!...جداً وحشت کرده بودم سریع دویدم به رزیدنت زنگ زدم و اونا هم اومدن بدو مریض رو بردن اتاق عمل اوه همون شب در حالیکه رزیدنت های کشیک همه اشون اتاق عمل بودن یه مریض آوردن که رفقاش با تبر زده بودن تو سرش!...بعدم یه آقای معتاد که خود زنی کرده بود و کل ساعدش رو باید می دوختم!...خلاصه که شبی بود بابا جان!!...

حالا فعلاً همینا...برم درس بخونم یه روز که تعطیله...عزت زیاد!...

پ.ن: پره انترنی تو کشور هفتم شدم از خود راضی

| شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com