زندگی در پیش رو

خواب دیدم استاد دانشگاه هستم...البته دانشگاه که نبود...شبیه کلاسهای دبیرستانمون بود با همون نیمکت ها و یه عالمه دختر و پسر جوون پشت نیمکت ها نشسته بودن و من فکر می کردم اونجا دانشگاهه و باید بهشون درس بدم...نمی دونستم باید چه درسی و چه مبحثی رو براشون بگم و از کجا باید شروع کنم...پیش خودم فکر می کردم باید پوست تدریس کنم...از تو کیفم جزوه هایی که پریروز از انتشارات خریدم رو در آوردم گفتم از رو همین ها رو خوانی می کنم...کاری که اساتید خودم همیشه می کنن!...همش تو فکر بودم چرا پارسیان دانش رو با خودم نیاوردم ؟اونکه بهتر بود که!!...نمی دونم چرا به خودم می گفتم اگه شروع به حرف زدن کنم مثل دکتر ش لکنت زبون خواهم داشت و  بخاطرش استرس داشتم...جزوه ها رو نگاه می کردم اما چیزی ازشون نمی فهمیدم...به بچه ها گفتم سوال می پرسم و هر کس تو کلاس فعال باشه به نمره اش اضافه می کنم!...هر پاراگرافی که پیش خودم می خوندم و نمی فهمیدم رو ازشون می پرسیدم و همه ی سوال ها رو یه دختره که ردیف های وسط نشسته بود جواب می داد...ترسیده بودم...از پسش بر نمیومدم...فکر کردم اگه محکم چشمام رو ببندم و باز کنم بیدار می شم و همه ی این قضایا تموم می شه!!...و بیدار شدم!...و فکر کردم چقد اساتیدم اذیت می شن!!!...چقد سخته آدم چیزی رو بلد نباشه و بخواد تدریس کنه!!!...

| چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ | ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com