زندگی در پیش رو

صحنه ی اول: کاشان-گروه رادیولوژی: دکتر م چون داشته با گوشیش صحبت می کرده بعد از کلی تاخیر اومده سر کلاس...گویا برای همین مکالمه یک کم هم زودتر سونوگرافی رو تعطیل کرده...هنوز شروع نکرده که یکی از خدماتی های بخش در می زنه...با حالت ملتمسانه ای از دکتر می خواد سونوگرافی مادر مسن اش رو انجام بده...اما دکتر با غرور تمام می گه وقت ندارم برو!!...و به این فکر نمی کنه که شاید آقای خدماتی کلی به خانواده اش گفته باشه من تو این بیمارستانم شاغلم...شاید پز داده باشه که دکتر روی من رو زمین نمی اندازه...شاید مادرش مسن تر از اونی باشه که دوباره این همه راه رو بکوبه بیاد...و هزار تا شاید دیگه!...به هیچ کدوم از این ها فکر نمی کنه...فقط فکر آدم اون طرف خطه که حتی بخاطرش وسط درس از کلاس می زنه بیرون و بعد از کلی وقت باز میاد و باز گوشی ای که مدام زنگ می خوره و بدون توجه به کلاس جواب داده میشه...و من...که احساس می کنم از این مرد متنفرم!...

صحنه ی دوم: اصفهان-بخش پوست: آقای رزیدنت می گه شرح حال مریض ها رو بگیرید تا من بیام...بیمار خانمیه که پمفیگوس داره و دهنش پر از ضایعات دردناکه...بهش که می گیم دهنش رو باز کنه تا ضایعاتش رو ببینیم...شوهرش عصبانی می شه که این بیچاره درد داره!!...چرا انقد عذابش می دید!؟...هر روز ده تاتون میاید که معاینه اش کنید!!...برید بیرون من نمی ذارم ببینیدش!...براش توضیح می دم که حاج آقا بیمارستان آموزشی یعنی همین اما مرد ناراحت تر از این حرفاست...به مریم می گم بیخیال بیا بریم...مریم اما کوتاه نمیاد...خیلی بد با مردی که شاید هم سن پدرش باشه حرف می زنه و هر کاری می کنم که از اتاق ببرمش بیرون باهام نمیاد...مریم فکر نمی کنه که حق با مرده!...که عزیزش رو اون تخت جلوش خوابیده و درد می کشه و این تنها کاریه که مرد می تونه بکنه که از همسرش محافظت کنه!...مریم فکر نمی کنه که اگر زبونم لال خدای نکرده عزیز خودش رو اون تخت بود خودش چه رفتاری می کرد...فکر نمی کنه که معاینه نکردن من استیجر به هیچ جا بر نمی خوره!...

صحنه ی سوم-درمانگاه پوست: دکتر ح با این که اتنده اما صبح ها زودتر ار من استیجر تو درمانگاست!...مهربونه...بی نهایت!...آخر وقت شده و خستگی از سر و روش می باره!...منشی با کلی منت در رو باز می کنه که آقای دکتر!...یه آقایی اومده اصرار داره که شما رو می شناسه می خواد مادرش رو معاینه کنید من بهشون گفتم آخر وقته شما دارید می رید اما راضی نمی شه!...دکتر علیرغم همه ی خستگیاش می گه طوری نیست بگو بیان تو!!...و کاملاً معلومه که اصلاً مرد رو نمی شناسه!!...باز داره جمع می کنه که بره منشی میاد می گه یه مریض هست می گه از خوزستان اومده...و باز دکتری که با روی خوش و حوصله ی کامل می شینه تک تک مریض ها رو ویزیت می کنه و به جای ساعت یازده، دوازده از درمانگاه می ره...و من...و دوستام...که با تمام وجودمون این مرد رو تحسین می کنیم!!...

مهم نیست که کی هستیم و کجا درس می خونیم...مهم انسانیته...این که هیچ وقت یادمون نره هدف پزشک بودن چیه...خدایا!!...کمکم کن هیچ وقت رفتار فوق العاده ی دکتر ح رو از یاد نبرم!!!...

| یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

1: زی زی با همه مون فرق داره...با همه آدمایی که تا حالا دیدم فرق داره...وقتی دبیرستان بود و خانه ریاضیات می رفت، ایده هایی به ذهنش می رسید که استادشون به عنوان موضوع پایان نامه می داد به دانشجوهای کارشناسی ارشد ریاضی محض!..بعداً ها کنکور که داد رتبه اش دو رقمی شد...رفت یه رشته ای که پره از خلاقیت و ایده های جدید...کم حرفه، باهات حرف نمی زنه، اما وقتی حرف می زنه  حرفایی می زنه که توش می مونی!!...سه سالش بود!...رفته بود به مامان گفته بود رسول اکرم بالاخره زنه یا مرد؟!...اگه زنه چرا رسوله، اگه مرده چرا اکرمه؟!...نیشخند

سخت می شه خندوندش!...هر وقت جوکی براش تعریف می کنم کلی دلیل و منطق میاره که این اتفاقی که تو می گی شدنی نیست پس خنده هم نداره!...اون روز مامان داشت اون جوکه رو تعریف می کرد که به یارو می گن بابات چه جوری مرد؟...می گه رو پشت بوم خوابیده بود قل خورد افتاد رو کولر، کولر کنده شد افتاد رو تراس، تراس کنده شد دیدیم داره همه جا رو خراب می کنه رو هوا با تفنگ زدیمش!...ما با اینکه تکراری بود زدیم زیر خنده!خنده...زی زی نخندید، گفت خب اینکه زدنش که رو هوا نمی مونه که باز می افته پایین که!!!...ما هم دیدیم خدا وکیلی راست می گه ها!...بازنده

از بیمارستان اومده بودم داشتم برای مامان تعریف می کردم که فرناز گفته یه مریض دارن تو بخش روان که ترم آخر مهندسی برق بوده اسکیزوفرنی گرفته طفلک!...حالا هم چون فکر می کنه می خوان از مریخ بیان ببرنش  رفته تو یه کارتن یخچال!...تو همین کارتن می خوابه و حتی با همین کارتن تو بخش این ور اون ور می ره!...زی زی خیلی متفکرانه گفت وااا...حالا مثلا اونها که از مریخ میان اگه تو کارتنه باشه پیداش نمی کنن؟!؟...قهقهه

2: بالاخره امتحان آمار کوفتی  رو دادم!...این امتحان رو باید یکی دو ماه پیش می دادیم!!...از بس ملت بهانه آوردن هی عقب افتاد!...من نمی گم دانشجو پزشکی شاد نباشه، اما اگه می خوای شاد باشی خودت بهاش رو بده چرا برنامه همه رو بهم می زنی!؟...نمی تونیم امتحان بدیم چون خانوم می خواد بره شمال!!...نمی تونیم امتحان بدیم چون عروسی دختر پسر خاله ی زن عموشه!!!...بابا، ملت!!...اگه می رید گردش و تفریح، از اون ور روزی دو سه ساعت بیشتر درس بخونید تا جبران بشه!!!...برای همه ی این دلیل ها امتحان عقب افتاد!...اما وقتی گفتم امتحان رو نندازید شهریور که من اصفهانم، استاد خان فرمودن کاری نداره بشین تو ماشین بیا!...اون نکبت خان هم گفت ملت سه چهار سال مهمانی می گیرن انقد پز نمی دن که تو برای یک ماه مهمانی!!!...تعجب یعنی دلیل من واقعاً ضایع تر از شمال رفتن یا عروسی رفتن بود؟؟...بابا گروه پوست اصفهان برای غیبت حذف می کنن خب!!!...تقصیره خودمه که کوتاه اومدم چون می ترسیدم که ملت باز بشینن بگن فلانی که تو کلاس هشتاد و پنجی هاس نمی ذاره امتحان جابجا کنن!!!...

برگشتن با شیما اومدیم...انقد ترمینال شلوغ بود که کلی مسافر اضافی سوار کرده بود نشسته بودن کف اتوبوس!!...یه آقای گنده ای هم وایساده بود!!ما تحتشو کرده بود طرف ما هی می گفت ببخشید جسارت نباشه ها!!!خنده... دیگه جسارت از این بیشتر برادر من؟!...بعد هم نشست پایین پای شیما هی هم خودش رو می خاروند خنده...تو همون اتوبوس هم با هم افطار کردیم خیلی خوش گذشت...

3: تو کتاب "طاعون"، وقتی بالاخره یه شرایطی جور می شه که خبرنگاره از شهر طاعون زده فرار کنه، لحظه ی آخر جا می زنه...دکتره بهش می گه برو...اما خبرنگار می گه نه، شرمم می شه از رفتن!...دکتر می گه خوشبختی، خجالت نداره...اما اون جواب می ده چرا...وقتی تو تنها آدم خوشبختی، خوشبختی خجالت داره!...

منم همین حس رو داشتم...بیشتر دوستام درخواست دادن که شهریور مهمان بشن شهر خودشون که کاشون نباشن اما فقط درخواست من قبول شد...حالا که برگشته بودم وقتی ازم می پرسیدن خوش می گذره جداً احساس شرمندگی می کردم افسوس

4: از شنبه درمانگاهها شروع می شه...بشینم این چند روزه یک کم پوست بخونم لااقل...عید همه تون هم مبارک راستی...قلب

 پ.ن: به اینجا و اینجا هم یه سری بزنید نیشخند

| چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

سه شنبه کلاس های پوستمون شروع شد...تو گروه، با من پونزده نفریم...بهترین اتفاق ممکن اینه که بعد از پنج سال باز با آذین همکلاسی ام...

دیروز باید می رفتیم مرکز صدیقه طاهره که اونطرف شهره...هیچ کدوممون هم بلد نبودیم کجاست...سوار اتوبوس واحد شدیم، ایستگاه آخر از راننده پرسیدیم کجا باید بریم؟...گفت بشینید تا یه جایی ببرمتوننیشخند...بعد هم هی می پرسید سه تاتون دکترید!؟...ما هم گفتیم که دانشجوییم گفت فرقی نداره فردا دکتر می شید!...تا حالا انقد برای پزشکی خوندن از طرف مردم تحویل گرقته نشده بودمچشمک...

برگشتنا به آذین گفتم که چقد بهش غبطه می خورم که انقد همکلاسی هاش دوستش دارن...که انقد راحت می تونه جاش رو تو دل بقیه باز کنه...همه می گفتن می خوان تو گروهی باشن که آذین هست، اما برای من همیشه برعکس بود...همه وامیستادن ببینن من تو کدوم گروه ام که برن تو یه گروه دیگه دل شکسته...کاش می فهمیدم اشکال کار کجاست!...

امروز با رزیدنت رفتیم راند...چه آقای دکتر پایه و با سوادی  بود...

سه شنبه هفته دیگه باید برم کاشان امتحان آمار بدم...این آمارم شده قوز بالا قوز برا من!!...یعنی تموم بشه ها یه نفس راحت می کشم!!...

فعلاً همینا...فقط نوشتم که بگم زنده ام...نیشخند

| پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com