زندگی در پیش رو

از خواب عزیزم گذشتم!!!!...این همه راه تا ترمینال که اون کله ی شهره رفتم!!!...حتی بلیط هم خریده بودم!!!...یعنی اگه خدا انفد دوستم نداشت حتی سوار اتوبوس هم شده بودم و الان دور از جون شما کاشان بودم!...درست در آخرین لحظات مسیج فرمودن!! که جلسه با وزیر (وزیره*) کنسل شد!...یعنی حتی زنگ هم نزدن ها!!!!...بابا واقعاً گلی به جمال اطلاع رسانی این دوستان غیور ما در ای.دی.سی!!!...

| چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

سلام...دوستان زیادی ازم در زمینه ی آزمون علوم پایه سوال می پرسن برای همین تصمیم گرفتم این پست رو بذارم...امیدوارم بتونه کمکتون کنه و از ته قلبم برای همه اتون آرزوی موفقیت می کنم...

پارسال تقریباً نیمه های تیر بود که از امتحانات فارغ شدیم و اومدیم که برای آزمون علوم پایه آماده بشیم...امتحان ما اواخر مرداد برگزار شد...در مورد این آزمون اولین چیزی که مهمه واقع بینیه...محدودیت وقت رو در نظر بگیرید و قبول کنید که نمی تونید همه ی دروس رو بخونید...پس تصمیم بگیرید که کدوم درس ها رو باید بذارید کنار...من شخصاً زبان(چون بلد بودمش)، ژنتیک، فیزیک،معارف و روانشناسی(چون ازشون بدم می اومد) رو حذف کردم!...بعد یه برنامه بریزید...باز هم یادتون باشه کلید موفقیت تون تنظیم زمانه...هر روز جوری درس بخونید که انگار همین هفته امتحان دارید و قدر وقت رو بدونید...می دونم که تو تابستون درس خوندن خیلی سختهخنثی...اما مثل همیشه یادتون باشه که هر چیزی بهایی داره...اگر دنبال نمره ی خوب تو علوم پایه هستید باید یه کم سختی بکشید...اگر هم نمره ی خوب نمی خواید همین حالا این صفحه رو ببندید!!...چون بالاخره همه پاس می شن!چشمک...

زمانی که برنامه ریزی می کنید سعی کنید برنامه اتون تنوع داشته باشهنیشخند...من درس ها رو دو دسته کردم...دروس ماژور، که تعداد سوالاتشون تو آزمون بیشتره مثل آناتومی، و دروس ماینور که نسبتاً تعداد سوالاتشون کمتره مثل تغذیه...و بعد توی برنامه ی هر روزم سه تا درس ماژور گذاشتم و یکی یا دو تا درس ماینور و سعی کردم که پارالل جلو ببرمشون...اگر برنامه اتون تنوع داشته باشه کمتر از درس خوندن خسته می شید...

بعد می رسیم به تعیین منابع...راستشو بخواید نه عملیه و نه عاقلانه، که بخواید همه ی دروس رو از روی رفرنس ها بخونید...با این کار جز اینکه استرس می گیرید و سر در گم می شید و شدیداً وقت کم میارید چیز دیگه ای عایدتون نمی شه...بنابراین توصیه می کنم همون کاری رو بکنید که همه می کنند...برید سراغ درسنامه ها...من شخصاً از درسنامه و بانک سوالات انتشارات میر(که زمان ما به ترتیب رنگ جلدشون زرد و آبی بود) استفاده کردم...هر چند که کتاب فوق العاده پر اشتباهی بود!...نکته ی دیگه اینه که هیچ کس نمی شینه کل درس نامه رو از اول تا آخر بخونه...نیازهاتون رو بشناسید و با هدف برید سراغ درسنامه...مثلاً من بافت شناسی و اعصاب و قلب فیزیولوژی رو از روی درسنامه خوندم...چون احساس می کردم بلد نیستمشون!!...

بعضی از دوستان می گن که فقط تست های سال84 به بعد رو بزنید کافیه...بنظر من هم درسته...اگر فقط تست های84 به بعد رو بزنید با نمره ی قابل قبولی پاس می شید...اما برای نمره ی خوب،و انشاا... رتبه،توصیه ی من اینه که تست های سال 75 به بعد رو بزنید...بعلاوه، صرفاً برای آناتومی تست های سال های قبل از 75 رو هم بزنید...

حالا که صحبت از آناتومی شد این رو هم بگم که من قبل از اینکه تست های آناتومی رو بزنم اول می رفتم سراغ اطلس نتر... و سعی می کردم اول شکل ها رو با دقت ببینم... شما از همون اطلسی که همیشه استفاده می کردید و باهاش آشنا هستید استفاده کنید...مجاورت ها، مسیرها،شاخه ها، درماتوم ها و...رو از روی شکل به خاطر بسپارید و بعد برید سراغ تست ها...

برای فیزیولوژی هم اگر فکر می کنید نیاز دارید بعضی مطالب رو بیشتر بدونید فقط شکل ها و نمودارهای گایتون و توضیحات شکل ها و نمودارها رو بخونید...باز هم تاکید می کنم...فقط بعضی از مباحث رو و نه همه اشون رو...و فقط شکل و نمودار،نه متن رو!!!...

بعد می رسیم به تست زدن...هر کسی برای تست زدن روش خاص خودش رو داره...توصیه می کنم موقعی که می رید سروقت تست زدن یه سررسید یا دفتر بردارید...و هر وقت به نکته ی جدید و مهمی برخورد کردید اون رو توی سررسیدتون یادداشت کنید...سعی کنید مطالب رو مرتب بنویسید...مثلاً اگر امروز هم تست بیوشیمی زدید، هم آناتومی، نکات رو به تفکیک درس یادداشت کنید...کاری که من برای تست زدن می کردم این بود که اول سوال رو می خوندم، جواب می دادم و بعد پاسخنامه رو می خوندم...اما بعضی ها دوست دارند اول کل تست ها رو بزنند بعد برند سراغ پاسخنامه...هیچ قانون خاصی وجود نداره...شما از روشی که فکر می کنید برای شما مناسب تره استفاده کنید...

من برنامه ام رو تنظیم کردم و شروع کردم به خوندن...برخلاف تصورم،برنامه ام خیلی خوب پیش رفت و دو هفته مونده به امتحان تمام سرفصل هایی که مقرر کرده بودم کاور داده شد...به این ترتیب وقت کافی داشتم و رفتم سراغ حذفیاتم و تست های ژنتیک، فیزیک و روانشناسی رو هم زدم...هرچند که سوالات این سه تا درس اصلاً مشابه سال های قبلشون نیستن و اگر حذفشون کردید اصلاً نگران نباشید...به هیچ وجه ضرر نمی کنید...

هفته ی آخر هم برید سراغ سوالات سال های اخیر که تو کتابچه های مجزا چاپ شده اند(زمان ما از سال 86 به بعد تو کتاب نبود و باید جدا تهیه اشون می کردیم) و همونجوری که برای کنکور از خودتون امتحان می گرفتید با توجه به وقت از خودتون امتحان بگیرید...تو این مرحله باید خیلی به خودتون مسلط باشید!!!...چون هم تو کتب میر جواب خیلی از سوالات اشتباه داده شده و هم نمره اتون کمتر از حد انتظارتون می شه...مطمئن باشید امتحان اصلی اینجور نیست...حین جواب دادن به این آزمون هاست که می فهمید کجای کارتون ضعیفه و اینجاست که اون سررسیدتون بکار می آید...مثلاً من بعد ازینکه تست ها رو می زدم و نمره ام رو محاسبه می کردم فهمیدم که خیلی از سوالای بافت شناسی رو اشتباه جواب می دم!!!...برای همین از روی سررسیدم نکاتی که برای بافت یادداشت کرده بودم رو مرور کردم و واقعاً هم موثر بود...

این همه ی تجربیات من بود...باز هم اگر سوالی داشتید من در خدمتم...یادتون هم باشه...هر کس روش خاص خودش رو داره...شدیداً توصیه می کنم از افراد دیگه ای هم راهنمایی بخواید و در نهایت بهترین و مناسب ترین روش رو برای خودتون پیدا کنید...موفق باشید!!...

پ.ن١:به دوستان گلی که قراره اسفندماه آزمون بدند پیشنهاد می کنم که دروس ترم آتی رو خوب خوب بخونن تا برای آزمون بارشون سبک تر بشه...فقط همین...اصلاً نیاز نیست که وقت تون رو در طول ترم، حروم کنید و خودتون رو از الآن برای آزمون به دردسر بندازید...

پ.ن٢:دوستان عزیزی که دندونپزشکی یا دارو سازی هستند هم اصلاً لازم نیست تست های پزشکی رو هم بزنند...سوالات هر سال تا قسمت زیادی مشترک هستند و اونهایی هم که مشترک نیستند غیر مرتبط با رشته ی شما هستند...خیالتون راحت!!!...

پ.ن٣:این هم چندتا لینک مفید که خودم ازشون خیلی استفاده کردم:

اطلس آناتومی سر و گردن

اطلس آناتومی فوق العاده با اشکال شماتیک و توضیحات عالی

سایت عالی برای بخاطر سپردن مطالب با کمک نمونیک ها

| شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

یه چیزایی، از یه روزهایی یادم میاد که ننوشته بودمشون...اما الآن می خوام بنویسم چون دوست دارم بعدها یادم بیاد:

صحنه ی اول-اورژانس جراحی:یه پسر بچه ی افغانیه...جز اینکه اسمش عارفه چیز دیگه ای در موردش نمی دونیم...بنظر7-8 ساله است...ترک موتورِ پسرِ صاحب کارِ باباش سوار بوده و پاش لای زنجیر موتور گیر کرده و پاشنه اش کامل کنده شده و فقط به یه باریکه ی پوست متصله!!!...همه تا پایش رو می بینن جا می خورن!!!...دارم فکر می کنم طفلک چی کشیده!!!...به پرستار می گن که پایش رو بشوره...با خودم می گم اگه پایش رو ببینه می ترسه...می رم پیشش...می گم:عارف...اونجا رو نگاه نکن...به من نگاه کن...دست من رو بگیر...هر وقت دردت اومد دست من رو فشار بده...دستم تو دستشه و  احساس می کنم که الآن از شدت فشار می شکنه!!!...گریه نمی کنه...حتی یه قطره اشک هم نمی ریزه...کار شستشو تموم شده...اما دستم رو رها نمی کنه...نمی خوام این تنها کاری که از دستم بر میاد رو ازش دریغ کنم...با انگشت شستم پشت دستش رو نوازش می کنم...من اینجام...یه دانشجوی پزشکی...کسی که روزگار باهاش خوب تا کرده...و دست اون تو دستمه...کسی که روزگار باهاش مهربون نبوده...که تو سنی که ماها بی دغدغه ترین روزهای عمرمون رو می گذروندیم شده یه کارگر ساختمونی...چیه حکمتِ پشت این سخت گیری هات که ماها ازش بی خبریم؟!...

صحنه ی دوم:خواب یه محوطه ی بزرگ پر درخت رو می بینم که یه در فلزی سبز بزرگ داره...عده ی زیادی دختر اونجا هستن که هیچ کدوم رو نمی شناسم...اما همه شادن...منم خوشحالم...

سه هفته بعد که رفتیم شیراز برای المپیاد وقتی اتوبوس جلوی در فلزی بزرگ سبز رنگ خوابگاه ارم ایستاد از تعجب نفسم بند اومده بود!!!...اینجا بود اون محوطه ی سرسبز...اون در بزرگ...و اون دخترهایی که نمی شناختم!!!!...چه حس عجیبیه این دژاوو!!!...

صحنه ی سوم-خوابگاه:اوایل اسفنده...راحیل با یه بسته ی کادوپیچی شده میاد تو اتاقم...برام کتاب هزار خورشید تابان رو خریده!!!...انقد که من هرجا نشستم از بادبادک بازِ خالد حسینی تعریف کردم دوست جونم رفته این کتابش رو هم برام خریده!!!...کلی ذوقناکم!!!...

حدود دو هفته بعد،با مینا و مریم قرار می ذاریم که بریم بیرون همدیگه رو ببینیم...کلی هیجان ایجاد می کنن که برام کادوی تولد خریدن!!!...با ذوق و شوق کاغذ کادو رو باز می کنم!!...الآن منتظرن که واکنش من رو ببینن!!!...و من فقط می تونم لبخند بزنم که:بچه ها ممنونم واقعاً!!!...اما این کتاب رو چند روز پیش راحیل برام خریده!!!...

الآن من تو قفسه ی کتابهام دوهزار تا خورشید تابان دارم!!!!...و هر خورشید یعنی دوستی هایی که بی نهایت ارزش دارن!!!...

پ.ن:ماه رمضون داره میاد...ماه رمضون همون شوق و همون انرژی ای رو برام میاره که روز اول مهر!!!...سر سفره های افطار همدیگه رو فراموش نکنیم...به یاد کسایی باشیم که از همه ی خوبی هایی که ما رو احاطه کردن،محرومن...

 

| سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

سلام...من از شیراز برگشتم...

جمعه صبح اتوبوس حامل نخبگان دانشگاه!!!!نیشخنداز کاشان به سمت شیراز راه افتاد و من در میانه ی راه(اصفهان)به این جمع ارزنده پیوستم!!!...انقد این جمع نخبگان،ماشالاشون باشه،خنک و دوست نشدنی بودن که حد نداشت!!!...تمام مسیر سعی در برقراری ارتباط داشتم و تنها کسی که سیگنال مثبت نشون داد آقای پنکه بود که ای کاش اونهم نشون نمی داد!!!خنثی...بهر ترتیب رسیدیم به شهر گل و بلبل!!!...مراحل ثبت نام طی شد و بهمون کیف دادن...رو این کیف دادنه تاکید کردم چون بعد از مراسم افتتاحیه دیدیم دو سری کیف بوده و به بعضیا خوچکل ترهاش رو دادن!!!...ما هم در معیت آقای پنکه رفتیم شاخ شدیم که کیف ما رو هم عوض کنید!!!...اون بنده خداها هم مرام شیرازی گذاشتن و کیف ها رو عوض کردن!!!...بچه ایم دیگه چه کنیم!!!...(نمی دونم چرا یهو یاد دکتر قوزفیش استاد بیوشیمی ام افتادم که بهم گفت شما ذهنت در حد دبستانت مونده!!!!یا آشپز چاقه ی سلف که شیر همراه غذا رو داد دست من و مینا گفت بخورید شاید بزرگ شدید!!!)...تو مراسم افتتاحیه اتفاق خاصی نیافتاد جز اینکه آقای دبیر علمی المپیاد داشتن سخنرانی می کردن بعد می خواستن موج مثبت پراکنی کنند بجای اینکه بگن این المپیاد هیچ بازنده ای نداره،فرمایش فرمودن این المپیاد هیچ برنده ای نداره!!...من که شخصاً با این موج انرژی ایشون مستغرق شدم!!!!خنده...بعد از افتتاحیه رفتیم شاهچراغ و بعدم خوابگاه...نیلو هم با اینکه می تونست بره خونه اشون نرفت و تا نصفه شب با هم حرف زدیم...نیلو از اون آدمهاییه که احساس کردم خیلی وقته می شناسمش...از اون تیپ آدمهایی که شدیداً بهشون احتیاج دارم و یکی از بزرگترین شادیهای این المپیاد آشنایی با نیلو بود...شنبه و یکشنبه صبح و عصر چهار مرحله آزمون برگزار شد...روز شنبه بود که با مرمرو دوست شدم...یکی از بچه های فوق العاده ی دانشگاه شیراز...به معنای واقعی کلمه گل!!!!قلب...در کل بچه های تیم بالینی شیراز حرف نداشتن!!...شنبه عصر هم رفتم کارگاه اندنت که البته نیم ساعت دیر رسیدم...کارگاه خیلی خوب بود...یکشنبه شب هم رفتیم حافظیه شب شعر!!!...وای که چه شب تووووپی بود!!!!...بازدید رو برای عموم ممنوع کرده بودن و فقط ما المپیادی ها اونجا بودیم!!!...بابا وی.آی.پی!!!!!عینک...با پپر هم کلی دوست شدم که اینترن شیراز بود و دوست قدیمی نیلو و هویجوری اومده بود که دور هم صفا کنیم!!...

دوشنبه صبح آزمون نبود و من و نیلو رفتیم استخر و دو ساعت تمام خودمون رو خفه کردیم!!!...عصرش هم رفتم کارگاه روش پژوهش کارآمد و وقتی برگشتم نمرات اعلام شده بود...من در کل نفر یازدهم شدم اما چون هم تیمی گلم حاج آقا جیگر با نمره ی ناپلئونیشون سرفرازمون فرمودن تیممون به مرحله گروهی راه نیافت!!!...بعد از اون هم یه جنگ شادی رفتیم که حقیقتاً باعث شد در هوای گرم تابستان با پوست و استخوان خنکی را تجربه کنیم!!!!...

سه شنبه صبح و عصر رفتم کارگاه و با حضور فعالم آبروی دانشگاه رو خریدم!!!!...شب هم بردنمون رستوران دالاهو...انقد به من و نیلو خوش گذشت و انقد با عشق و علاقه از هم عکس می گرفتیم که هرکس ما رو می دید همچین جو زده می جهید طرفمون و دوربین رو می قاپید که بذارید ازتون عکس بگیرم!!!!...یه دوست عزیزی رو که چنان جو اخذ کرده بود که اومده بود هی آشنایی می داد که یادتونه من تو حافظیه ازتون عکس گرفتم!؟؟!...حالا من هنوز نفهمیدم دلیل اصرارشون برای یادآوری این قضیه چی بود آیا!!!!؟...

چهارشنبه هم تا ظهر بیکار بودم اما در اثر غفلت از سرویس سلف جا موندم و با آژانس که رفتم سلف مرکزی گفتن برنامه عوض شده و باید برای ناهار می رفتم باشگاه ولایت...اما در عوض پیشنهاد دادن که با وانت حمل غذا برسونمن!!!...من هم پایه شدم و ثبت شود در تاریخ که من سوار وانت حمل غذا هم شدم!!!!...از خود راضی

چهارشنبه عصر و شب هم تخت جمشید بودیم با برنامه ی نور و صدا...با مزه ترین قسمتش اونجا بود که صدای مثلاً داریوش داشت پخش می شد که مردم ملل مختلف با ریش های حلقه حلقه و موهای مجعد دارند می آیند و دروازه ی ملل روشن شده بود و همون موقع از تو دروازه ملل چهار-پنج تا مامور حراستی داشتن می اومدن!!!!...همه زدن زیر خنده!!!...خیلی بامزه بود!!!...شام دادنشون ولی خیلی بی کلاسی بود!!!ساندویچ چیده بودن پشت وانت و نخبگان عزیز رو سر هم سوار بودن واسه یه لقمه شام!!!...مخصوصاً خانم های عزیز که با عرض شرمندگی کاری کردن که روم نمیشه سر بلند کنم!!!...

شام رو گرفتیم و با نیلو و مرمرو رفتیم که بخوریم!!!...چقد سر خزوکی(خزوک همان کنه است در گویش شیرازی!!!) که رو سر نیلو نشسته بود سر و صدا راه انداختیم و خندیدیم!!!...بعد هم داشتیم با مرمرو ادای زدن سس ساندویچ بجای کرم به دست و صورتمون رو در می آوردیم و فکر می کردیم کسی نمی بینتمون که با نگاه های خیره و دهان های باز چندتا از آقایون تیمی که کمی دور از ما نشسته بودن مواجه شدیم و به شدت شرمنده و از خود وارفته شدیم!!!!...

پنج شنبه هم اختتامیه برگزار شد و جوایز ده نفر اول اهدا شد و اعلام شد که سال دیگه المپیاد در دانشگاه ایرانه...

روزای خیلی خیلی خوبی بود و دوستهای گل و فوق العاده ای از دانشگاههای مختلف پیدا کردم!...تصمیم دارم سال دیگه هم شرکت کنم و رتبه ام رو به زیر ده برسونم...به همه اتون هم توصیه می کنم شرکت کنید...تجربه هایی که تو این المپیاد به دست آوردم جداً به درس خوندنم در آینده مسیر می ده...

پ.ن:دکتر مجیدی سایت جدیدی راه اندازی کرده به اسم فیس طب!...سایت بسیار جالبیه...بازهم از همینجا دستتون درد نکنه می گم به آقای دکتر و از همه ی شما دعوت می کنم که تو این سایت عضو بشید!!!...

| جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |


1> دو نمره از نمره ی سمیولوژیمون مال شرح حاله...شرط کردن که شرح حالی که تحویل می دیم حتماً مربوط به مریضی باشه که تو بیمارستانه نه اینکه از خودمون بنویسیم...بعد از اینکه امتحان تئوری و عملی رو می دیم با بچه ها می ریم بیمارستان که شرح حال اخذ کنیم!...بیشتر بچه ها فوراً می پرن رو پرونده ها!!و از روی شرح حالی که اینترن محترم نوشته کپی برداری می کنن!...من اما دلم راضی نمی شه!!...آخه این شرح حال اینترنی کجا و اون که ما باید تحویل بدیم کجا!!؟...راه می افتم تو راهرو و تو اتاقها رو نگاه می کنم ببینم کدوم یکی از بیمارها سرحاله تا برم سراغش...رو یکی از تخت های اتاق انتهای راهرو یه آقای جوون دراز کشیده...به خودم می گم اول شرح حال می گیرم ببینم خودم می فهمم چشه یا نه بعد می رم سراغ پرونده اش...باورتون نمی شه که یکی از کامل ترین شرح حال ها و معاینات تاریخ پزشکی رو ثبت کردم!!...با شکایت اصلی درد شدید ساق پا و ضعف!!!...بهم گفت کم خونی داره و تا بحال بخاطر کمخونی اش چندین بار دریافت خون داشته...بهش می گم جز آزمایشاتی که رو پرونده اتون هست نتیجه آزمایش جدیدی،چیزی، دارید اینجا؟!...میگه نه، اما کم خونی ام از اونهاییه که بهش می کن AML!...خشک می شم!...بدو بدو می رم سراغ پرونده اش!!!...مردک نهنگ همه چی رو دروغ گفته!!!...AML داره و بخاطر تب بستری شده!!!...نامرد!!...دنده ام نرم!!!...نشستم از اول شرح حال رو سنتز کردم اما خوووب چیزی شد ها!!!!...
2> با دکتر ح سرپرست کمیته تحقیقات نشستیم تو کمیته و در مورد امتحان و نمره و این جور چیزها حرف می زنیم...بحث کشیده می شه به آزمون علوم پایه و می گه که رتبه های گروه های آموزشی اعلام شده...به دوستم که اصفهان دندونپزشکی می خونه مسیج می دم که رتبه ی علوم پایه اش بهش اعلام شده یا نه!؟...میگه که باید زنگ بزنی وزارت بهداشت بپرسی...با کلی دلشوره زنگ می زنم سنجش آموزش پزشکی...من:آقا می خواستم بدونم رتبه ی علوم پایه ام چند شده؟!...آقای اونور خط!:نمره اتون!؟...من:...(محرمانه است!!!)...آقای اونور خط:خانوم فلانی از کاشان!؟...من:آره!!!!...آقای اونور خط: چهارم کشوری خانوم!تبریک می...شققققق!!!!گوشی و می کوبم و داد می زنم مااااماااان چهارم شدممم!!!!...از شوق سر از پا نمی شناسم!!!...بنده خدا داشت تبریکات در می کردها!!!!...شاید الآن برای شما عجیب باشه که آخه مگه رتبه ی علوم پایه هم ذوق داره!؟...و من باید بگم آره!!!...برای من این رتبه یعنی اینکه خوب درس خوندم!!!...یعنی راهم رو درست اومدم...همیشه خودم رو سرزنش کردم چون کنکورم اونجور که باید می شد نشد...چون اومدم دانشگاهی که اصلاً فکرش هم نمی کردم!!!...اما الآن چهارم اونم تو کشور یعنی اینکه همین جا هم که هستم کم نیستم!!...
3> هفته ی دیگه این موقع شیرازم...برای المپیاد...نشستم و به این فکر می کنم که یعنی چی میشه؟!...از عهده اش خوب بر میام؟...دیوان حافظ رو بر می دارم و یه فال می گیرم:
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست
سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش
عروس طبع را زیور ز فکر بکر می بندم
بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش
شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان
که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش
می ای در کاسه چشم است ساقی را بنامیزد
که مستی می کند با عقل و می بخشد خماری خوش
به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه
که شنگولان خوش باشت بیاموزند کاری خوش
!!!...ممنون حافظااااا!!!...خدا کنه که همه چی خوب پیش بره!!!...
4> امروز می خواهیم با خواهر جانمان برای مسابقه ی طراحی تی شرت موسسه نیکوکاری رعد به اسم مهمانی رنگ تی شرت طراحی بنماییم!!!...چه شود!!!!...

| جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com