زندگی در پیش رو

اول مهر دارد  می آید و من طبق رسم هر ساله ام نشستم و با خیال پردازی فطری ام که حاصل یک جهش ناقص در ژن های والدینم بوده و احتمالاً هم انتخاب طبیعی حذفش می کند تا بعد از من هم کسی گریبانگیرش نشود، سالی که دارد می آید را تصویر می کنم!خیال باطل...خودم می دانم که خیلی از این فکرها دور از جان من و شما غلط زیادی هستند و احتمال عملی شدنشان از صفر هم کمتر است...اما از تصورشان دلم غنج می رود...خب حالا که فقط با تصورشان می شود شاد شد بگذار شاد باشیم حتی به خیالی...

پیش خودم تصویر می کنم که صبح ساعت شش بیدار شده ام و می روم تا نزدیکی های زمین چمنِ روبروی استخر می دوم!...بعد می آیم سراغ وسیله ورزشی ها و کمی ورزش می کنم بعد می روم دوش می گیرم...می آیم صبحانه ام را که 1لیوان شیر کاکائو و پنیر خامه ای با خیار است را می خورم...با حوصله آماده می شوم و بعد می روم دانشگاه!...

فلش بک-واقعیت!:ساعت هفت و بیست دقیقه است...باید بیدار شوم اما صبح های پاییزی هوا سرد است!...بگذار کمی زیر پتو گرم شوم بعد بلند می شوم...هفت و چهل و پنج دقیقه شده...دارد دیرم می شود...وفتی برای صبحانه نیست...کلاسورم را با عجله می چپانم در کیفم...ظهر که آمدم تختم را مرتب می کنم...قول می دهم!...وای من همیشه با پوشیدن مقنعه مشکل داشتم!!!...کج می شود...روی سرم نمی ایستد...3 بار درش می آورم و باز می پوشمش...اما درست بشو نیست!...مهم نیست، وقت ندارم...خط چشمهایم تا به تا می شوند...باز هم مهم نیست کسی از این اندازه نزدیک نگاهم نمی کند که...با عجله کفش هایم را می پوشم...حتی وقت ندارم برای آسانسور صبر کنم...تمام راه تا دانشگاه را می دوم...مدام در این فکرم که یعنی می شود استاد دیر بیاید؟...می شود الآن ماشینی از راه برسد و جلویش را بگیرم و سوار شوم؟...زهی خیال باطل!...آخر هم ساعت هشت و ربع-هشت و نیم می رسم...همان ته کلاس جایی پیدا می کنم و بی صدا می نشینم تا مزاحم لکچر استاد و جزوه نویسی دوستان نشوم!...

پیش خودم تصویر می کنم که هر هفته روزهای زوج با گلپر می رویم استخر...شیرجه زدنم را...دوچرخه و کرال رفتن را...به به...چه کیفی دارد!...

فلش بک-واقعیت!:گلپر می گوید برویم استخر...از بس کار ریخته سرم فرصت سر خاراندن هم ندارم!...کلی درس نخوانده...نمی دانم از کجا شروع کنم...حالا این وسط استخر بروم چکار!؟...خیلی راحت می گویم نه!...نمی آیم...خودت برو!...

پیش خودم تصور می کنم که یک شب زیبای! زمستانی است!...دور هم در اتاق نشسته ایم...چای گرم می نوشیم و درس می خوانیم و گهگاه حرفی و خنده ای با دوستان!...

فلش بک-واقعیت!:گلپر رفته خانه ی نگ...ریحون هم برگشته اصفهان و من در اتاق تنها هستم!...هوا وحشتناک سرد است!...دارم سگ لرزه می زنم!...هیتر را به برق می زنم و در نزدیک ترین فاصله ی ممکن به آن می نشینم تا گرم شوم!...یه لیوان قهوه ی تلخ بدمزه  هم آماده می کنم که بخورم که تا نصف شب بیدار بمانم که به درس های نخوانده ام برسم!...بوی عجیبی می آید...بوی چیست؟...سویی شرت عزیزم، با آن بافت ظریفش که مایه ی افتخارم بود، خورده به هیتر و مثل توری شده است!...خوب شد زود فهمیدم وگرنه خودم هم توری شده بودم!اوه...

پیش خودم تصور می کنم ماه رمضان سال آینده است...اکیپ می شویم و می رویم افطاری!...از آن خاطره ها خواهد شد!...

فلش بک-واقعیت!:پیشنهاد افطاری را مطرح می کنم...یکی می گوید من که اصلاً روزه نمی گیرم حوصله ی بیرون آمدن را هم ندارم...یکی می گوید من غذای سلف را رزرو کرده ام!!!...یکی می گوید العیاذ بالله!...در ماه مبارک با پسران برویم بیرون افطاری بخوریم؟!...ننگ به نیرنگ تو دختر!!!...یکی می گوید مادرم غدقن کرده که در بلاد غربت در خیابانها بگردیم...پسران می گویند ما با این دخترها هیچ کجا نمی رویمکلافه...کلاً دوستی و صمیمیت و از این حرفها قرتی بازی ای بوده که من نادانسته مطرح کرده ام...از همه پوزش می طلبیم بابت رفتار نسنجیده امان...

پیش خودم تصور می کنم که یک شب با گلپر و نگ و نیلو و ریحون و فَ فَ رفته ایم یکی از رستوران سنتی های نزدیک باغ فین!...احتمالاً رستوران سیّد...خوشیم و می خندیم!...

اینجا فلش بکی وجود ندارد!...تا بحال این پیشنهاد را به دوستانم نداده ام!...شاید شدنی باشد این یکی!...

این یکی تصور نیست...واقعیت است!...یکی از امتحاناتمان را داده ایم و طبق رسممان با راحیل می رویم خانه کتاب و یکی دو تا کتاب می خریم و بعد می رویم شکرریز!...ویوا بستنی!...شاید هم هوا خیلی سرد باشد برویم چهل حصاران...شاید هم مریم و یاقوت و فهیم هم باهامان باشند...پیتزای گوشت و قارچمان را طبق عادت بخوریم و برگردیم!...

اینها و خیلی های دیگر...مهم نیست چندین بار دیگر هم اینها را تصور کرده ام و نشده اند...مهم این است که من هنوز امیدوارم که حتی برای یک بار این اتفاقات بیفتد...و با همین فکرهای ساده شاد می شوم...زندگی یعنی همین!...

| سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

 

ترم یک هستم...تازه کشف کرده ایم اطلس آناتومی را...با دوستانم در کتابخانه ی دانشکده ایم و با ذوق و شوق از قفسه ها اطلس زوبوتا را بر میداریم که ببینیمش!...صفحه ی اولی که باز می کنیم تصویری است از یک زن و مرد تمام ل*خ*ت که ایستاده اند و به دوربین لبخند می زنند...ما بچه ایم!...چشم و گوشمان هنوز آک بند است!!...جیغی می کشیم و سریع کتاب را می بندیم!...اطرافیانمان که همه ترم بالایی اند به سمت مان بر می گردند...ابتدا با تعجب و بعد با تمسخر نگاهمان می کنند!...هنوز این مسائل برای ما عادی نشده است!...

اواخر ترم یک هستم...از نمایشگاه کتاب تهران اطلس نتر خریده ام و آمدم که با ذوق نشان مامان بدهم!!...نمایش کتاب تمام که می شود مامان می گوید:"این کتاب را جایی دم دست نگذاری که کسی بردارد ببیند ها!!...شکل های خوبی ندارد!!"...

ترم دو هستم...واحد آناتومی تنه داریم و درسمان رسیده به مبحث پر طرفدار ب*ر*س*ت!...بعد از کلاس از استادمان فایل های عکس و پاورپوینتش را می گیرم و آخر هفته که آمدم خانه همه را در یک فولدر روی دسکتاپ کامپیوتر منزل تخلیه می کنم!...

چند هفته گذشته است...خواهر بزرگم وارد اتاقم می شود و با کمی شرمساری می گوید که باید با من صحبت کند...ابتدا کمی من و من می کند و بعد می پرسد:"این عکس های مس*ته*جن را از کجا آورده ای!؟"...چشمانم گرد شده اند!!...می پرسم کدام عکس ها!!!؟...مرا کنار می زند و می نشیند پای کامپیوتر و فولدر مذبور را باز می کند و با عصبانیت می گوید اینهاااا!!!...چقدر هر دو می خندیم وقتی می فهمد که اینها عکس درسی!!هستند و ابزار آموزشی و وقتی می فهمم خوام چه فکرها که در مورد من نکرده است!...

برای من و تویی که پزشکی می خوانیم یا خوانده ایم این رفتار عجیب است...به مرور یاد می گیریم که هیچ نگاه ج*ن*س*ی ای به بیمارمان نداشته باشیم...ساده بگویم همه چیز عادی می شود...جایی خواندم:"هر زنی رازی است...علم طب سربستگی مریض را پاره می کند و او را ل*خ*ت می کند.برای همین پزشک عاشق مریضش نمی شود..."

من این دیدگاه را قبول دارم...پزشک عاشق مریضش نمی شود چون محبت و تعهدی که پزشک به بیمارش دارد ذاتاً از جنس دیگری است...

روزتان مبارک!

 

| دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩ | ٦:٤۳ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com