زندگی در پیش رو

1: همیشه بین درس خونی من و تجربیات بابا، بابا برنده است...اونشب اما فرق می کرد...عمه ام زنگ زده بود...صداش می لرزید...گفت شوهر عمه ام که دیابت داره و دیالیز می شه نمی تونه راه بره...پیش خودم تمام مطالبی که خونده بودم رو مرور می کردم و سعی داشتم مرتبط ترین تشخیص های افتراقی رو بهشون بگم...اول ازش خواستم که با یه سوزن حسش رو تست کنه و وقتی گفت حس داره خیالم راحت شد که به احتمال زیاد مشکل عصبی نیست...تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که یه اختلال الکترولیتی مثل هیپرکالمی باشه...گفتم سریع ببرنش بیمارستان...فرداش وقتی عمه زنگ زد و گفت بهشون گفتن پتاسیم اش بالا بوده احساس خوبی داشتم...هر چند که باز هم از تشویق بابا خبری نبود اما می تونستم حدس بزنم که ته دلش داره بهم آفرین می گه...

2: رفتم کشیک اطفال مثلا...وقتی به رزیدنت می گم اومدم کشیک و باید چیکار کنم می خنده که این بچه بازی ها چیه...منم زورم میاد دست خالی برگردم می شینم شاید مریض جدیدی بیاد...تو همین طبقه که ما هستیم آی.سی.یو هم هست...تو راهرو نشستم و سرگرم گوشیم ام و یه گوشه چشمی به ادمیت اطفال هم دارم که یه مریض تو آی.سی.یو کُد می خوره...چند دقیقه بعد صدای شیون همراه ها بلند می شه و دختر جوونی که خودش رو رو زمین می اندازه و جیغ می زنه...بقیه ی همراه ها سعی می کنن بلندش کنن اما فایده نداره...دختره مدام جیغ می زنه که کُشتنش!!...مرد جوونی میاد این سمت راهرو که با تلفن صحبت کنه...می گه: کشتنش!!...دکترا کشتنش!!...(کمی مکث) چه می دونم!...الان سه تا پزشک عمومی عنتر(!!!) بالا سرشن!!!...سر و صدا هی بیشتر می شه...نگهبان می آد...داد و بیداد...فحش...و من...عطای کشیک اطفال رو به لقاش می بخشم و با اعصاب فوق العاده داغون بر می گردم خوابگاه...تو تمام مسیر فقط به این فکر می کنم که هیچ کس حق نداره اینجوری به یه پزشک توهین بکنه...بغض گلوم رو گرفته و به این فکر می کنم پزشک ها چه موجودات مظلومی اند...فکرهای دیگه هم میان سراغم: همه ی دکترها مثل هم نیستن...دکتر بد هم داریم...اما باز نمی تونم قبول کنم که کسی فکر کنه پزشک ها آدم می کشن!!!...بعد از این همه سال که درس می خونی...انرژی می ذاری...خودت رو از همه چیز محروم می کنی...آدمی که شاید نصف تو و امثال تو سواد نداره به خودش جرات می ده به شماها توهین کنه...شمایی که همه ی افتخارتون اینه که می تونید جون آدمها رو نجات بدید...الان حدود یه هفته از اون ماجرا گذشته اما هنوزم وقتی یادش می افتم احساس بدی پیدا می کنم...امروز تا صفحه ی فیس بوکم رو باز کردم به شدت حالم گرفته شد...یکی از پیج هایی که مربوط به دانشجوهای پزشکیه عکسی گذاشته از یه پزشک که اسکراب آبی رنگ تنشه، استتوسکوپش رو هم انداخته دور گردنش اما صورتش، صورت یه اسکلته...جوری که بهت القا می شه این همون ملک الموته!...و جالبه که کلی هم لایک خورده!...خود پزشک ها لایک کردن!...بنظرم اصلا منصفانه نیست دل شکسته اصلا...

3: در فاصله ی کمتر از دو روز هم امتحان فرانسوی دادم هم اپیدمی...فرانسویه خوب شد اما اپیدمیه چیز جالبی از آب در نیومد!...

4: دوباره اومدیم تعطیلات عید و من کلی برنامه برای خودم چیدم و به شدت امیدوارم که به همش برسم...علی الحساب کتاب مارک و پلو نوشته ی منصور ضابطیان رو بخونید لبخند سال نوی همه اتون پیشاپیش مبارک...

پ.ن1: بعضی وقتها به شدت دلم می خواد خودم باشم...الان یکی از اون وقتاس!...دلم می خواد زیر عکس فلانی تو فیس بوک بنویسم: عزیزم چقد زشت شدی!!...یا: چقد تو و شوهرت بهم نمی آیید مطمئنم بزرگترین اشتباه زندگیت رو کردی!...یا: لطفا خفه شو...یا: فکر کردی علی آباد هم شهره؟!...نیشخند حالم به هم می خوره از تعارف تیکه پاره کردنها و دوستی هایی که صداقت توشون نیست!...فقط نمی دونم چه نیرو اییه که من رو از گذاشتن این کامنت ها باز می دارد!!نیشخند...

پ.ن2: همیشه یکی از معضلاتم با آشنایان غیر پزشک اینه که یه اصطلاحی به کار می برن و توقع دارن من بفهمم چیه...مثلا می گن دکتر بهم گفته رحم ات گوشت اضافی آورده حالا من چمه!؟...بعد مثلا تو باید بفهمی منظورش لیومیوم بوده!...اما بعضی وقتها برعکس می شه...مثل اون روز که همگروهیمون رفته بود شرح حال اورولوژی بگیره به طرف گفته بود برای چه مشکلی اومدید اینجا؟...اون هم گفته بود واریکوسل گرید دو خنده یا اون روز که با استادمون رفته بودیم اکوکاردیوگرافی...یه مادره بچه اش رو آورده بود برای اکو...دکتر پرسید دفعه ی قبل بهتون گفتم چشه؟!قلبش سوراخه؟!...مادره که یه زن کاملا معمولی و غیر مطلع به نظر می رسید گفت آره ای.اس.دی و وی.اس.دی داره نیشخند

| شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

دوستان گلم همون طور که متوجه شدید کامنتهای پست چگونه برای علوم پایه آماده شویم رو بستم...سوال ها تکراری هستند و اگر وقت بذارید کامنت های سایرین رو بخونید به جوابتون می رسید...از همه اتون خواهش می کنم دیگه در مورد علوم پایه کامنت نذارید وگرنه با کمال احترام تایید نخواهد شد...برای همه اتون آرزوی موفقیت می کنم...ممنون...

| پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ | ٩:٥٤ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com