زندگی در پیش رو

١) دو هفته پیش که میومدیم فرجه به خودم گفتم اوووه دو هفته فرجه!...خودش اندازه یه تعطیلات نوروزه!...می رسم درسهام رو بخونم...خلاصه ی درسهام رو بنویسم...فیلم ببینم...کتاب داستان بخونم...تلویزیون ببینم...با دوستا و خانواده ام بیرون برم...خلاصه ساکم رو پر از کتاب و دفتر و سی دی کردم و اومدم...هفته ی اول فقط رسیدم بخش تفریحات برنامه ام رو اجرا کنم نیشخند خلاصه پنجشنبه اون هفته که شد احساس خطر کردم...دیگه بخش تفریحات تموم شد و نشستم شبانه روزی سر درس!!...واقعا که من همون وقتایی بدبخت ترم که وقت بیشتری دارم!!...از بس دست دست می کنم آخرش کارام تلنبار می شه و اون آخرا انقد کارام فشرده می شه که عملاً یه هفته و دو هفته برام توفیری نداره!...آخرش همه درسا مال آخر فرجه و شب امتحانه!...امتحان زنان هم دادیم دیروز...زنان ذاتاً درس سختیه...چون یه الگوریتم واحد نداری که مثلاً رویکرد به فلان بیماری!...باید برای هر مریضی یه تصمیم جدا گرفت...سخت بود جداً...برخلاف تصور قبلیم!...

2)کلاس چهارم دبستان که بودم یه دفتر داشتم که توش کلی یادگاری چسبونده بودم...اگر تو مجله مطلبی می خوندم دوست داشتم سریع از تو مجله قیچیش می کردم و می چسبوندمش تو دفترم...یا عکسایی که دوست داشتم...یا از این عکس چسبی ها بود که بهشون می گفتیم عکس برگردون ها...از اونها هم کلی داشتم و چسبونده بودم توش...یه بار دفتره رو بردم که نشون همکلاسی ها بدم، با کلی افتخار!!!...عصر که برگشتم خونه نبود...تموم کیفم رو زیر و رو کردم...فرداش رفتم تموم مدرسه رو دنبالش گشتم اما نبود که نبود...حدود یکی دو ماه بعد، دفتره رو دست یکی از همکلاسی هام دیدم...هر چی بهش گفتم دفتره منه و بهم بدش زیر بار نرفت که نرفت...بعد از کلی گیس و گیس کشی و دعوا کلی براش خط و نشون کشیدم که فردا مامانم رو میارم حالت رو بگیره نیشخند همون شب قضیه رو برای مامانم تعریف کردم و گفتم که باید بیاد مدرسه اما مامانم قبول نکرد که نکرد!!!...گریه کردم...به پاش افتادم...التماسش کردم...اما جوابش فقط نه بود...یه کم که گذشت و من از غر و لند کردن خسته شدم مامانم اومد و بهم گفت که نمیام چون تو باید یاد بگیری مشکلت رو خودت حل کنی...اون روز به نظرم میومد مامانم رو بدجنسی این حرف رو می زنه و هیشکی دوستم نداره و کاش فردا می مردم مامانم دلش برام بسوزه و عذاب وجدان بگیره که آخرین خواسته ی دخترش رو بر آورده نکرده و ازین دست صوبتا زبان الآن که به این سن رسیدم همیشه پیش خودم فکر می کنم اون کار مامان واقعاً درست ترین کار بود...یاد گرفتم اگه مشکلی دارم باید خودم حلش کنم و اگه اشتباهی می کنم باید خودم پاش وایسم...نه اینکه مامان و بابام پشتم نباشن ها...نه...اما یادم دادن تا خودم از عهده کاری بر میام رو هیچکس حساب نکنم...اینکه اینا رو گفتم دلیل داشت...دلیلش هم اینه که تقریباً تمام همکلاسی های اصفهانی من مهمانی گرفتن و اومدن اصفهان...الآن دیگه نزدیک سه ساله که اصفهانن...این دفعه که اومده بودن برای تمدید مهمانیشون کاشان، دانشگاه مخالفت کرده بود و اینا روز بعد با مامانشون پا شده بودن اومده بودن آموزش!!!...من نمی دونم، شاید من اشتباه می کنم اما واقعاً بنظرتون معنی این حرکت چیه؟!...چرا یه دختر بیست و سه چهار ساله ی دانشجو، اونم پزشکی، باید با مامانش پاشه بیاد دانشگاه و من که فقط ده سالم بود با مامانم نرم مدرسه!!!...به خود دوستام هم گفتم که واقعاً چرا انقد این قضایای مهمانی براشون مهمه؟؟...من نمی گم کاشان گل و بلبله نمی گم سخت نیست...اما چرا یه آدم بالغ باید اینجوری از مشکلش فرار کنه؟...چرا باید بگه میخوام بیام اصفهان که پیش مامان و بابام باشم؟...منم عاشق مامان و بابامم اما این حرکت خیلی بچه گانه اس بنظرم!...چرا من وقتی از کاشان خسته می شم به همه می گم دوست دارم از این مملکت برم و اونها که خسته شدن اومدن پیش مامانشون؟؟؟...

3) نگ دختر دکتر ع اتند روان دانشگاهمون همکلاسیِ گلپره...تو هر بخشی می رن همه می شناسنش و هواش رو دارن...هر وقت حوصله درس خوندن نداره می ره با اساتید صحبت می کنه که مثلاً من با استیجرای دوره ی بعد میام امتحان میدم!...این دفعه هم همین کارو کرده بود و اومده بود که امتحان زنان رو با ما بده...دو سه شب قبل از امتحان زنگ زد و بعد از حال و احوال بهم گفت خوب بخون ها من امیدم به توئه!...من از این جمله متنفرم!!...نمی دونم شاید شما هم ازونایی باشید که بگید من ندید بدید و بی جنبه ام!...اما خداییش من زورم میاد بشینم زور بزنم درس بخونم فرداش برم به یکی که همه اش داشته به خودش خوش می گذرونده برسونم!...باور کنید اگه کسی قبل از امتحان ازم سوال بپرسه بخدا هرچی بلدم بهش می گم اما تقلب سر امتحان برا من شکنجه اس!!!...اما همیشه از ترس اینکه کسی باهام بد بشه اگه کسی تقلب خواسته یکی دوتا سوال بهش رسوندم!!...خدایا...خواهش می کنم دیگه من رو تو این موقعیت قرار نده نیشخند

4) یه گربه اومده تو حیاطمون چهارتا بچه به دنیا آورده...عاشقشونم!...تا غذا می خورم بدو بدو استخونا و دنبه هاش رو می برم براشون و چمباتمه می زنم یه گوشه غذا خوردنشون رو نگاه می کنم...این گربهه قبلاً هم می اومد تو حیاطمون و ما هم تا می دیدمش می دویدیم پیش می کردیم که مبادا بیاد رو نعناهامون جیش کنه فردا توکسوپلاسموز هزار جور درد بی درمون بگیریم زبان از وقتی بچه دار شده اما دیگه کاری به کارش نداریم...امروز فکر می کردم ناخودآگاه چقد بدجنسیم...حتی گربه ای هم که بچه داره عزیزتر از گربه ایه که بچه دار نمیشه...مثل اون قدیمیا که می گفتن هویت هر زنی بچه هاش هستن!!...کاش یاد بگیریم هرکس و هر چیزی رو بخاطر ذات خودش دوست داشته باشیم و بخوایم!...

| جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ | ٢:٥٢ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com